با صداي تراش سنگهاي خونه پشتي از خواب مي پرم. ديگه حوصله بد و بيراه گفتن هم ندارم. ياد پارسا مي افتم :عمله تق تق نه نه. نميدونم اصلا تونستم بخوابم يا نه .آخرين باري كه رفتم توي اتاقش همونجا خوام برد.دلم مي خواد از جام بلند نشم. زنگ تلفن و نيمساعت اوهوم اوهوم, آره ديگه و بيخيال.احتمالا روز مزخرفيه .مي خوام آماده شم.بازم ياد پارسا مي افتم:مامان اوخ دقتر گرص. هنوز قرصه نرفته پايين كه صداي گريه مياد. مامان! ماسك لبخندم رو مي زنم و ميرم سراغش.پسر همسايه سرما خورده .احتمالا تمام روز بايد ماشين بازي كنم. ميريم بيرون باز گريه و بغل . برمي گرديم.چرا موهام اين رنگي ميشه؟ زيتوني چه ربطي به نارنجي داره.گريه و مامان.ساعت هفته. سرور مياد خونه.به التماس مي افتم. مي بريش؟ چته؟ هيچي. گريه و مامان .ايندفعه بيا هم داره. در رو مي بندم .صداي گريه از توي حياط مياد.گوش مي دم به سكوت و تيك تيك ساعت.تلفن و گريه. از نوع بزرگسال.فكر مي كنم هنوزم هستن زنايي كه به خاطر فراموش شدن روز آشناييشون گريه كنن؟ راستي من كي ازدواج كردم؟ زنگ در. فقط نيمساعت گذشته.ساعت دهه. صداي يه مرد مياد.عزيزم پاك ما رو فراموش كرديا.نميدونم چرا هي فكر مي كنم اسمم گريسه. كاش باباي منم رئيس گانگسترا بود. ساعت دوازده شد.امشب خبري نيست. چرا عروسكا جون نگرفتن؟ چشمامو مي بندم . گريه و مامان. كي رو بالش من آب ريخته؟