مثل هر شب از وبلاگ
نوشي شروع كردم. به سطرهاي آخر كه رسيدم نتونستم خودمو نگه دارم و بلند خنديدم. حالا مگه ول مي كرد. خودم مونده بودم به چي مي خندم ولي تصور قيافه نوشي (البته تصوير ذهنيش چون تا حالا نديدمش) )بعد از ديدن مادر و بچه نميذاشت آروم بگيرم. نميدونم اصلا چرا مرضم گرفته بود هي برمي گشتم دوباره مي خوندم و دوباره هر هر كه يكدفعه صداي جير جير در اتاق خواب خفه ام كرد.يه لبخند پهن و مزورانه و دوتا جمله عاشقانه آماده كردم كه در صورت نياز از خودم دفاع كنم. سرور با قيافه آدماي عصباني اومد بالاي سرم (البته اصولا كارش بيخوده چون هيچوقت واقعا اساسي عصباني نمي شه و بالطبع منم هيچ وقت ازش نميترسم .ولي خوب اون اداي عصبانيت رو در مياره و منم اداي زني رو كه نگران عصبانيت طرفه).پرسيد مي شه بگي به چي اينقدر مي خندي ؟بعدشم نشست پيشم و گفت كه خوابش نميبره و منم لبخندو جمله هاي عاشقانه امو قورت دادم و به خوندنم ادامه دادم.
دو دقيقه اي كه گذشت گفت چيكار مي كي شبا؟ چي داره كه از خوابت مي زني ميري اينترنت؟
يه خرده حواسمو جمع كردم .فكر كردم شايد اينا مقدمه يه چيزيه. دوباره لبخندمو در آوردم و گفتم همينا ديگه عزيزم. وبلاگ بچه ها رو مي خونم سرم گرم مي شه انرژي مي گيرم و از اين چيزا.بعد سرور گفت آره مي دونم. پريشبا شك كردم بهت. ولي وقتي باكستو نگاه كردم ديدم نه خبري نيست يعني چيزي كه تو رو از ما دور كنه توش نيست.
اولين بار بود كه احساس كردم قلبم داره مياد تو دهنم يعني چي.چند ثانيه اي صبر كردم و بعد پرسيدم تو مگه پسورد منو بلدي ؟گفت پسورد نخواست .خودش خود به خود رفت تو باكست.
هر كار مي كردم چونه امو نميتونستم تكون بدم كه حرف بزنم. نه اينكه تو باكسم خبري باشه ولي تصور اينكه سرور رفته باشه اون تو داشت اشكمو در مياورد.نميدونم چند دقيقه بعدي چه طور گذشت فقط ديدم كه سرور بلند شد و گفت ميرم بخوابم.
ياد وقتي افتادم كه پونزده شونزده سالم بود. از اون سنهايي كه همه دفترچه خاطرات دارن.يه روز عصر كه رفتم توي اتاقم ديدم مامانم نشسته و داره دفتره رو مي خونه. فرداش صد دفعه از اول نوشته هامو خوندم كه به عمق فاجعه برسم و ببينم چقدر قضيه خطرناكه.آخه اون موقعها يه جور ديگه بود. اگه گناه كبيره مي كردي و با يه پسري دوست مي شدي فقط مي تونستي از دور ببينيش و نهايتا با هزار تا بدبختي يه نامه ازش بگيري.ننه باباتم كه مي فهميدن كلي براي از دست رفتنت غصه مي خوردن و فكر چاره بودن. ولي الان همون ننه بابا به تو كه با ديدن قيافه اجق وجق دوست دختر برادرت , كه با كمال سربلندي از جلوت رد ميشه و ميره توي اتاق داداشت و در رو هم تق مي بنده , چشمات چهارتا شده مي گن خيلي دختر ماهيه.نجيب و با شخصيت!
خلاصه تصميم گرفتم برم تو باكسم و ايندفعه يه جور ديگه نگاش كنم. وارد كه شدم ديدم تو باكسم هيچي نيست جز دو سه تا عكس و چند تا از اين مطلب بيمزه هايي كه هي اين و اون برات مي فرستن.اينجا بود كه تازه يادم افتاد چند شب پيش باكسمو مرتب كردم و ايميلهامو فرستادم توي فولدراشون.حس يه آدمي رو داشتم كه بعد از يه كابوس وحشتناك بيدار شده و با لذت مي فهمه خواب ديده.
حالا دارم همش به اين فكر مي كنم كه چقدر راحت در عرض چند دقيقه پايه هاي يه اعتماد محكم مي تونه بلرزه و از بين بره.الان نميتونم ديگه بگم يه جرياني از بيرون خونه ام داره مي گذره و من فقط دارم نگاهش مي كنم.نميتونم بگم فقط يه روياست كه نيمه شب به بعد مياد و تا نيمه شب بعد فراموش مي شه.الان به اين فكر مي كنم كه يه رويا هم مي تونه تهديدت كنه.