اينم قسمت دومش كه خيلي بهتره.
نگاهي به داستان بيست و چهار ساعت از زندگي يك زن (قسمت دوم )
ما خواننده ها به اتكاى تجربه زيسته مى دانيم كه اين زن ميانه سال را زيبايى جوان بيست و دو ساله لهستانى الاصل به خود جلب كرده بود. زيبايى همچون مقوله هاى ديگر، در عرصه سخن فلسفى مى تواند خصلت ايدئولوژيك شود، يعنى زيبايى براى بعضى از مردم، تعيين كننده بود و نبود و ارزش همه چيز مى شود. هستى شناسى اينها، برمبناى «زيبايى» شكل مى گيرد، بى دليل نيست كه برخورد با همنوعان، چه ارباب رجوع اداره باشد يا مشترى بقالى و مسافر تاكسى و همكلاسى و غيره برمبناى «قيافه او» شكل مى گيرد. اين برخورد مطلوب به انسان زيبا، حتماً معادل هوى و هوس نيست، بلكه نتيجه عنصر نهادينه ترى است، عنصرى كه بسيارى از روانشناسان آن را جزء لاينفك وجود هر انسانى مى دانند: دوست داشتن زيبايى و به طور مشخص زيبايى انسان ها. به داستان برگرديم. جوان زيبا رو مى بازد و با وضعى آشفته سالن را ترك مى كند. زن چهل و دو ساله غريبه «نمى تواند» نسبت به او بى اعتنا باشد و «نگران نشود». دنبالش مى رود و او را از خودكشى نجات مى دهد و به هتل كوچكى مى برد.از نظر آنها زيبايى تنها عاملى است كه خود، بدون نياز به حركت، عامل ديگر را به حركت وامى دارد. به قول پاسكال «عشق نمى ورزند، مگر به آن كس كه او را زيبا ببينند.» به راوى گوش كنيم: «طى اين ده ساعت، تجربه اى كه از واقعيت به دست آورده بودم، بى نهايت بزرگ تر از تجربه اى بود كه قبلاً، چهل سال زندگى مبتذل بورژوايى برايم فراهم كرده بود.» با جوان به گردش دو نفره مى رود. مى فهمد كه او از خانواده هاى نجيب لهستانى الاصل اتريشى است و رشته علوم سياسى خوانده است. كم كم به قمار علاقه مند شده است و براى ارضاى اين علاقه، حتى دو قطعه جواهر از خاله پيرش مى دزدد. زن شيفته وار نگاهش مى كند:«من هيجان زده، سست و بى حال، تحت تاثير علاقه شخصى، گوش مى كردم، ولى حتى يك لحظه هم فكر نكردم از او عصبانى شوم، اگر ديشب كسى به من مى گفت كه يك روز صميمانه و دوستانه در كنار مرد بيگانه اى خواهم بود كه به زحمت سنش از سن پسرم بيشتر مى شود، كسى كه دست به دزدى هم زده است، من او را احمق و ديوانه و خل تصور مى كردم.» در گردش دو نفره راوى همه چيز را به حساب «خوبى» او مى گذارد اما مثل همه انسان ها گويى شرم دارد كه عامل «امتياز» جوان را صرفاً به زيبايى او نسبت دهد. در واقع نويسنده از رو كردن موضوع خوددارى مى كند. زن در بازگشت به هتل خود «بدون آنكه متوجه شود لباس عزاى خود را درآورده و كنار مى گذارد تا لباس روشن ترى بپوشد.» او بعدها متوجه اين كار خود مى شود. آيا شما اين طور نيستيد؟ مدتى افسرده ايد، اما يكى از انسان هاى زيباى جنس مخالف فضايى پديد مى آورد كه شما خود به خود دوش مى گيريد، لباس تميز مى پوشيد تا به دعوت اين فرد براى صرف شام پاسخ مثبت دهيد؟ به هر حال زن تصميم مى گيرد كه پول كافى به جوان بدهد تا مونت كارلو را ترك كند. جوان گل مى چيند، به مذاق زن مى نشيند، حرف مى زند، دلنشين است، ساكت مى شود، باز هم جذابيت خود را دارد. شاد است، راوى را سرخوش مى كند، غمگين است، راوى به او حق مى دهد. مگر بيشتر ما چنين نيستيم؟ فرد زيبا اگر شوخ و بذله گو و حتى ليچارگو باشد، به حساب «نشاط و سرزندگى او» گذاشته مى شود و اگر درونگرا و تا حدى غمگين باشد، به شدت نسبت به او همدردى پيدا مى كنيم و به او حق مى دهيم. پرخورى اش را به حساب «خوش اشتهايى» مى گذاريم و تقلاى بى وقفه او در كسب مال و مقام به حساب «لياقت» نام مى گيرد. در مورد انسان زشت، اين رفتارها به ترتيب به حساب لودگى، كسالت بار بودن، سبك بارگى و حرص و آز گذاشته مى شود. راوى از همه اعمال جوان خوشش مى آيد زيرا: «حالت چهره اش... چنان پرجاذبه است كه تقريباً شبيه آن هرگز در چهره هيچ انسانى ديده نمى شود... چهره فرشته... چرا كتمان؟ در برابر تاثير بى ترديد [او] نتوانستم مقاومت كنم و نكردم.» چون زيبا بود، پس چيدن يك گل و گرفتن بچه قورباغه، خنديدنش و كليسا رفتنش و هر كار ديگرى، از نظر روحى (روحيه زن) موجه جلوه مى كند. چنين چيزى از پيدايش بشر شكل گرفت و هنوز به قوت خود باقى است. به داستان برگرديم: راوى وقتى همراه جوان از كليسا بيرون مى آيد، احساس مى كند: «هرگز دنيا اين همه در نظرم زيبا جلوه نكرده بود.» به جوان پول مى دهد تا به وطنش برگردد. اما ناگهان همان «عشق جويى» ناخودآگاه تلاطمى در نهاد اين زن چهل و دو ساله مى آفريند: «اين وضع براى من نوعى سرخوردگى و شكست بود... مرا به چشم يك زن «مقدس» ديده و احترام گذاشته بود... احساس نكرده بود كه من يك زنم.» نويسنده، راوى را به اين جا مى رساند و در اين موقعيت، روحيه آسيب ديده اش را نشان مى دهد.