دیشب یکی از دوستای شمالیم زنگ زد. وسط حرفاش بی مقدمه گفت من دارم به عقد موقت یه مرد هفتاد ساله درمیام و خواستم بهت خبر بدم.طرف هم گفته قبلش یه خونه به اسمت می کنم که بهم اعتماد کنی .فکر کردم دوباره خل شده مثل اون شبایی که می خواست ثابت کنه مسیحیه یا اون شبایی که چاقو به دست تو اتاق می گشت و می گفت بدم نمیاد یکیتون رو بکشم.
اول زدم به شوخی و گفتم یادته چقدر از باب ششم گلستان خاطره داریم؟حتما" قبل از خوندن خطبه یه بار دیگه بخونش که تو ذوقت نخوره.هیچی نگفت ولی وقتی به مسخرگی ادامه دادم و گفتم اگه عجله نکنی من می تونم تا شصت و پنج سال برات گیر بیارم خیلی غلیظ گفت که بیشعورم و انگار تو تهران زندگی نمیکنم. یه خورده بهم برخورد که کسی که فقط دوساله داره تهران زندگی می کنه اینو می گه ولی وقتی دلایلشو گفت دیدم حق با اونه.من به موقع ازدواج کردم و بچه دارم .یعنی دوتا از نیازهایی که باید ارضا بشه تا یه زن به بلوغ برسه برای من بر آورده شده.پس نمی تونم موقعیت اونو درک کنم.
گوشی رو که گذاشتم هم متاسف شدم از اینکه یه دختر جوون که هنوزم شانس ازدواج داره همچین تصمیمی می گیره و هم خوشحال شدم که اینقدر منطقی فکر می کنه و بیخود خودشو علاف نمی کنه.من اگه جاش بودم احتمالا" همینجور می نشستم تا به صفت پیر دختر غرغرو ملقب بشم و تا آخر عمرم از مزایای مجردی و در فضیلت عفت و پاکدامنی داد سخن میدادم.
الانم تنها کاری که میتونم بکنم اینه که دعا کنم حداقل اون آقاهه از هفتاد ساله های سر حال باشه.