این زمینهای شمال هم عجب ماجراهایی پیدا کرده. یه دوستی دارم که تو یکی از روستاهای اطراف محمود زندگی می کنه. دو سه هفته پیش زنگ زد و با هیجان تعریف کرد که باورت میشه تو کوچه ما دوتا ماکسیما پارک شده؟ منم هرکاری کردم نتونستم تصور کنم چه جوری کنار اون پرچینها دوتا ماکسیما جا شده. نمیدونم سهراب اگه بود بازم میتونست بگه "چه دهی باید باشد/کوچه باغش پر موسیقی باد "یا نه.به هر حال شاید تضاد ماکسیما و ده هم بتونه قشنگ باشه.
چند روز پیش هم یکی دیگه از دوستام که تو دفتر خونه کار می کنه می گفت نمیدونی این بساز بفروشها چه بلایی سر شمالیهای بدبخت دارن میارن. دیروز یکی از این روستاییها با یه بساز بفروش اومده بود و داشت زمینش رو هفتصد میلیون معامله می کردولی نمیدونست چقدر پوله و از دفتر دار می پرسید میتونم با این پول برای پسرم یه ماشین بخرم روش کار کنه؟ راستش اینقدر عجیب بود که من باورم نشد. بعیده که یه آدم هرچقدرم روستایی باشه ندونه هفتصد میلیون چقدر پوله.
و ماجرای سوم اینکه تو این هیر و ویر که ملت هول زلزله دارن و دست ودلشان به خرید نمیره(مثل خود من که سبزی هم می خوام خرم میگم نکنه بمیریم نتونیم اینا رو بخوریم!)همسایه ما داره میره شمال زمین بخره.می گه الان ارزون شده و نمیشه که از ترس زلزله همینجوری هی ضرر کنیم.اینو می گن امید دمشون گرم.