ديشب داشتم مادرا رو دسته بندي مي كردم كه يه دفعه ياد يه شعري تو كتاب كلاس اولم افتادم.كلي حال كردم و اصلا يادم رفت چه جوري تقسيمشون كردم.اون موقع كه هنوز امين و اكرم نيامده بودن و سارا و دارا به ما الفبا ياد مي دادن و اون موقع كه كسي از كبري توقع نداشت تصميم بگيره و هنوز به ژاله مي گفتن مي تونه براي گلدون پژمرده اش اشك بريزه يه شعري ته كتابمون بود در مورد مادر و پدر:
باباي خوب و نازم من با تو سرفرازم
تو نعمت خدايي دايم به فكر مايي
خدا تو را نگهدار كه مي روي سر كار(قابل توجه فمينيستها)
قران پاك و روشن گفته است ازتو با من
بگشا به رويم آغوش حرفت را ميدهم گوش
مادر مهربانم قدر تو را مي دانم
خورشيد خانه اي تو خوب و يگانه اي تو
عزيز و مهرباني تو ماه آسماني
قران پاك و روشن گفته است از تو بامن
بگشا به رويم آغوش حرفت را مي دهم گوش
بقيه اش رو يادم نيست اگه از همين دوسه نفري كه گذرشون اينجا ميوفته و احتمالا همسن منند(بين هفتاد تا هفتاد و پنج سال)كسي بقيه اش رو يادش بود بهم بگه.يه دفعه احساس كردم چقدر دلم مي خواد همشو بدونم.اينو مقايسه كنين با شعر كلاس سوم از مرحوم حالت :
اي مادر عزيز كه جانم فداي تو قربان مهرباني و لطف و صفاي تو
هرگز نشد محبت ياران و دوستان همپايه محبت و مهر و وفاي تو
خدا رحمتش كنه ولي انگار مامانش بهش گفته عاقت مي كنم اگه در مورد من شعر نگي.
بيخود نيست مي گن ميان ماه من تا ماه گردون , تفاوت از زمين تا آسمان است.