Monday, October 25, 2004

 

مثل هر شب از وبلاگ نوشي شروع كردم. به سطرهاي آخر كه رسيدم نتونستم خودمو نگه دارم و بلند خنديدم. حالا مگه ول مي كرد. خودم مونده بودم به چي مي خندم ولي تصور قيافه نوشي (البته تصوير ذهنيش چون تا حالا نديدمش) )بعد از ديدن مادر و بچه نميذاشت آروم بگيرم. نميدونم اصلا چرا مرضم گرفته بود هي برمي گشتم دوباره مي خوندم و دوباره هر هر كه يكدفعه صداي جير جير در اتاق خواب خفه ام كرد.يه لبخند پهن و مزورانه و دوتا جمله عاشقانه آماده كردم كه در صورت نياز از خودم دفاع كنم. سرور با قيافه آدماي عصباني اومد بالاي سرم (البته اصولا كارش بيخوده چون هيچوقت واقعا اساسي عصباني نمي شه و بالطبع منم هيچ وقت ازش نميترسم .ولي خوب اون اداي عصبانيت رو در مياره و منم اداي زني رو كه نگران عصبانيت طرفه).پرسيد مي شه بگي به چي اينقدر مي خندي ؟بعدشم نشست پيشم و گفت كه خوابش نميبره و منم لبخندو جمله هاي عاشقانه امو قورت دادم و به خوندنم ادامه دادم.
دو دقيقه اي كه گذشت گفت چيكار مي كي شبا؟ چي داره كه از خوابت مي زني ميري اينترنت؟
يه خرده حواسمو جمع كردم .فكر كردم شايد اينا مقدمه يه چيزيه. دوباره لبخندمو در آوردم و گفتم همينا ديگه عزيزم. وبلاگ بچه ها رو مي خونم سرم گرم مي شه انرژي مي گيرم و از اين چيزا.بعد سرور گفت آره مي دونم. پريشبا شك كردم بهت. ولي وقتي باكستو نگاه كردم ديدم نه خبري نيست يعني چيزي كه تو رو از ما دور كنه توش نيست.
اولين بار بود كه احساس كردم قلبم داره مياد تو دهنم يعني چي.چند ثانيه اي صبر كردم و بعد پرسيدم تو مگه پسورد منو بلدي ؟گفت پسورد نخواست .خودش خود به خود رفت تو باكست.
هر كار مي كردم چونه امو نميتونستم تكون بدم كه حرف بزنم. نه اينكه تو باكسم خبري باشه ولي تصور اينكه سرور رفته باشه اون تو داشت اشكمو در مياورد.نميدونم چند دقيقه بعدي چه طور گذشت فقط ديدم كه سرور بلند شد و گفت ميرم بخوابم.
ياد وقتي افتادم كه پونزده شونزده سالم بود. از اون سنهايي كه همه دفترچه خاطرات دارن.يه روز عصر كه رفتم توي اتاقم ديدم مامانم نشسته و داره دفتره رو مي خونه. فرداش صد دفعه از اول نوشته هامو خوندم كه به عمق فاجعه برسم و ببينم چقدر قضيه خطرناكه.آخه اون موقعها يه جور ديگه بود. اگه گناه كبيره مي كردي و با يه پسري دوست مي شدي فقط مي تونستي از دور ببينيش و نهايتا با هزار تا بدبختي يه نامه ازش بگيري.ننه باباتم كه مي فهميدن كلي براي از دست رفتنت غصه مي خوردن و فكر چاره بودن. ولي الان همون ننه بابا به تو كه با ديدن قيافه اجق وجق دوست دختر برادرت , كه با كمال سربلندي از جلوت رد ميشه و ميره توي اتاق داداشت و در رو هم تق مي بنده , چشمات چهارتا شده مي گن خيلي دختر ماهيه.نجيب و با شخصيت!
خلاصه تصميم گرفتم برم تو باكسم و ايندفعه يه جور ديگه نگاش كنم. وارد كه شدم ديدم تو باكسم هيچي نيست جز دو سه تا عكس و چند تا از اين مطلب بيمزه هايي كه هي اين و اون برات مي فرستن.اينجا بود كه تازه يادم افتاد چند شب پيش باكسمو مرتب كردم و ايميلهامو فرستادم توي فولدراشون.حس يه آدمي رو داشتم كه بعد از يه كابوس وحشتناك بيدار شده و با لذت مي فهمه خواب ديده.
حالا دارم همش به اين فكر مي كنم كه چقدر راحت در عرض چند دقيقه پايه هاي يه اعتماد محكم مي تونه بلرزه و از بين بره.الان نميتونم ديگه بگم يه جرياني از بيرون خونه ام داره مي گذره و من فقط دارم نگاهش مي كنم.نميتونم بگم فقط يه روياست كه نيمه شب به بعد مياد و تا نيمه شب بعد فراموش مي شه.الان به اين فكر مي كنم كه يه رويا هم مي تونه تهديدت كنه.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010
September 2010
November 2010