تو يه موقعيتهايي كه قرار مي گيرم واقعا نميدونم بايد چيكار كنم .يعني سابقه اي در مواجه شدن باهاشون نداشتم و نميدونم بايد چه جوري باهاشون كنار بيام.يكي از اين معضلات پسر شش ساله همسايه است. اگه نخوام حاشيه برم اصل قضيه اينه كه اين بچه هر وقت مياد خونه ما گرسنه است. به طرز وحشتناكي گرسنه است.اون اولا كه ميامد مي گفت خاله اينا چيه بالاي يخچال؟و من چون مي دونستم منظورش چيه يكي از بيسكوييتها رو بهش ميدادم كه بخوره.بعد رسيد به اونجا كه با مامانش هم كه ميامد مي گفت من خيلي گشنمه خاله چي داري بخورم؟ مامانش اول چشم و ابرو ميامد و مي گفت الان ميريم خونه بهت يه چيزي مي دم بخوري. بچه مي گفت چي و وقتي مادر مثل هميشه مي گفت ساقه طلايي جيغ مي زد و مي گفت دوست ندارم از بيسكوييتهاي خاله مي خوام و مادر براي اينكه خفه اش كنه مي گفت ميريم برات يه دونه مي خرم و واقعا يه دونه مي خريد.بيسكوييتي كه پنجاه تومن بيشتر قيمت نداره.بعد تقريبا هرروز صداي گريه بچه از خونشون ميامد و جمله چرا خاله اينا چيزاي خوشمزه دارن و ما نداريم.
تا اينجاش آزار دهنده نبود ولي ديگه امروز كاسه صبرم لبريز شد و نتونستم تحملش كنم. ساعت حدود سه بود كه خانم همسايه با پسرش اومدن خونه ما. مادر روزه بود و چون به هر حال فكش بايد مي جنبيد يه بند حرف ميزد.پسر اومد طرف من و گفت خاله تو اون جعبه چيه؟گفتم زولبيا باميه است اگه دوست داري بخور. جعبه رو گذاشت جلوش و شروع كرد به خوردن. معلوم بود گرسنه است.مادرش وسط حرفاش بهش گفت واي مادر بسه ديگه .تو برو من برو كردي؟ببخشيد تو رو خدا ما زولبيا باميه نمي گيريم چون خشايار خارش مي گيره.گفتم آره ديگه اشكال نداره حالا اينجا چند تا بخوره.
نيمساعتي كه گذشت پسره منو از اتاق پارسا صدا كرد و گفت خاله به مامانم نگي ها. از من بپرس شير و بيسكوييت مي خورم بعد برام بيار.همين كارو كردم و باز مادر گفت ببخشيد ها تو خونه ساقه طلايي داريم نمي خوره.اونو كه خورد رفت ظرف شكلات رو برداشت و يه مشت شكلات ريخت تو جيبش و گفت براي پارسا مي برم.مادر فقط گفت خشايار .دوباره از اتاق اومد بيرون و به من كه داشتم به پارسا آب ميدادم گفت خاله يه موز ميدي بخورم؟ و من همچنان كه داشتم عصبي مي شدم اطاعت كردم.مادر توضيح داد خيلي وقته ميدون نرفتم .ايندفعه برم موز مي گيرم.ده دقيقه بعد پسر گفت خاله انار داشتين تو يخچال من ديدم.و مادر باز توضيح داد اناراي اينجا خوب نيست مهدي مي خواد بره ساوه انار بياره.
مادر كه رفت خونه پسر گفت خاله نزديك افطاره ؟ گفتم آره وگفت پس من اينجا مي خوام افطار كنم .ديگه نتونستم طاقت بيارم و گفتم خاله هر كي بايد خونه خودشون افطار كنه و فرستادمش رفت.
عصباني نبودم به خاطر يه بيسكوييت و دوتا شكلات. عصباني بودم از اينهمه نكبتي كه يقه آدما رو مي گيره و نمي فهمن تا كجا توي لجنن.وقتي به اين فكر مي كنم كه گرونترين ماشين پاركينگ مال باباي اين بچه است عصباني مي شم. وقتي مامانش از ويلاي شمالشون كه تو بهترين جاي كلاردشته مي گه عصباني مي شم.وقتي كه مي خوان به زور به همسايه ها بقبولونن كه در پارگينگ به قول خودشون بايد رموت! كنترل باشه عصباني مي شم.
كاش گرسنگي بچه به همينا ختم مي شد.گرسنگي روحيش بدتره. يك سال پيش كه من سري كامل كارتونهاي تام و جري رو براي پارسا خريدم به خانم همسايه گفتم كه اگر مي خواد براي اون هم بگيرم و گفت نه ! چون خشايار بچه بود زياد اين كارتون رو ديده وحشي شده . تو هم نذار بچه ات ببينه.فرداي همون روز در زدو گفت مي شه يكي از كارتونها رو بدي خشايار ببينه؟ كار ما تا يكماه اين بود كه كارتونها رو بديم طرف ببينه و دوباره از اول .مامانش در مي زد و مي گفت ببخشيد شما شدين ويديو كلوپ! بعد از يكماه خسته شدم و بهش گفتم سي دي بگيره براش رايت كنم. چون چندماهي گذشت و نگرفت خودمون براش سي دي گرفتيم و رايت كرديم.بعد من سري كامل كتاباي مي مي ني رو براي پارسا گرفتم. دوباره هر روز در ما زده مي شد و كتاب قرض گرفته مي شد.اين بار هم بهش گفتم بيا يه روز بريم براش بخر .قبول كرد ولي همچنان من منتظر اون روز هستم و چون خسته شدم احتمالا براي روز تولد پسره كه چند روز ديگه است مي رم و كتابها رو مي خرم.
اينه كه نميدونم بايد چيكار كنم.از يه طرف دلم براي بچه مي سوزه كه تو نكبتي كه مامان و باباش براش درست كردن داره بزرگ مي شه و فردا يه احمقي مي شه مثل اونا و از يه طرف هم نمي تونم اينقدر بزرگوار باشم كه همينجوري قبولشون كنم.احتمالا همين روزا يه جورايي به مادره مي پرم.