بقال سر کوچه همسایه طبقه بالای ماست. بیست روز پیش عروسی کرده . اهل بدوی ترین روستاهای اردبیله و حرفهاش اصلا" قابل فهم نیست. یه پیکان داره ,یه پژوی دویست و شش و یه موتور.خونه رو هم اجاره کرده هشت تومان پیش وصد و هشتاد تومن اجاره.خانمش یه دختر بچه هجده نوزده ساله است با کفشهای لژ دار و شال پشمی روی مقنعه. هنوز فرصت نکرده از اینجا الگو برداری کنه.هر وقت از پله میاد پایین پارسا با وحشت میدوئه و خودشو با گریه میندازه تو بغل من. از ساعت نه و نیم تا حالا دارن فیلم عروسیشون رو می بینن با صدای وحشتناک . آهنگهای شلوغ و گاهی سوزناک ترکی .این وسطها گاهی خودشون هم با جیغهای وحشتناک توی فیلم هم آوا می شن و به ابراز احساسات می پردازن. صدای منصور میاد : زندگی بهتر از این نمی شه...
همسایه بغلیمون هم پارچه فروشه. زانتیا داره. بچه اش ناخن میجوه. مرتب می گه برای بچه ام سونی خریده ام بازی کنه. منظورش پلی استیشنه. می گه گاهی براش کارتن شرک (به سکون ر) میذارم . می گه شوهرم گفته فیلم چشمان تمام بسته رو نبینم مبتذله. می گه شوهرم برای ماشینش ام ـپی ـتری خریده! من همش نگاش می کنم .اگه می دونست چه حسی بهش دارم دیگه سراغم نمیامد.
دوست شوهر من دوسه شب پیش با دوست دخترش اومده بود خونه ما. هردو مهندس سازه.پدر مادر دختره هر دو استاد دانشگاه . پدر مادر پسره هم آدمای حسابی و شدیدا" انسان.این سه چهار ساعتی که پیش ما بودن شاید دوسه تا لبخند زورکی زدن. از اول تا آخرش هردو افسرده ولم داده تلویزیون تماشا کردن.ما هم سر به سرشون نذاشتیم .یک سال و نیمه از دوستیشون میگذره هنوز نمی تونن راجع به ازدواج حرف بزنن.دلم می گیره. دیگه حرفی از مسابقه کتاب خریدن نیست. دیگه وبلاگ نمی نویسن . دیگه کنسرت نمیرن.فقط یه دفعه از دهن پسره پرید یه سرویس بخوام براش بگیرم یه تومن باید پیاده شم. بعدش دیگه فقط سکوت کرد. هنوز عزت نفس داره . نمیخواد از چیزایی حرف بزنه که همیشه به نظرش حقیر بودن.
بعضی وقتا از ته دل آرزو می کنم کاش می شد آدم سالهایی رو که صرف درس خوندن کرده بده و به جاش غرورش رو پس بگیره.