Wednesday, June 09, 2004

 

این زمینهای شمال هم عجب ماجراهایی پیدا کرده. یه دوستی دارم که تو یکی از روستاهای اطراف محمود زندگی می کنه. دو سه هفته پیش زنگ زد و با هیجان تعریف کرد که باورت میشه تو کوچه ما دوتا ماکسیما پارک شده؟ منم هرکاری کردم نتونستم تصور کنم چه جوری کنار اون پرچینها دوتا ماکسیما جا شده. نمیدونم سهراب اگه بود بازم میتونست بگه "چه دهی باید باشد/کوچه باغش پر موسیقی باد "یا نه.به هر حال شاید تضاد ماکسیما و ده هم بتونه قشنگ باشه.
چند روز پیش هم یکی دیگه از دوستام که تو دفتر خونه کار می کنه می گفت نمیدونی این بساز بفروشها چه بلایی سر شمالیهای بدبخت دارن میارن. دیروز یکی از این روستاییها با یه بساز بفروش اومده بود و داشت زمینش رو هفتصد میلیون معامله می کردولی نمیدونست چقدر پوله و از دفتر دار می پرسید میتونم با این پول برای پسرم یه ماشین بخرم روش کار کنه؟ راستش اینقدر عجیب بود که من باورم نشد. بعیده که یه آدم هرچقدرم روستایی باشه ندونه هفتصد میلیون چقدر پوله.
و ماجرای سوم اینکه تو این هیر و ویر که ملت هول زلزله دارن و دست ودلشان به خرید نمیره(مثل خود من که سبزی هم می خوام خرم میگم نکنه بمیریم نتونیم اینا رو بخوریم!)همسایه ما داره میره شمال زمین بخره.می گه الان ارزون شده و نمیشه که از ترس زلزله همینجوری هی ضرر کنیم.اینو می گن امید دمشون گرم.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010
September 2010
November 2010