چون سرور گرامي چند وقته مي گه زن خوبي شده ام و بهم گير نميده منم مجبورم يكي رو پيدا كنم راجع بهش بنويسم .
طبقه بالاي مايه زن و شوهر جوون زندگي مي كنن كه البته دو سه ماهه كه اومده اند توي اين ساختمون و هنوز خيلي با اهالي صميمي نشده اند و با ما هم به خاطر پارسا كه هي قربون صدقه اش مي رن يه سلام وعليكي مي كنن. تقريبا بيست روز پيش بود كه همين خانم همسايه يه ظرف بزرگ آش براي ما فرستاد. كاسه زيادي بزرگ بود و به علاوه هر چي نگاه كردم نديدم براي كس ديگه اي هم آش ببره. به هرحال كلي ذوق كردم و با پسره نشستيم كه يه دل سير آش بخوريم ولي كاش دلمون رو اينقدر صابون نزده بوديم.آشش به قدري تند بود كه محال بود كسي يه قاشقش رو هم بتونه بخوره. خلاصه مجبور شدم همشو بريزم دور. ظرفش رو هم پر شكلات كردم و فرداش با شش تا دروغ گنده راجع به خوشمزگي آش فرستادم براشون.
مشكل تازه از اينجا شروع شد كه از اون به بعد تقريبا يك روز در ميون اين همسايه در مي زد و براي ما يه چيزي مياورد. چيزايي رو هم كه مياورد عجيب بود.يه روز آش تند , يه روز تخمه كدوي بو نداده , يه روز يه كاسه خورشت كرفس , يه روز يه كيسه كنجد و شاهكار ديروزش يه نصفه نون شير مال بود با يه مشت شكلات. گذشته از اينكه تعجب مي كردم چرا اين چيزاي مسخره رو براي ما ( فقط براي ما) مي فرسته مشكل اين بود كه هيچ كدومشو نمي تونستيم بخوريم و مي ريختيم دور و هر دفعه هم بايد كلي چيز تو بشقابشون مي ذاشتيم كه براشون بفرستيم.
يكي دو بار به شوخي بهش گفتم تو رو خدا اينقدر خاله بازي در نيار .زحمتت مي شه براي ما اينقدر چيز مي فرستي ولي متوجه نشد و باز مياورد.يه بارم براي اينكه خلاص شم گفتم تو دستپختت خيلي خوبه و من چون بلد نيستم مثل تو غذاهاي خوشمزه درست كنم هي شرمنده ات مي شم ديگه برام غذا نده ولي خيلي هم هم خوشحال شد و گفت آره همه مي گن دستپختم خيلي خوبه و زحمتي نيست.
ديروز كه نون شيرمال رو آورد ديگه كلافه شدم . بهش گفتم آخه اينا چيه مياري من تا حالا نديدم كسي نون شيرمال جايي ببره.بعد خنديد و گفت آخه صبح دستم ديدي گفتم شايد دلت بخواد.منم خنديدم و گفتم مگه بچه ام كه هر كي هر چي دستش باشه دلم بخواد كه يه دفعه گفت تو كه نه اوني كه تو دلته شايد بخواد. ديگه دهنم باز مونده بود .تا اومدم حرف بزنم ادامه داد توي جلسه ساختمون از يكي از همسايه ها شنيده كه خانم فلاني حامله است. تازه قضيه رو فهميدم. خنديدم و بهش گفتم بابا خانم فلاني كه من نيستم اونا طبقه اولن.
قيافه اش ديدني بود .احتمالا" تو دلش به خودش كلي بد و بيراه گفته كه اينهمه زحمت بيخودي كشيده . ولي با اين حال خودشو نگه داشت و گفت فرقي نمي كنه .مهم اينه كه آدم براي همسايه ها گاهي يه چيزايي بفرسته.
و بدين ترتيب فرجي شد كه من از دست خوراكيهاي عجيب همسايه خلاص بشم.