پارسا رو خوابوندم و يواش در اتاقش رو باز كردم كه بيام بيرون. در كمال تعجب ديدم سرور مثل شبهاي قبل نرفته بخوابه كه هيچ تازه يه سيني انار هم آورده و داره دونه مي كنه كه بخوريم. چون جديدا از اين اتفاقا به ندرت ميافته كنارش نشستم و گفتم كاش هر شب از اين كارا مي كردي.اونم مثل هميشه گفت اگه زن خوبي بودي كه نيستي هر شب از اين كارا مي كردم و بعدش هم يه لبخند مرحمت فرمودن.نيمساعتي گذشت و داشتيم زيادي صميمي مي شديم كه يهو صداي داد و بيداد آقاي همسايه رو شنيديم.ساعت يازده شب بود و چون اصولا به خاطر ديوارهاي قطور ! ما از تعداد عطسه هاي همسايه هم خبر داريم نيازي نبود كه گوشهامون رو تيز كنيم. داد و بيدادشون زياد جالب نبود چون معمولا هفته اي سه چهار شب رو به هم گير ميدن. دو شب صداش مياد دو شب ديگه رو هم وقتي مي فهمم كه خانم همسايه صبح زود با چشماي پف كرده مياد و مي پرسه قهوه داري.ولي اون شب دعوا شون برام جالب شد چون دو سه بار اسم خودم رو شنيدم. اينجا بود كه مجبور شدم در كمال بي شخصيتي با دقت به حرفاشون گوش بدم.سرور گرامي هم ايضا". بعد از چند دقيقه فهميدم دعوا سر اينه كه خانم همسايه بلد نيست گوشت بخره و شوهرش منو مي زنه تو سرش و مي گه چه طور فلاني بلده !
خنده ام گرفت چون منم عمرا بلد باشم گوشت بخرم فقط چون يه قصاب يزدي رو مي شناسم كه آدم خوبيه و گوشت درست و حسابي بهم ميده اين امر خطير رو قبول كردم. ده دقيقه بعد كه دعوا تموم شد رومو كردم به سرور ببينم چيكار مي كنه كه يكدفعه گفت اين مرتيكه احمق از كي تا حالا با تو اينقدر صميمي شده كه اينجوري صدات مي كنه؟
چون تو دلم يه ذره بهش حق دادم هيچي نگفتم و سرور هم با عصبانيت بيخيال انار و صميميت شد و رفت خوابيد. منم تو دلم به آقاي همسايه كلي بد و بيراه گفتم كه يه شبم كه خواستيم بي سر و صداي پارسا بشينيم با شوهره گپ بزنيم كاسه كوزه امون رو ريخت به هم.
فردا نزديكياي ظهر خانم همسايه در زد.نشست و بعد از ده دقيقه گفت تو هميشه ظاهر خونه ات تميزه ولي خدا مي دونه در كمدت رو باز كنن چه خبره.شديدا متعجب شدم چون يادم نمياد در كمدم رو براي كسي باز كرده باشم.چند دقيقه اي كه گذشت دوباره گفت پرده هاتو از پارسال تا حالا نشستي . نه؟ من هر سه ماه يكبار مي شورمشون. چون قبلا اهل اين حرفا نبود و برعكس هر دفعه ميامد يه جورايي هي ازم تعريف مي كرد سعي كردم به روي خودم نيارم و ازش نپرسم مطمئنه حالش خوبه يانه.
وقتي از خونه رفت بيرون تازه دوزاريم افتاد. فهميدم اينا عكس العملي بود به حرفاي ديشب شوهرش. مي خواست با دلخور كردن من خودشو تخليه كنه. خوشحال شدم كه بهش هيچي نگفتم و عكس العمل بد نشون ندادم. ولي دو سه روز به اين فكرمي كردم كه من بيچاره اين وسط چيكاره بودم و كدوم قسمت ماجرا به من ربط داشت كه سرور و خانم همسايه به من گير دادن؟