چند وقت پيش خانم همسايه داشت در مورد هنرهاي شوهرش افاضات مي كرد و رسيد به اونجا كه گفت "من اصلا نگران كارهاي خونه نيستم چون بيشتر از من شوهرم علاقه داره كه همه چي مرتب و تميز باشه. باورت مي شه چند روز پيش دو سه ساعت بيرون كار داشتم ووقتي برگشتم ديدم شوهرم تمام ديوارهاي خونه رو شسته بچه رو حموم كرده و قرمه سبزي هم داره رو گاز قل قل مي كنه"؟
اين خانم همسايه اصولا زياد خيالپردازي مي كنه .اولين باري كه يه چيز عجيب ازش شنيدم وقتي بود كه داشتم از نگرانيم راجع به زبون باز نكردن پارسا مي گفتم كه يك دفعه گفت ناراحت نباش بچه خواهر من دو سال و نيمش بود يك كلمه هم نمي گفت ولي يه روز صبح كه بيدار شد يه دفعه گفت بابا منو ببر سر كوچه !!! از همونجا فهميدم زياد نمي شه رو حرفاش حساب كرد ولي نميدونم چرا ايندفعه يه ذره تحت تاثير قرار گرفتم.
شب كه سرور اومد اعلام كردم كه امشب خسته ام و ازش خواستم ظرفهاي شام رو بشوره.بعد از دوسه بار چشم و ابرو اومدن گفت صبح مي شورم.تيرم به سنگ خورده بود و پريدم تو آشپزخونه و در نهايت سر و صدا شروع به شستن كردم وهي منتظر بودم سرور بياد ازم بگيره ولي هيچ اتفاقي نيافتاد.نتيجه اش اين شد كه هم خودم ظرفها رو شستم و هم كلي حرص خوردم.چند دقيقه اي كه گذشت ياد يكي از دوستام افتادم. هميشه در كمال خونسردي مي گه خوب بذار بعدا بكنه .آسمون كه به زمين نمياد .مهم اينه كه اون انجام بده.اين بود كه اومدم توي هال و گفتم اين روزنامه ها رو كه پخش و پلا كردي جمع كن. سرور دوباره گفت فردا. الان حال ندارم. منم در راستاي همون توصيه قبول كردم.
صبح كه از اتاق اومدم بيرون ديدم سرور نيست و روزنامه ها همچنان روي زمين ولو هستند.در نتيجه من هم باز خودم كار رو انجام دادم هم حرص خوردم.اينجا بود كه ديدم نه بابا هر نسخه اي به درد يه خونه مي خوره. من بايد همون روشي رو به كار بگيرم كه تا حالا جواب داده.اين بود كه شب كه سرور اومد يه تريپ جيغ و داد اومدم بعدش هم خودمو زدم به مظلوميت و از فداكاريهايي كه تو خونه اش مي كنه و از جووني اي كه دارم به پاش ميريزم داد سخن دادم.نتيجه اش مثل هميشه درخشان بود. اول از همه پارسا رو برد توي اتاق و گفت بيا بازي كنيم مامان حالش خوب نيست و يكساعتي منو از دست فسقلي راحت كرد.بعد هم شام و ظرفها و آخر سر هم يه معذرت خواهي دلچسب.
فردا صبح براي دوستم ماجرا رو تعريف كردم و توصيه كردم تو هم اينقدر مطيع نباش بعضي وقتا بايد جلوشون وايسي و هر كاري كردن تو بدتر كني و كلي از پيروزي ديشبم براش مثال آوردم. نتيجه اش اين شد كه چند روز بعد زنگ زد و گفت وقتي شوهرم داد زد و من بلندتر داد زدم طرف يه كيسه زباله برداشت هر چي دم دستش بود از ظرف و ظروف و سشوار و چادر نماز و گلدون و... ريخت توش و گذاشت دم در و گفت دفعه ديگه اگه صدات بلند شه خودتو ميندازم تو كيسه و مي ذارم بيرون.
از اين انشا نتيجه مي گيريم بهتره خانمهاي مكرمه به هم چيز ياد ندن.