باد پاييزي مياد آدم حال بيرون رفتن نداره. عروس خوشگل بود آبله هم در آورد.خيلي دل و دماغ داشتيم و سرشار از شور و شوق بوديم پاييزم اومد روش.
پارسا امشب بدقلقي مي كرد هر كار كردم آروم نشد و مجبور شدم ببرمش پارك. از قضا پرديس(دوست دخترش) و مامانش هم بودن. اين مامان پرديس جزو زناييه كه با هفت هشت تا خانم ديگه هر روز تو پارك گرد هم مي شينن و از روزي كه به دنيا اومدن براي هم تعريف مي كنن تا برسن به امروز.هر زني رو هم كه تو دارو دسته اشون نباشه يه جوري نگاه مي كنن كه طرف سعي كنه ديگه اون طرفا پيداش نشه. القصه امشب كه داشتم از تو پارك رد مي شدم ديدم مامان پرديس بر خلاف هميشه تنهاست. منم مثل هميشه سرمو انداختم پايين و رد شدم كه يهو گفت واي سلام شما مامان پارسايين(لازم به ذكره كه هزار بار منو با پارسا ديده بود)؟ منم به زور لبخند زدم و گفتم بعله .بعد اومد چسبيد به من و گفت اينقدر دلم مي خواست شما رو ببينم آخه پارسا هميشه با باباش مياد پارك. چشمام داشت چهار تا مي شد.آخه سرور فقط يك ماه اونم يك روز در ميون پارسا رو برده بود پارك.پرسيدم اشتباه نمي كنين؟ پارسا اكثر اوقات با منه.گفت نه من مطمئنم .همه دوستام هم همينو مي گن. ببخشيد شما كارمندين؟ گفتم نه.بعد دوباره پرسيد كسالت خاصي هم كه ندارين؟يه لبخند ماسيده زدم كه بفهمه زياد داره سوال مي كنه ولي طرف اصلا به روي خودش نياورد و ادامه داد آخه نه اينكه پارسا هميشه با باباش مياد ما فكر كرديم شما حتما يه مشكلي دارين.تو دلم بهش گفتم شما خيلي بيجا كردين كه يه همچين فكري كردين ولي چون روم نمي شد بلند بگم مودبانه گفتم نه به هر حال آدم يه وقتايي خسته مي شه. مي خواد تو خونه تنها باشه كه به كاراي شخصيش برسه.جمله ام تموم نشده بود كه گفت آهان پس خيلي اهل رفت و روب و كاراي خونه هستيد! ديدم بابا اين ديگه زيادي پرته. چيزي نگفتم ولي مگه ول مي كرد. با يه لحني كه معلوم بود يه نموره گلوش گير كرده دو باره شروع كرد كه پارسا اصلا شبيه شما نيست . به باباش رفته مخصوصا تيپش كه كپي باباشه. فكر كنم كار باباش طوريه كه ميتونه پارسا جونو بياره پارك .ببخشيد شغلشون چيه؟!
تو راه كه ميامدم به اين فكر مي كردم كه ما زنها خودمونم هيچوقت نمي خواييم سعي كنيم به يه چيزايي عادت كنيم. هممون مي دونيم بيرون بردن بچه فقط كار زن نيست ولي بازم اگه يه مردي رو ببينيم كه دوبار بچه اش رو آورده بيرون دلمون براش مي سوزه و دنبال يه دليل براي بدبختيش مي گرديم.خونه كه رسيدم تو دلم گفتم خوش به حال سرور. بازم يه قضيه اي به نفعش شد . ديگه پارسا رو باهاش نمي فرستم ددر. دشمن ما خودمونيم بيخود كاسه كوزه ها رو سر مردا مي شكنيم.