Saturday, October 16, 2004

 

براي آدمايي مثل من هميشه نقد مهمتر از خود داستانه. اينم از اون نقداييه كه بعد از خوندنش آدم ميره دنبال داستان.اينو فتح الله بي نياز نوشته. از روزنامه شرق هجدهم و بيست و دوم مهر برداشتم.

نگاهى به داستان "بيست و چهار ساعت از زندگى يك زن" ( قسمت اول )
اين داستان به ظاهر ساده، در منتهاى ايجاز دو وجه از پيچيده ترين پنهانى هاى نوع بشر را تصوير مى كند. گره اصلى داستان، آن چه كه خواننده را به دنبال خود مى كشاند، آرام آرام كنار مى رود و جاى خود را به دو مسئله روحى _ روانى يا به اعتبارى هستى شناسانه مى دهد، چيزى كه زمان و مكان نمى شناسد. اين ژرف ساخت هاى روحى عبارتند از: گرايش ناخودآگاه بشر به رهايى از تنهايى، خصوصاً به وسيله جنس مخالف و دوم ميل زيبادوستى نوع بشر. نويسنده در متنى كه از صد صفحه تجاوز نمى كند، چنين «انديشه هايى» را خيلى راحت بازنمايى مى كند و در همان حال در ابهام هاى ذاتى اثر پيوندشان مى دهد، بى آنكه خواننده را سرگرم حل پازل و چيستان كند و حتى اجازه منفك شدن از متن را به او بدهد. خلاصه داستان به اين شرح است: در پانسيونى در «ريويرا» زنى به تقريب سى و پنج ساله و مادر دو دختر شانزده و دوازده ساله و همسر كارخانه دارى فرانسوى، ناگهان ناپديد مى شود. همراه او، جوان بسيار خوش تيپى كه آدمى «فقط در داستان ها وصفش را خوانده است» و «چهره خندان و جذابيت دوره جوانى، لطف و صفاى ديگرى به او بخشيده بود»، گم وگور مى شود. اين دو فقط حدود دو ساعت با هم گفت وگو كرده بودند. نويسنده با همسان كردن عين و ذهن، با كلماتى كه لحن و اتمسفر ساده اى را القا مى كنند _ هر چند كه نفوذ او را به كنه روح و روان منكر نمى شويم و عده اى حتى او را يكى از نويسندگان درونكاو برجسته مى دانند _ مى نويسد: «آنها مى گفتند مطلقاً غيرممكن است كه يك زن عفيف، پاكدامن، درستكار و با شرف، تنها بعد از دو ساعت آشنايى با كسى، با او راه بيفتد. ولى من نظر ديگرى داشتم و در دلم به آنها مى خنديدم. من با تمام قدرت از وجود امكان و احتمال چنين حادثه اى از طرف زنى كه سال هاى سال با سرشكستگى با شوهرى چاق و خپله زندگى كرده است، دفاع مى كردم [به نظر من] اين زن در درون خود آمادگى داشته كه طعمه هر مردى بشود.» نويسنده به عنوان «داناى كل» كلان روايتى را به رشته تحرير درمى آورد كه به نوبه خود نيازمند تحليل پيچيده اى است. او از قول يك زن آلمانى نقل مى كند كه «بعضى از زن ها روحيه سهل الوصولى دارند.» و آنها را تحقير مى كند. اما نويسنده به نوبه خود حرف ديگرى دارد: «به نظر مى رسد آنها كه «سهل الوصول» نيستند، از اين كه خود را قوى تر، اخلاقى تر و پاك تر از افراد «سهل الوصول» تصور كنند، احساس لذت مى كنند.» سپس در همان جايگاه به بسط عقيده اش مى پردازد: «اين كه زنى به ميل خود، عاشقانه به دنبال هوس و غريزه خود باشد، خيلى صادقانه تر از آن است تا شوهر چشم بسته اش را فريب بدهد.» به اين ترتيب عقيده خود را مبنى بر صداقتى كه معادل «وقاحت» است، به خواننده انتقال مى دهد و پاكدامنى توام با رياكارى، خودفريبى و حتى «مقاومت در برابر تمايلات شخصى خود و سركوب اميال درونى» را مردود مى شمرد. بحث در پانسيون بالا مى گيرد و خانمى انگليسى، حدوداً شصت و هفت ساله، كه سيمايى اشرافى دارد و همه به او احترام مى گذارند، براى نويسنده ماجرايى را تعريف مى كند كه براى خود او اتفاق افتاده است، ماجرايى كه طى آن ما اين زن را «راوى» مى خوانيم. بانو مى گويد، در هجده سالگى، عاشق شوهرش مى شود و با او ازدواج مى كند و حاصل اين ازدواج دو پسر است. طى مدت بيست و دو سال در كمال خوشبختى با شوهرش زندگى كرد. در سن چهل سالگى شوهرش را از دست داد. حدود دو سال بعد، در حالى كه هنوز لباس عزا بر تن داشت، به شهر «مونت كارلو» رفت. مى گويد براى رهايى از دست روح شكنجه آورى كه جنبه تهوع آورى به خود گرفته بود، اغلب به كازينو مى رفت زيرا «از نظر كسى كه هيچ چيز ارزش ندارد، جنب وجوش عاشقانه و هوس آلود ديگران، به اعصاب آدمى چنگ مى زند.» اين زن اعتراف مى كند كه «احساس مى كرد بايد خود را در «قسمت خطرناك تر زندگى» بيندازد.» اما ما، به اين جا رسيده ايم كه در پس هر رفتار و كردارى، علتى را جست وجو كنيم. ما از اين زن چهل و دو ساله مى پرسيم: «شما در كازينوهاى كاپرى چه كار مى كرديد؟ آيا علت اين نيست كه بدون آن كه خودتان بدانيد (براساس ناخودآگاه) از يكنواختى زندگى دچار ملال و كسالت شده بوديد و به طرف مكانى سوق داده مى شديد كه كسى را بجوييد؟ و گمشده اى را پيدا كنيد كه روان تان به دنبالش مى گشت؟» حتى اضافه مى كنيم كه: «اين زن، به لحاظ روحى آمادگى پذيرش عشق و عاشق شدن را داشت، چه بسا «عاشق عشق شدن» را. عمد و اراده اى در ميان نيست، ناخودآگاهش وادارش مى كند به كازينو برود، همان طور كه وقتى مصاحب خوش سيمايى از جنس مخالف از كوهنوردى جمعه صحبت مى كند، شما كه سال هاست دربند و دركه را نديده ايد، به سرعت مى پذيريد كه او را _ حتى كنار ديگران _ همراهى كنيد. انگيزش روانى شما، چه بسا فقط «مصاحبت و همكنارى باشد» - چيزى كه ابتداى مسير عشق است. پس پاى جست وجوى «عشق» در ميان است.» و حرف بلز پاسكال را نقل مى كنيم كه «كشف كرده ام كه همه بدبختى انسان در يك چيز است: دمى نمى تواند در اتاقى بياسايد.»

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010
September 2010
November 2010