وقتی بهش گفتم هیچوقت تو زندگیم نتونستم بهت تکیه کنم سکوت کرد. تو دلم گفتم خوبه که خودش هم می دونه. فرداش با آب و تاب تعریف کرد که تصادفی اون همکارش که فتنه ها به پا کرده بود رو دیده و احتمالا" دوباره با هم کار خواهند کرد. به ذهنم اومد "تو را که خانه نیین است بازی نه این است".
بد جور حالم رو گرفته بود. ترسیده بود . هی می خواست مطمئن بشه چیزی عوض نشده. بهش گفتم تا فردا باهام حرف نزنه تا بتونم منطقی باشم.دوباره تهی بودن رو لمس کرده بودم .هیچ اتفاقی نیافتاده ولی من دوباره یادم اومد چقدر شکننده ام. چقدر بین این زن با اون زنی که همه می بینن فرق هست.چقدر تو خلوتم ضعیفم .بعضی از زنها با یه حرف می شکنن. لازم به خشونت نیست.
می گن دختر مظفرالدین شاه به عقد پسر عموش دراومد. شب ازدواج به شوهرش گفت تمام خصوصیات تو برازنده است الا اینکه قدت کمی کوتاهه.طرف هم که براش گرون تموم شده بود گفت تو هم تمام خصوصیاتت برازنده است فقط دهنت کمی گشاده. همین که اینو می گه دختره بلند می شه و شبانه پدر تاجدارش طلاقش رو می گیره.