|
|
||||
|
|
||||
|
من حالا هی بگم ما زنها هرچی می کشیم از دست خودمونه بقیه می گن نه.سه چهار ماه پیش ما خونه یکی از بستگان سرور مهمون بودیم.من پیش یه خانم مسن نشسته بودم و سرور گرامی هم تقریبا" تمام مدت پیش اونایی بود که خیلی وقته ندیده بودشون و گل می گفت و گل می شنید(حالا اگه نگیم دل میداد قلوه می گرفت).من نهایت سعیم رو می کردم که با سعه صدر برخورد کنم و مادر شوهر گرامی هم در همین راستا افاضات می فرمودن که آخی بچه ام اینقدر گرفتاره که سال به سال فامیلو نمی بینه. خوب شد یه امشب داره خوش می گذرونه(چون می خوام با کلاس باشم و بگم ما اصلا" با مادر شوهر مشکل نداریم و عین مادر خودمه و هرچی کار خونه بلدم از محبتهای مادر شوهره اینجوری نوشتم وگرنه یه جور دیگه می نوشتم که حداقل خودم حال کنم).
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||