Thursday, October 14, 2004

 

پارسا رو خوابوندم و يواش در اتاقش رو باز كردم كه بيام بيرون. در كمال تعجب ديدم سرور مثل شبهاي قبل نرفته بخوابه كه هيچ تازه يه سيني انار هم آورده و داره دونه مي كنه كه بخوريم. چون جديدا از اين اتفاقا به ندرت ميافته كنارش نشستم و گفتم كاش هر شب از اين كارا مي كردي.اونم مثل هميشه گفت اگه زن خوبي بودي كه نيستي هر شب از اين كارا مي كردم و بعدش هم يه لبخند مرحمت فرمودن.نيمساعتي گذشت و داشتيم زيادي صميمي مي شديم كه يهو صداي داد و بيداد آقاي همسايه رو شنيديم.ساعت يازده شب بود و چون اصولا به خاطر ديوارهاي قطور ! ما از تعداد عطسه هاي همسايه هم خبر داريم نيازي نبود كه گوشهامون رو تيز كنيم. داد و بيدادشون زياد جالب نبود چون معمولا هفته اي سه چهار شب رو به هم گير ميدن. دو شب صداش مياد دو شب ديگه رو هم وقتي مي فهمم كه خانم همسايه صبح زود با چشماي پف كرده مياد و مي پرسه قهوه داري.ولي اون شب دعوا شون برام جالب شد چون دو سه بار اسم خودم رو شنيدم. اينجا بود كه مجبور شدم در كمال بي شخصيتي با دقت به حرفاشون گوش بدم.سرور گرامي هم ايضا". بعد از چند دقيقه فهميدم دعوا سر اينه كه خانم همسايه بلد نيست گوشت بخره و شوهرش منو مي زنه تو سرش و مي گه چه طور فلاني بلده !
خنده ام گرفت چون منم عمرا بلد باشم گوشت بخرم فقط چون يه قصاب يزدي رو مي شناسم كه آدم خوبيه و گوشت درست و حسابي بهم ميده اين امر خطير رو قبول كردم. ده دقيقه بعد كه دعوا تموم شد رومو كردم به سرور ببينم چيكار مي كنه كه يكدفعه گفت اين مرتيكه احمق از كي تا حالا با تو اينقدر صميمي شده كه اينجوري صدات مي كنه؟
چون تو دلم يه ذره بهش حق دادم هيچي نگفتم و سرور هم با عصبانيت بيخيال انار و صميميت شد و رفت خوابيد. منم تو دلم به آقاي همسايه كلي بد و بيراه گفتم كه يه شبم كه خواستيم بي سر و صداي پارسا بشينيم با شوهره گپ بزنيم كاسه كوزه امون رو ريخت به هم.
فردا نزديكياي ظهر خانم همسايه در زد.نشست و بعد از ده دقيقه گفت تو هميشه ظاهر خونه ات تميزه ولي خدا مي دونه در كمدت رو باز كنن چه خبره.شديدا متعجب شدم چون يادم نمياد در كمدم رو براي كسي باز كرده باشم.چند دقيقه اي كه گذشت دوباره گفت پرده هاتو از پارسال تا حالا نشستي . نه؟ من هر سه ماه يكبار مي شورمشون. چون قبلا اهل اين حرفا نبود و برعكس هر دفعه ميامد يه جورايي هي ازم تعريف مي كرد سعي كردم به روي خودم نيارم و ازش نپرسم مطمئنه حالش خوبه يانه.
وقتي از خونه رفت بيرون تازه دوزاريم افتاد. فهميدم اينا عكس العملي بود به حرفاي ديشب شوهرش. مي خواست با دلخور كردن من خودشو تخليه كنه. خوشحال شدم كه بهش هيچي نگفتم و عكس العمل بد نشون ندادم. ولي دو سه روز به اين فكرمي كردم كه من بيچاره اين وسط چيكاره بودم و كدوم قسمت ماجرا به من ربط داشت كه سرور و خانم همسايه به من گير دادن؟

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010
September 2010
November 2010