Wednesday, September 29, 2004

 

چند وقت پيش خانم همسايه داشت در مورد هنرهاي شوهرش افاضات مي كرد و رسيد به اونجا كه گفت "من اصلا نگران كارهاي خونه نيستم چون بيشتر از من شوهرم علاقه داره كه همه چي مرتب و تميز باشه. باورت مي شه چند روز پيش دو سه ساعت بيرون كار داشتم ووقتي برگشتم ديدم شوهرم تمام ديوارهاي خونه رو شسته بچه رو حموم كرده و قرمه سبزي هم داره رو گاز قل قل مي كنه"؟
اين خانم همسايه اصولا زياد خيالپردازي مي كنه .اولين باري كه يه چيز عجيب ازش شنيدم وقتي بود كه داشتم از نگرانيم راجع به زبون باز نكردن پارسا مي گفتم كه يك دفعه گفت ناراحت نباش بچه خواهر من دو سال و نيمش بود يك كلمه هم نمي گفت ولي يه روز صبح كه بيدار شد يه دفعه گفت بابا منو ببر سر كوچه !!! از همونجا فهميدم زياد نمي شه رو حرفاش حساب كرد ولي نميدونم چرا ايندفعه يه ذره تحت تاثير قرار گرفتم.
شب كه سرور اومد اعلام كردم كه امشب خسته ام و ازش خواستم ظرفهاي شام رو بشوره.بعد از دوسه بار چشم و ابرو اومدن گفت صبح مي شورم.تيرم به سنگ خورده بود و پريدم تو آشپزخونه و در نهايت سر و صدا شروع به شستن كردم وهي منتظر بودم سرور بياد ازم بگيره ولي هيچ اتفاقي نيافتاد.نتيجه اش اين شد كه هم خودم ظرفها رو شستم و هم كلي حرص خوردم.چند دقيقه اي كه گذشت ياد يكي از دوستام افتادم. هميشه در كمال خونسردي مي گه خوب بذار بعدا بكنه .آسمون كه به زمين نمياد .مهم اينه كه اون انجام بده.اين بود كه اومدم توي هال و گفتم اين روزنامه ها رو كه پخش و پلا كردي جمع كن. سرور دوباره گفت فردا. الان حال ندارم. منم در راستاي همون توصيه قبول كردم.
صبح كه از اتاق اومدم بيرون ديدم سرور نيست و روزنامه ها همچنان روي زمين ولو هستند.در نتيجه من هم باز خودم كار رو انجام دادم هم حرص خوردم.اينجا بود كه ديدم نه بابا هر نسخه اي به درد يه خونه مي خوره. من بايد همون روشي رو به كار بگيرم كه تا حالا جواب داده.اين بود كه شب كه سرور اومد يه تريپ جيغ و داد اومدم بعدش هم خودمو زدم به مظلوميت و از فداكاريهايي كه تو خونه اش مي كنه و از جووني اي كه دارم به پاش ميريزم داد سخن دادم.نتيجه اش مثل هميشه درخشان بود. اول از همه پارسا رو برد توي اتاق و گفت بيا بازي كنيم مامان حالش خوب نيست و يكساعتي منو از دست فسقلي راحت كرد.بعد هم شام و ظرفها و آخر سر هم يه معذرت خواهي دلچسب.
فردا صبح براي دوستم ماجرا رو تعريف كردم و توصيه كردم تو هم اينقدر مطيع نباش بعضي وقتا بايد جلوشون وايسي و هر كاري كردن تو بدتر كني و كلي از پيروزي ديشبم براش مثال آوردم. نتيجه اش اين شد كه چند روز بعد زنگ زد و گفت وقتي شوهرم داد زد و من بلندتر داد زدم طرف يه كيسه زباله برداشت هر چي دم دستش بود از ظرف و ظروف و سشوار و چادر نماز و گلدون و... ريخت توش و گذاشت دم در و گفت دفعه ديگه اگه صدات بلند شه خودتو ميندازم تو كيسه و مي ذارم بيرون.
از اين انشا نتيجه مي گيريم بهتره خانمهاي مكرمه به هم چيز ياد ندن.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010
September 2010
November 2010