|
|
||||
|
|
||||
|
تقریبا" هفت ساله که از ورود شوهرم به خانواده ما می گذره. تو این مدت من جزو زنهای خوشبختی بودم که مجبور نبودم هیچوقت بین مادرم و شوهرم بیایستم(بر خلاف شوهرم که منو جلوی خانواده اش قرار میده و مصرا" ازم می خواد خودم مستقیم بهشون حرفامو بزنم). شوهرم مامانم رو خاله مانی صدا می کنه و مامانم هم پسرم از دهنش نمیافته وهرجا هم می شینه ازش تعریف می کنه . پریروز متوجه شدم نه بابا این خبرها هم نیست.چند شب پیش از دست سرور دلخور بودم و صبحش که با مامانم حرف می زدم ازدهنم پرید که مردا سر و ته یک کرباسن .تا وقتی سرویس بدی خوبی همچین که یک دفعه نه بگی چوب دوسر طلا می شی. مثل شوهرمن که دیشب می گه اگه یه دفعه می رفتم سراغ یکی دیگه تو اینهمه ناز و غمزه نمیامدی.همچین که اینو گفتم مامانم با یه لحن بیسابقه گفت بهش بگو لیاقتت همونها هستن! لقمه گنده برداشتن لیاقت می خواد که تو نداری.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||