Thursday, October 28, 2004

 

چون سرور گرامي چند وقته مي گه زن خوبي شده ام و بهم گير نميده منم مجبورم يكي رو پيدا كنم راجع بهش بنويسم .
طبقه بالاي مايه زن و شوهر جوون زندگي مي كنن كه البته دو سه ماهه كه اومده اند توي اين ساختمون و هنوز خيلي با اهالي صميمي نشده اند و با ما هم به خاطر پارسا كه هي قربون صدقه اش مي رن يه سلام وعليكي مي كنن. تقريبا بيست روز پيش بود كه همين خانم همسايه يه ظرف بزرگ آش براي ما فرستاد. كاسه زيادي بزرگ بود و به علاوه هر چي نگاه كردم نديدم براي كس ديگه اي هم آش ببره. به هرحال كلي ذوق كردم و با پسره نشستيم كه يه دل سير آش بخوريم ولي كاش دلمون رو اينقدر صابون نزده بوديم.آشش به قدري تند بود كه محال بود كسي يه قاشقش رو هم بتونه بخوره. خلاصه مجبور شدم همشو بريزم دور. ظرفش رو هم پر شكلات كردم و فرداش با شش تا دروغ گنده راجع به خوشمزگي آش فرستادم براشون.
مشكل تازه از اينجا شروع شد كه از اون به بعد تقريبا يك روز در ميون اين همسايه در مي زد و براي ما يه چيزي مياورد. چيزايي رو هم كه مياورد عجيب بود.يه روز آش تند , يه روز تخمه كدوي بو نداده , يه روز يه كاسه خورشت كرفس , يه روز يه كيسه كنجد و شاهكار ديروزش يه نصفه نون شير مال بود با يه مشت شكلات. گذشته از اينكه تعجب مي كردم چرا اين چيزاي مسخره رو براي ما ( فقط براي ما) مي فرسته مشكل اين بود كه هيچ كدومشو نمي تونستيم بخوريم و مي ريختيم دور و هر دفعه هم بايد كلي چيز تو بشقابشون مي ذاشتيم كه براشون بفرستيم.
يكي دو بار به شوخي بهش گفتم تو رو خدا اينقدر خاله بازي در نيار .زحمتت مي شه براي ما اينقدر چيز مي فرستي ولي متوجه نشد و باز مياورد.يه بارم براي اينكه خلاص شم گفتم تو دستپختت خيلي خوبه و من چون بلد نيستم مثل تو غذاهاي خوشمزه درست كنم هي شرمنده ات مي شم ديگه برام غذا نده ولي خيلي هم هم خوشحال شد و گفت آره همه مي گن دستپختم خيلي خوبه و زحمتي نيست.
ديروز كه نون شيرمال رو آورد ديگه كلافه شدم . بهش گفتم آخه اينا چيه مياري من تا حالا نديدم كسي نون شيرمال جايي ببره.بعد خنديد و گفت آخه صبح دستم ديدي گفتم شايد دلت بخواد.منم خنديدم و گفتم مگه بچه ام كه هر كي هر چي دستش باشه دلم بخواد كه يه دفعه گفت تو كه نه اوني كه تو دلته شايد بخواد. ديگه دهنم باز مونده بود .تا اومدم حرف بزنم ادامه داد توي جلسه ساختمون از يكي از همسايه ها شنيده كه خانم فلاني حامله است. تازه قضيه رو فهميدم. خنديدم و بهش گفتم بابا خانم فلاني كه من نيستم اونا طبقه اولن.
قيافه اش ديدني بود .احتمالا" تو دلش به خودش كلي بد و بيراه گفته كه اينهمه زحمت بيخودي كشيده . ولي با اين حال خودشو نگه داشت و گفت فرقي نمي كنه .مهم اينه كه آدم براي همسايه ها گاهي يه چيزايي بفرسته.
و بدين ترتيب فرجي شد كه من از دست خوراكيهاي عجيب همسايه خلاص بشم.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010
September 2010
November 2010