Wednesday, October 13, 2004

 

باد پاييزي مياد آدم حال بيرون رفتن نداره. عروس خوشگل بود آبله هم در آورد.خيلي دل و دماغ داشتيم و سرشار از شور و شوق بوديم پاييزم اومد روش.
پارسا امشب بدقلقي مي كرد هر كار كردم آروم نشد و مجبور شدم ببرمش پارك. از قضا پرديس(دوست دخترش) و مامانش هم بودن. اين مامان پرديس جزو زناييه كه با هفت هشت تا خانم ديگه هر روز تو پارك گرد هم مي شينن و از روزي كه به دنيا اومدن براي هم تعريف مي كنن تا برسن به امروز.هر زني رو هم كه تو دارو دسته اشون نباشه يه جوري نگاه مي كنن كه طرف سعي كنه ديگه اون طرفا پيداش نشه. القصه امشب كه داشتم از تو پارك رد مي شدم ديدم مامان پرديس بر خلاف هميشه تنهاست. منم مثل هميشه سرمو انداختم پايين و رد شدم كه يهو گفت واي سلام شما مامان پارسايين(لازم به ذكره كه هزار بار منو با پارسا ديده بود)؟ منم به زور لبخند زدم و گفتم بعله .بعد اومد چسبيد به من و گفت اينقدر دلم مي خواست شما رو ببينم آخه پارسا هميشه با باباش مياد پارك. چشمام داشت چهار تا مي شد.آخه سرور فقط يك ماه اونم يك روز در ميون پارسا رو برده بود پارك.پرسيدم اشتباه نمي كنين؟ پارسا اكثر اوقات با منه.گفت نه من مطمئنم .همه دوستام هم همينو مي گن. ببخشيد شما كارمندين؟ گفتم نه.بعد دوباره پرسيد كسالت خاصي هم كه ندارين؟‌يه لبخند ماسيده زدم كه بفهمه زياد داره سوال مي كنه ولي طرف اصلا به روي خودش نياورد و ادامه داد آخه نه اينكه پارسا هميشه با باباش مياد ما فكر كرديم شما حتما يه مشكلي دارين.تو دلم بهش گفتم شما خيلي بيجا كردين كه يه همچين فكري كردين ولي چون روم نمي شد بلند بگم مودبانه گفتم نه به هر حال آدم يه وقتايي خسته مي شه. مي خواد تو خونه تنها باشه كه به كاراي شخصيش برسه.جمله ام تموم نشده بود كه گفت آهان پس خيلي اهل رفت و روب و كاراي خونه هستيد! ديدم بابا اين ديگه زيادي پرته. چيزي نگفتم ولي مگه ول مي كرد. با يه لحني كه معلوم بود يه نموره گلوش گير كرده دو باره شروع كرد كه پارسا اصلا شبيه شما نيست . به باباش رفته مخصوصا تيپش كه كپي باباشه. فكر كنم كار باباش طوريه كه ميتونه پارسا جونو بياره پارك .ببخشيد شغلشون چيه؟!
تو راه كه ميامدم به اين فكر مي كردم كه ما زنها خودمونم هيچوقت نمي خواييم سعي كنيم به يه چيزايي عادت كنيم. هممون مي دونيم بيرون بردن بچه فقط كار زن نيست ولي بازم اگه يه مردي رو ببينيم كه دوبار بچه اش رو آورده بيرون دلمون براش مي سوزه و دنبال يه دليل براي بدبختيش مي گرديم.خونه كه رسيدم تو دلم گفتم خوش به حال سرور. بازم يه قضيه اي به نفعش شد . ديگه پارسا رو باهاش نمي فرستم ددر. دشمن ما خودمونيم بيخود كاسه كوزه ها رو سر مردا مي شكنيم.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010
September 2010
November 2010