|
|
||||
|
|
||||
|
حضور بعضی آدما سنگینه . هر چقدر هم نخوای باور کنی . خانواده شوهر من ازاین دسته اند.آدمای خوبی هستن منو خیلی دوست دارن ,هر دفعه از شمال میان یخچال فریزر مارو پر می کنن, برای پارسا کلی اسباب بازی میارن ولی با همه اینا من نمیتونم دوستشون داشته باشم. هر دفعه میان تا چند روز من از از شوهرم دورم. هیچ اتفاقی هم بینمون نمیافته ولی نمیتونم احساس همیشگی رو داشته باشم.یه بار دلیلشو بهش گفتم گفت بارها بهت گفته ام تو بیماری.بابا جون من بدم میاد کسی تو تخت من بخوابه, بدم میاد دست تو کشوی میزم بکنن, بدم میاد با دست نشسته به بچه ام میوه بدن, بدم میاد با صدای بلند تو خونه ام حرف بزنن, بدم میاد یکی مدام از چاقیش برام حرف بزنه, بدم میاد هی بهم بگن بیا بریم بیرون, بدم میاد تو خونه ام پیژامه بپوشن و زیرپوش, بدم میاد بدون در زدن بیان تو.از همه بدتر بدم میاد که شوهرم بشه همونی که قبل از ازدواج بود.اینا خیلی وحشتناکه؟ مامانم همیشه میگفت هرکس باید با همشهریش ازدواج کنه. بعد که دید من انتخابم رو کرده ام گفت اشتباهه ولی سعی کن شبیهشون بشی که زیاد اذیت نشی . الان میبینم نه من میتونم شبیه اونا بشم نه اونا می تونن مطیع من باشن . امشب خیلی عصبانیم هرچند که شوهرم به قول خودش باجش رو هم داده و رفتیم بیرون شام خوردیم.یه همچین شبایی به این نتیجه می رسم که کاش زده بودن توسرم و می گفتن باید با هر کی اونا می گن ازدواج کنم.دقیقا" تو یه همچین شبایی شوهرم هم به این نتیجه میرسه که بزرگترین اشتباهش ازدواج با من بوده!
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||