|
|
||||
|
|
||||
|
تنها دلیلی که تونست راجع به اختلاف نظر تو شب قدر راضیم کنه حرف دکتر سروش بود: شب قدر هر آدمی با آدم دیگه فرق می کنه. یکی بعد از نوزده روز روزه داری ,یکی بعد از بیست و یک روز ,یکی بعد از بیست و سه روز و یکی بعد از بیست و هفت روز روزه داری می تونه به اون درجه از معنویت برسه که دعاش به اجابت نزدیک بشه.
بعضی وقتها بچه داشتن باعث شرمندگیه! دیروز با همسایه مشغول بیان مضرات دیوارهای نازک خونه ها بودیم و اینکه حریم زندگی آدم از بین رفته و همسایه ها از خصوصی ترین روابط هم باخبرند که یه دفعه پسر چهارساله همسایه پرید تو حرف ما که آره خاله شماهااینقدر شبها زر زر می کنید که ما خوابمون نمی بره!!!
وقتی یه مشکلی پیش میاد گاهی اینقدر آدم خنگ می شه که راه حل آسون و بی دردسر رو نمی بینه و الکی جنگ و دعوا راه میندازه. تو خونه ما همیشه سر مصرف انرژی دعوا بود .شوهرم عادت داشت تلویزیون رو روشن کنه و جلوش بخوابه . تمام لامپها بی دلیل باید روشن می موند.از شرکت که میامد اول کامپیوتر رو روشن می کرد بعد شام می خوردو کارهای دیگه می کرد. اگه یه وقتی موتور خونه مشکل داشت به جای لباس گرم پوشیدن از بخاری برقی و گاز برای گرم کردن استفاده می کرد. چکه کردن شیرها اصلا" مهم نبود . برای شستن دوتا بشقاب نیم ساعت آب مصرف می کردو هزار کار دیگه. پنج سال تموم من خنگ غر زدم و گیر دادم و همیشه هم به جمله نفرت انگیز خودم پولشو می دم می خوام مصرف کنم ختم می شد و دعوا به شدت بالا می گرفت.دو سه ماه پیش تصمیم گرفتم حداقل راجع به برق هیچی نگم. قبض برق که اومد در منتهای سادگی مشکلمون حل شد .خیلی بهتر از جنگ و دعواهای من.اگه زنها بتونن یه جاهایی خودشون رو کنترل کنن احتمالا" بهتر نتیجه می گیرن . البته من شخصا" هیچ وقت یاد نمی گیرم خودمو کنترل کنم. مادر بزرگ من یه رگ اصفهانی داره .یعنی خانواده اش تماما" اصفهانند و خودش بعد از ازدواج اومده تهران و به غایت از اصفهانیها و اخلاقشون بدش میاد(علارغم اینکه بعضی وقتا شدیدا" اصفهانی میشه). گاهی که از فک و فامیلش دلتنگ می شه خیلی غلیظ می گه الهی زاینده رود طغیان کنه و همه اصفهانیها رو آب ببره!البته اصولا" به آب بردن خیلی علاقه داره چون یادمه بچه که بودم مدام می گفت خدا کنه این انگلیس بره زیر آب ما خلاص شیم. بعد از فوت پدر بزرگم هم چون سر تقسیم ویلای شمالش با نادختریش اختلاف داشت همش می گفت الهی آب ببردش که به هیچ کس هیچی نرسه که آخرش هم همینطور شد.حالا این مادربزرگ یه خواهر هفتاد ساله داره که تو سن پانزده سالگی نامزد یکی از گوینده های رادیو که خیلی معروفه و آدمای سن و سال دار حتما" می شناسنش میشه ولی به روایت خاله زنکی یه زن رشتی قاپ مرده رو می دزده و عروسی سر نمی گیره. خاله جان هم دیگه ازدواج نمی کنه تا می شه هفتاد سالش .پارسال هم به خاطر یه سکته مغزی حرکت یک پا و یک دست رو از دست داده به علاوه اینکه لبش هم کج شده.حالا بعد از پنجاه و پنج سال آقای داماد که زنش فوت کرده و هنوز عاشق نامزدشه برگشته و قول و قرار عروسی رو گذاشته اند. حالا دیگه نمی دونم برای اینا عروسی چه معنی ای میده ولی به هر حال خبر خوب و رمانتیکی بود. یه چیزای تو زندگی آدم هست که از بس توش افراط می شه نفرت میاره.من و شوهرم تو یه دوره از زندگیمون(قبل از ازدواج)تحت تاثیر یه استاد شدیدا" مذهبی شده بودیم. نمازهای طولانی روزه های وحشتناک انواع و اقسام دعا و چله نشینی و مراقبه و ...عامل نزدیکی و ازدواجمون هم تا حد زیادی همین بود. بعد از ازدواج انگار ما یه آدمای دیگه شدیم یعنی در واقع به اصلمون برگشتیم.استادمون اینو خیلی فرویدی توجیه می کنه ولی ما خودمون ساده تر معنیش می کنیم . اون کارهای افراطی ما رو از زندگی عقب انداخت ما رو از زندگی محروم کرد. یه چیزای طبیعی رو که هر جوونی باید انجام بده تو ما سرکوب کرد. نتیجه اش هم شده اینکه الان از ظواهر دینداری اثری تو خونه ما نیست.پریشب از دوست شوهرم پرسیدم که این هفته دوست دخترش میاد یانه(داره ارشد می خونه بابل)که گفت نه چون روزه هاش به هم می خوره! من وشوهرم زدیم به مسخرگی که ای بابا شماها هنوز از این حرفها دارین . ول کنین این خرافات رو و ... بعدش پشیمون شدیم یه چیزی هنوز ته دلمون هست که بهمون عذاب وجدان میده. مدام فکر می کنیم کاش آدمای نرمالی بودیم و افراط نمی کردیم که الان اینجوری پس بزنیم.الان هم اجازه نداریم تجربه امون رو به دیگران تعمیم بدیم .شاید مال اونا به تلخی ما نباشه.همون شب که سراغ سهراب رفتم گفت:ماندیم در برابر هیچ ,خم شدیم در برابر هیچ,پس نماز مادر را نشکنیم. یه دوستی دارم که الکی هی جلوی من کم میاره. نمیدونم چرا . هم خوشگله هم شوهر خوبی داره هم پولداره ولی هی جلوی من دروغ می بافی پز میده و حرفای چرت و پرت می زنه حالم رو می گیره ولی بازم ارضا نمی شه. هر دفعه از من جدا می شه تا دفعه بعد که همدیگه رو ببینیم در حال نقشه کشیدنه که چه طوری منو ضایع کنه. پریروز وقتی تلفن زد دیدم بدجوری حالش گرفته است. با شوهرش دعواش شده بود و هق هق امون نمی داد حرف بزنه. دلیلش هم این بود که شوهرش تازگیها ماشین خریده و شوخی کرده که حالا هم خونه دارم هم ماشین وقت خواستگاری رفتنمه. اینم که توقع نداشته حالش حسابی بد شده.من دیدم خیلی دگرگونه دلم سوخت گفتم خودتو لوس نکن کدوم مردیه که از این حرفا نزنه.شوهر من از صبح تا شب صد دفعه می گه تو از کار افتادی یه دختر چهارده ساله باید بگیرم چقدر خوبه آدم می تونست صد تا زن بگیره و از این حرفها.وقتی حرفام تموم شد احساس کردم از ذوقش نمی تونه حرف بزنه. گفت راست می گی شوهر تو از این حرفا می زنه؟ دیگه اصلا" یادش رفت برای چی بهم زنگ زده. فقط می خواست یه جوری خداحافظی کنه که بره و جار بزنه که این همون آدم خوشبخته است . من البته ناراحت نیستم شاید این حرف یه ذره از حسادت الکیش رو کم کنه که البته بعید می دونم. حال عموم بهتر شده. یعنی آزمایشها نشون میده که بعد از شیمی درمانی دیگه سلولهای سرطانی دیده نمی شن. فقط یه زخم کهنه به خاطر برق گذاشتن به وجود آمده که این درد وحشتناک به خاطر اونه و چند تا دکتر هم گفته اند درمان نداره و باید تا آخر تحملش کنه. مهمترین چیز روحیه اش است که از وقتی فهمیده سرطانش از بین رفته کلی عوض شده. تو ایران آمار داده اند که روزی صد نفر از سرطان می میرن .چند روز پیش تو یکی از برنامه های پزشکی می گفت این بیماران معمولا" بعد از شیمی درمانی تا پنج شش سال علائم سرطان رو نشون نمی دن ولی بعدش از یه جایی مثل کبدشون می زنه بیرون که دیگه آخر کاره. نمی دونم عموم هم جزو این دسته است یا اونایی که کاملا" خوب می شن.
فکر کنم تنها کسی رو که آدم نمی تونه باهاش رفتار ثابتی داشته باشه شوهر آدمه. این روزها خیلی کلافه ام . پسرم سنت حسنه دیر بیدار شدن رو از دست داده و سر ساعت هفت صبح می گه ونگ ونگ یعنی من گرسنه ام.بعد پا به پای ما بیداره تا یازده شب. شبها هم که آدمو روانی می کنه بسکه به خاطر دندونش بی تابی می کنه و اشک می ریزه.دیشب دیگه وحشتناک بود. دقیقا" بیست دقیقه با صدای بلند گریه کرد تا خوابش برد. اینقدر دندونام رو به هم فشار داده بودم که گفتم الان خرد می شن.وقتی که خوابید عصبی و خسته اومدم بیرون یه دقیقه بشینم که دیدم شوهرم عین طلبکارها بیدار شده و می گه گلوی بچه پاره شد. نمی شد بیاریش بیرون یه ذره باهاش بازی کنی و راهش ببری تا بخوابه؟حال داد و فریاد یا گریه زاری نداشتم. اینقدر حرفش از روی نامردی بود که حوصله نداشتم چیزی بگم . بالشتم رو برداشتم و توی اتاق پارسا خوابیدم با یه عالمه نقشه که از فردا باهاش چه طوری رفتار کنم . به خودم قول دادم حداقل یک هفته باهاش حرف نزنم(عجب تنبیه نفس گیری!)
تقریبا" جابجا شدیم. این خونه خیلی بزرگتره . پارسا می تونه حسابی بدو بدو کنه بدون اینکه به چیزی بخوره. همسایه امان هم یه زن همسن و سال خودمه با یه بچه چهارساله که باعث شد پارسا اولین کتکش رو از اولین همبازیش بخوره و بفهمه همه ننه باباش نیستن که بذارن هر کاری می خواد بکنه. فقط خانمه منو کشته بسکه می پرسه رمان عشقی نداری؟ فیلم عشقی چه طور ؟ هر چی هم توضیح می دم که از وقت عشقی خوندن ما گذشته متوجه نمی شه و باز می پرسه.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||