یه اتفاق داره بین ما میافته . یه چیزی به اسم سکوت . یه گیر دادن یه جر و بحث و بعد هم سکوت. نه از اون سکوتهایی که آدم می کنه برای اینکه غائله بخوابه . از اون سکوتهایی که هر دو طرف فکر می کنن فایده ای نداره و اون یکی نمی فهمه. اولهای ازدواجمون یه جمله حکم منت کشی رو داشت که هیچوقت هم روش زمین نمی خورد. "نگذارید خورشید بر روی خشم و غضبتان غروب کند".
ولی الان خورشید نه یکبار بلکه چند بار روی دلخوری ما ازهم غروب می کنه.یه شبهایی که من می خوام حرف بزنم همسر گرامی خوابش برده و یه شبایی که اون می خواد حرف بزنه من رفته ام توی اتاق پارسا و در رو قفل کرده ام. چه کار مسخره ای . شوهرم معتقده که من دوباره دچار حمله شده ام. دیشب التماس می کرد دیگه روزنامه نخونم, اخبار گوش ندم, از اینترنت تصویر متلاشی شده احمد یاسین رو نگیرم ,از عموم چیزی نپرسم ,غصه نخورم اگه یه وقت زن عموی بابام مرد, سر پارسا جیغ نزنم که تمام برگها رو شکسته ,شربت فروگلوبین بخورم ,کفش کتانیم رو نپوشم ,دیگه این قرصهای مزخرف رو نخورم ,ابی گوش ندم و هزارتا چیز دیگه. ولی اینا ربطی به وضعیت ما نداره. مشکل از اینجاست که یا من توقعم از مرد ایرانی بالاست یا اون نپذیرفته که من با زنهایی که دورش بوده اند فرق می کنم.
ولی امشب شب آرومیه. دو سه تا غزل عاشقانه از سعدی کار دوتا آرامبخش رو میکنه .همون رخوت رو می ده به آدمای در به دری مثل ما.میشه به یاد شبهای عاشقی هم حال کرد .استاد عزیزم نفسش میره اگه ببینه شاگردش داره تکرار می کنه:
روی نگار در نظرم جلوه مینمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم