Saturday, December 27, 2003

 

برای اونایی که مرده اند آرزوی مغفرت می کنم.
برای اونایی که عزیزشون رو از دست داده اند آرزوی صبر می کنم.
ولی نمی دونم برای بچه ای که مات به دوربین نگاه می کنه و میگه مامانم و بابام مرده اند وفقط من مونده ام چه آرزویی میشه کرد؟

Thursday, December 25, 2003

 

چهار سال اول رو خیلی باشکوه گذروندیم. به قول مرحوم حالت ژیگولو و ژیگولت می شدیم می رفتیم یه رستوران شیک یه شام رمانتیک صرف می کردیم و تادوسه روز هم دعوا نمیکردیم.سال پنجم که پسرمون اومد برای اینکه ثابت کنیم ما خیلی بیشتر ازاین حرفها به استحکام رابطه امان اهمیت میدیم بازم با هر مشقتی که بود بردیم بچه رو دادیم به مامانم و رفتیم شام خوردیم ولی ایندفعه به جای رستوران همیشگی رفتیم یه رستورانی که به مامانم اینا نزدیک بود و در ضمن با سرعت بیشتری هم شام خوردیم.امشب سال ششم بود.سرور تازه ساعت هشت رسید خونه . هرچی فکر کردیم دیدیم اصلا" حال نداریم تو این ترافیک بریم پارسا رو تحویل مامانم بدیم شام بخوریم دوباره بریم بگیریمش و بیاییم خونه. تصمیم گرفتیم بریم بیرون و شام رو تو اولین رستورانی که دیدیم بخوریم. اولین رستوران یه جایی بود که چهارده تا پله می خورد می رفت پایین و تنها مشتریش ما بودیم. میز صندلیهای عهد دقیانوس با نمکدونهای فلزی چرب و چیلی ویه تلویزیون که با صدای گوشخراش فوتبال پخش می کرد وسایل رستوران رو تشکیل می داد. چاره ای نبود نشستیم.گارسون اومدو قبل از اینکه ما بپرسیم با لهجه غلیظ قزوینی گفت برگ کوبیده قیمه!دوتا برگ سفارش دادیم و بعد شوهرم پرسید نوشابه چی داری که جواب شنید کوکاکولای زرد(لهجه قزوینی فراموش نشه)!ماهم چون کوکاکولای زرد! دوست نداریم ماست موسیر خواستیم که گفت نداریم ولی میرم الان از مغازه می خرم.خلاصه به هر مشقتی بود شام رو با کثافتکاریهایی که پارسا می کردصرف کردیم و برگشتیم. تا یکی دو ساعت هی غر میزدیم وابراز پشیمونی می کردیم ولی بعد به این نتیجه رسیدیم که امشب خیلی بهتر از پنج سال قبل بود و بیشتر خوش گذشت. حداقل مجبور نبودیم ادای چیزی رو دربیاریم که نیستیم.شایدم چون سنمون داره میره بالا دیگه حوصله ژیگول بازی رو نداریم. یه جورایی دارم می فهم چرا بابام علارغم گریه زاری ما و اداواصولمون دست از سر کباب مگسی میدون راه آهن ور نمیداشت.

Monday, December 22, 2003

 

خدا سایه هیچ مردی رو رو از سر زندگی کم نکنه! تا پدر بزرگهازنده ان همه سنتها معنی دارن ولی همین که ریغ رحمت رو سر می کشن مادربزرگها دودسته میشن. یه دسته یادشون میافته که پیر و زمینگیرن و آرتروز دار پس نمیتونن از بچه هاو نوه ها پذیرایی کنن و یه سری هم یادشون میافته که باید از زندگیشون لذت ببرن و دوست پسر سیاهپوستشون رو تو آمریکا دلخور نکنن پس مجبورن برن و نمی تونن بچه ها رو دور هم جمع کنن. آخرین شب یلدای خاطره انگیز من موقعی بود که ده دوازده ساله بودم. یه اتاق از خونه پدربزرگم که یه گوشه اش سماور بود و وسط اتاق یه کرسی گنده . اون شب من هی زیر کرسی وول می خوردم و کج و راست می شدم. آخرین باری که بلند شدم یه دفعه پدربزرگم تشر زد بچه باد نده. منم با بغض اصرار می کردم که من نبودم! و تا آخر شب دنبال مجرمی می گشتم که جرمش گردن من بود. تازه فردا صبح بودکه فهمیدم باد نده یعنی لحاف رو باد نده.
برای چند نسل بعد یلدا فقط "اولین شب زمستان که از تمام شبهای سال بلندتر است "معنی میده.پس بازم خوش به حال ما.

Sunday, December 21, 2003

 

چند شب پیش ما برای اولین بار پارسا رو بردیم یه نمایش موزیکال . اولش شوهرم نق می زد که این چرت و پرتها چیه می خوای بچه رو ببری ببینه. بعد گفت جمعیت زیاده ممکنه بچه مریض شه . بعد گفت من می مونم بیرون تو و پارسا برین. آخرشم گفت باشه میام ولی وسطش حوصله ام سر رفت میام بیرون. یه ربع از نمایش گذشته بود که من یه دفعه دیدم پارسا به جای اینکه بغل شوهرم باشه پایین سن وایساده و داره بشکن میزنه!(بچه ما از هشت ماهگی بشکن می زد)برگشتم به شوهرم نگاه کردم که دیدم با هیجان داره به سن نگاه می کنه . یه نگاه به مردای دیگه کردم دیدم اونا بدترن.دهن همشون باز مونده بود فقط به خاطر این سه تا دختری که اون بالا می رقصیدن یا به قول خودشون حرکات موزون انجام می دادن.خداوکیلی هم به اسم نمایش سنگ تموم گذاشتن و هر قر و قمیشی خواستن اومدن.خلاصه نشون به اون نشون که آخر شب می گفت چه خوب شد رفتیم روحیه بچه ها شاد می شه!!!

Saturday, December 20, 2003

 

چند روز پیش تشریف برده بودم به مناسبت نمی دونم چندمین سال فوت پدر بزرگم گل مریم بخرم. خدابیامرز همیشه می گفت بابا من از هر چی که آدمو یاد دخترا بیاندازه خوشم میاد . روحم تازه می شه . گل باید مریم باشه نرگس باشه! البته وقتی مادر بزرگم سر می رسید میگفت گل فقط مهین خانم!بگذریم از مارمولکی مردا.خلاصه مشغول انتخاب بودم که یه آقایی اومد جلو وبا کلی معذرت خواهی گفت که امشب سالگرد ازدواجشه و می خواد برای خانمش گل بخره ولی چون خانم خیلی حساسه از من خواهش می کنه به سلیقه زنانه ام براش گل انتخاب کنم. من هم بلافاصله عذر خواهی کردم و فرمودم نمی تونم کمکش کنم.
طرف بدجور بهش برخورد. حتما" تو دلش گفت که عجب آدم امل آدم نمونی. ولی من دلیلم برای خودم موجه بود.
سال دوم دانشگاه که بودیم بردنمون مشهد. یه روز که رفتیم بازار مثلا" خرید کنیم یکی از پسرای همکلاسیمون که اهل یکی از روستاهای رودبار بود مارو دیدو خواهش کرد یه روسری انتخاب کنیم که برای خواهرش سوغات ببره. منم که اون موقع فکر می کردم خیلی خوش سلیقه ام یه روسری مشکی با حاشیه طلایی رو انتخاب کردم. چند وقت بعد از یکی از همشهریهاش شنیدم که خواهرش خوشش نیامده. بعد هم فهمیدم که من چقدر خلم که برای یه دختر روستایی شاد و شنگول به جای رنگهای شاد و تند مشکی رو انتخاب کردم. اون روز هم به همین دلیل برای گل نظر ندادم .من چه می دونم خانمش چه سلیقه ای داره .
شب که اومدم خونه حس خوبی نداشتم . به این فکر می کردم چه جوریه یه مردی نمی دونه زنش چه گلی رو دوست داره و از یه زن غریبه کمک می خواد؟ بعد یاد محمد خانی افتادم که قبض موبایل زنش رو میداد به یه زن غریبه که پرداخت کنه. بعد یاد ابطحی افتادم که چقدر به زنش توهین کرد وقتی در جواب خبرگار گفت بله عاشق شده ام. هرچقدر هم توی روزنامه شرق تکذیب کنه و بگه از همسر فاضل و بزرگوارش راضیه فایده نداره.
اون شب هر چی به شوهرم گیر دادم که یه جوری تلافی همه رو سرش در بیارم فایده ای نداشت . مدام می گفت عزیزم حق با توئه!

 

برای آدمایی مثل من جنگ یه خاطره بد بود که تاثیرش به اضطرابهای گذرا و ترس از هواپیما و یه چیزایی مثل اینها محدود می شه که شاید یه جورایی به خاطرشون پاداش هم گرفتیم . معافیت پسرایی که پدرشون چند سال تو جنگ بودند و دلارهایی که بابت ماموریت به مناطق جنگی میامد تو خونه و ...
ولی برای یه سری از آدما جنگ یعنی خراب شدن تمام زندگیشون . بچه ای که اصلا" نمیدونه پدر یعنی چی یا زنی که دایم باید از شوهر شیمیاییش پرستاری کنه یا مادری که باید مواظب بچه موجیش باشه میدونه که جنگ یعنی چی.
چند ماهه که عراق و اتفاقاتش شده جزئی از زندگی ایرانیها. روزنامه ها از صدا و سیما بدترن. روزی که صدام رو گرفتن بدون استثنا تمام روزنامه ها اون عکس وحشتناک صدام رو چاپ کرده بودن. همه اظهار نظر می کردن . حرف از انتقام و خوار شدن و اعدام و از این مزخرفات هنوزم همه جا هست .
برای من هیچ کدوم از این خبرا جالب نبود. ولی چند روز پیش نمی دونم تو کدوم شماره روزنامه شرق یه مطلب کوتاه نوشته شده بود راجع به اینکه از این به بعد به کتابای تاریخ بچه ها یه خط اضافه می شه و اونا مجبورن حفظش کنن . صدام بزرگترین دیکتاتور
زمان معاصر به دست آمریکا سقوط کرد و ...
فکر کنم تاثیر این مطلب از تمام حرفایی که می زنن بیشتر باشه. شاید یه روز نوه من ازم بپرسه واقعا" تو صدام رو دیدی؟چه جوری پیداش کردن و چیزایی شبیه این ...
البته شاید به این مهمی هم نباشه ولی چون خودم وقتی مادربزرگم از شهریور بیست یا ازاولین روز کشف حجاب یا این مناسبتهای تاریخی که ما فقط تو کتابا خوندیم حرف می زنه حس می کنم بهترین لحظه های عمرم رو میگذرونم فکر می کنم شاید نوه هام هم همین احساس رو داشته باشن. شایدم اصلا" هیچ احساسی نداشته باشن و وقتی براشون تعریف کنم بگن خوب که چی ؟ اصلا" صدام کی بود چی کاره بود؟!

Saturday, December 13, 2003

 

بدبخت ملتی که بالاترین مقام قضاییش مستقیما" به پرونده ها رسیدگی کنه. هر سه شنبه صدا و سیما کلی با آب و تاب از دیدارهای شاهرودی با ملت بیچاره ای که هیچ کس به دادش نمی رسه تعریف میکنه و از برکات نظام مقدس جمهوری اسلامی می گه که مردم بیواسطه با حکومت در ارتباطندو...
مامانم یه دوستی داره که از وقتی من پنج شش سالم بود داشت از شوهرش طلاق می گرفت و هنوز موفق نشده. آخرین باری که مراجعه کرده به دادگاه قاضیه بهش گفته خواهرم این مشکلی که تو داری حل شدنی نیست. مگر اینکه شما اجازه بدی من چند روزی در خدمتت باشم شاید خدا تفضل کنه گره زندگیت باز شه!!!
اونم که عصبانی شده می زنه به چاک و حالا در تلاشه که با شاهرودی ملاقات کنه بلکه از این طریق گره زندگیش باز شه.

 

دیشب داشتم به شوهرم می گفتم دلم آدامس می خواد حیف تموم شده که یه دفعه گفت من دارم و از کیفش یه آدامس خوشمزه با بسته بندی چیتان پیتان درآورد.چون میدونم اصولا" از این چیزا دوست نداره و بهترین آدامسی که تو جیبش پیدا می شه آدامس شیکه خیلی متعجب شدم و گفتم از کجا آوردی؟گفت دیروز توی ماشین بغل دستم یه خانم جوون خوشگل نشسته بود از این دخترای لوند خوش تیپ از اونایی که چشماشون معلوم نیست چه رنگیه و ...(حذف به علت بد آموزی)و اینطرفم هم یه پسره نشسته بود که اون این آدامس رو بهم تعارف کرد.
از دیشب تا حالا هرچی فکر می کنم نفهمیدم توصیف کمالات اون خانمه چه ربطی به آدامس و اون پسره داشت.

Monday, December 08, 2003

 

سهم من از یه روز نه چندان مهم:
ـ سلام.نیستی؟می خواستم تبریک بگم.
ـ سلام منحوس.یادم اومد در چنین روزی زمین به وجودت آلوده شد.
ـ بدبخت رفتی تو سی؟ تسلیت!تسلیت!
ـدخترم از این به بعد عاقلتر باش!!! دیگه سی سالت شد.
ـباز رفتی دنبال حمالی؟ آدم بشو نیستی .یه امروز مینشستی تو خونه کلاس میذاشتی.
و دسته آخر هم یه دسته نرگس کج و کوله و بلافاصله جمله آشنای من فردا لباس اتو شده ندارما!
کسی هست که دنبال انرژی مثبت بگرده؟

Sunday, December 07, 2003

 

تو این مملکت سه تا راه بیشتر نداره:یا باید بری تحت حمایت بابات و یه جایی مشغول شی یا از بروروت استفاده کنی و بری تحت حمایت یه مردی و یه جایی مشغول شی یا بری تو جایی که یه زن تو اسمش داره و کارش جنگیدن با مرداست مشغول شی. از قبل مردا می شه به خیلی جاها رسید.یادت نره تو هر سه مورد تو یه زن موفقی و این اصلا" به مردا ربط نداره .این شعور و استعداد و توانایی خودته که به اینجا رسوندتت.اگه هیچکدوم نشد برو بچسب به شکم و رختخواب شوهرت که از نفس کشیدن برات واجب تره.تو رختخواب برای شوهرت ... باش بیرون اومدی رفیق باش . قبل از اومدنش خودتو مرتب کن. می گن زنی که سرش تمیزه پیش شوهرش عزیزه.مبادا وقتی اومد شام خورده باشی بگی سیرم. دم مرگ هم که بودی باهاش چهار تا لقمه بخور...
خدا وکیلی گوش کردن به نصیحتهای یه زن نود ساله کارسازترو بی دردسر تر از اینهمه جنجال و کشمکش نیست؟

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010