Wednesday, October 22, 2003

 

میگن اینا دوباره جام زهر رو سر کشیدن .میگن خاتمی حقه باز میگه نه نه نه ولی قول امضای پروتکل رو میده.میگن چند وقت دیگه یه بهانه دیگه علم می کنن و به ما حمله می کنن. میگن کاش آمریکا حمله کنه پدر آخوندا رو دربیاره . میگن تو نمی فهمی .یادت نیست که زمان شاه ما چی بودیم . زندگی می کردیم و...
راست میگن .چیزایی که من یادمه وحشت یه دختر بچه است که شبها دوسه بار با صدای آژیر و بمب از خواب می پرید و قلبش گرمپ گرمپ می زد. صدای زنگ تلفن ساعت سه نصفه شبه که بابای دختر بچه رو رو احضار می کردن برای یه پرواز اضطراری برای حمل جنازه ها به تهران. یه زن جوونه وقتی که بچه دو ساله اش می پرسید کی بابا میاد می گفت فردا درصورتیکه شش ماه پیش شوهرش تو آخرین پرواز پودر شده بود.پیر زنیه که میامد خونه رو تمیز کنه و تعریف می کرد پسرش سه روز مونده به پایان سربازیش کشته شده.
من یه آدمم که دلم می خواد زنده بمونم حتی تو این نکبت و لجنزاری که برامون درست شده.دلم می خواد بدونم شوهرم شب میاد خونه دلم می خواد پسرم تا صبح راحت بخوابه .دلم می خواد بدونم الان برادرم داره با دوستاش الواطی می کنه نه اینکه مغزش متلاشی شده.یادم نیست کی گفته بود که هیچ آرمانی با ارزشتر از زندگی نیست .منم اینو باور کرده ام.
خیلی نامردن اینایی که به خاتمی فحش می دن . مخملباف تو گنگ خوابدیده می گه اینا شور سیاسی دارن نه شعور سیاسی. چرا بیشعوری خودمون رو تقصیر اون میندازیم.هنر سیاستمدار حقه بازیه. همینایی که می گن خاتمی مارو گول زد چند سال دیگه با شعارهای جدید یکی دیگه می رن رای میدن. ما تا صد سال دیگه همینجور احمق می مونیم(یکی می گفت تا وقتی نفت داریم)
شاید خاتمی تو این تصمیم که ما بتونیم چند وقت دیگه راحت بخوابیم یه جورایی نقش داشته پس میشه بازم تحملش کرد.

Tuesday, October 21, 2003

 

نمی دونم چقدر حق داریم روی هدفهامون ,خواسته هامون ,اعتقاداتمون یا عادتهامون پافشاری کنیم. تمام بچگی من و برادرم پر از کابوس رعایت آداب بود. آداب معاشرت, غذا خوردن ,لباس پوشیدن ,حرف زدن و ...یادم نمیاد هیچوقت اون جوری که می خواستم یا اقتضای سنم بوده رفتار کرده باشم . همیشه توهم دوهزار چشمی که مارو می بینن با ما بود. ولی الان چند سالیه که به این نتیجه رسیده ام که همه این کارا بیخودیه . اولا" که رعایت این آداب به این حد افراطی نتیجه ای نداده جز وسواس فکری و عذاب کشیدن. دوما" تو این مملکت که آدمای حسابی انگشت شمار شده ان چه فایده ای داره رعایت این آداب؟
اولای ازدواجم مدام تو فکر تربیت شوهرم بودم و می خواستم یه جورایی این مزخرفات رو بهش تحمیل کنم که با تمام درگیریهایی که پیدا می کردیم موفق نشدم والان خوشحالم که شوهرم تن در نداد و باعث شد که تقدس این آداب از سرم بیافته و این بلاها رو سر پسرم هم نخوام بیارم.
الان این مشکل یه جور دیگه داره بروز می کنه. شوهرم چند وقته گیر داده که چند روزی بریم دوبی ولی از اونجایی که همیشه تو خانواده ما دوبی و ترکیه رفتن بی شخصیتی بوده و آدمای بی فرهنگ به اینجاها می روند هر کاری می کنم نمی تونم خودمو راضی کنم که برم. دوست دارم برم ولی یه نیرویی اجازه نمیده.بابام تا شنید گفت اینقدر بدبخت شدی که می خوای بری پولتو بریزی تو جیب این عربهای...؟ مامانم هم طبق معمول گفت آدم یا نمیره یا اگه بره میره یه جای درست حسابی . حالا واقعا" نمی دونم بین واقعیت وباورهای خانوادگی کدوم رو انتخاب کنم.ما که حالا حالاها نمی تونیم بریم اروپا درسته که خودمون رو از جاهای دیگه هم محروم کنیم چون فقط می خواهیم به یه سری عادات پوچی که معلوم نیست ریشه اش چیه پابند باشیم؟

Sunday, October 19, 2003

 

جامعه ما یه سردرگمی و بحران وحشتناک پیدا کرده.همه آشفته اند.یه دوستی دارم که داره ازدواج می کنه و کلی شرط گذاشته و
حق و حقوق گرفته ولی ناراحته از اینکه شوهرش صفر کیلومتره .وقتی ازش می پرسم تو هم که خودت دختر آروم و صفر کیلومتری
هستی میگه مرد نباید اینجوری باشه. تو فرهنگ ما مرد اجازه داره قبل از ازدواج هر کار میخواد بکنه و اشکالی هم نداره ولی زن باید
سالم باشه و من هم برام مهم نیست که اون چه جوری بوده!مطابق معمول من عصبانی شدم و بهش پریدم که نه به حق طلاق و
حضانت و حقهای دیگه ات نه به این مزخرفاتی که داری می گی . براش تعریف کردم که شوهریکی از دوستانمون شب عروسیش
بهش گفته بود من یه دوست دختر داشتم تنش عین یاس بود تو چقدر سیاهی. ولی فقط احمقانه گفت خوب اگه اینجوری بگه
طلاق می گیرم . به خدا بچه های ما راه رو گم کرده اند . فکر می کنن به همین راحتی می شه از یکی جدا شدو یه زندگی رو به
هم ریخت. اینقدر آشفتگی فرهنگی زیاد شده که واسمون فرهنگ وعرف شده و گاهی عمدا" نمی خواهیم ببینیمش.معلوم نیست
کجا داریم می ریم . هر کی سرش به تنش می ارزید که رفت . اینایی که مونده اند هم دودسته اند یا یه مشت تازه به دوران رسیده
پولدارن که پشت ماشین آخرین مدل می شینن ولی حرف که می زنن حال آدم به هم می خوره یا یه سری آدمای اصیلی که دارن
جون می کنن و با بدبختی سرشون رو بالا نگه می دارن و می دونن صد سال دیگه هم که بدوند همین جا می مونن.نه می تونن
اونجور که لایقش هستن زندگی کنن نه می تونن دست از اصالت و ژستشون بردارن نتیجه اش هم می شه افسردگی, تنهایی و
تلخی.نمیدونم تکلیف بچه هایی که ما باید تربیت کنیم چی می شه .من چه جوری به بچه ام بفهمونم دلالی بده ,دزدی بده ,نزول
بده وقتی که می بینه هرکی این کارها رونمی کنه کمترین جایگاه اجتماعی رو داره واصلا" به حساب نمیاد؟

Tuesday, October 14, 2003

 

بعضی از مردم دنیا رو هم که داشته باشن باز دست از زندگی سگی بر نمیدارن. یه دوستی دارم که شوهرش ملیاردره ولی وقتی نگاشون می کنی فکر می کنی الان از جلوی مسجد بلند شده اند. خودش که با همه پولداری یکبار نشده که یه لباس مناسب تنش ببینی . با کمال افتخار می گه مانتوی مامانم رو دامن و بلوزم رو برای دخترم پیرهن می کنم.هر وقت که می خواد ولخرجی کنه میره کوچه برلن پارچه می خره و میده به خیاطی که پانزده سال پیش همسایشون بوده و ارزان می گرفته بدوزه.برای اینکه برای اصلاح صورتش پانصد تومان ارزانتر بده از امیر آباد میره خیابان آزادی(با اتوبوس). لذت زندگیش گل مصنوعی درست کردن و فروختن و از شوهرش پول کش رفتنه .شوهرش هم که هنوز جورابهای براق( یادمه پدر بزرگم می پوشید)پاش می کنه با کت چهار خونه کمر کرستی!ویک بلوز ثابت که هی یقه اش تعویض می شه و به کار گیری افعال عجیبی که بعد از سی سال زندگی تو تهران نتونسته کنار بذاره.یه دختر چهار ساله هم داره که هیچ وقت این بچه رنگ آرایشگاه رو ندیده. همیشه مامانش موهاشو کوتاه می کنه و براش لباس می دوزه .بچه بیچاره هنوز به خاطر گرفتاری مادرش !!! شب ادراری داره.میوه اشان فقط از تره بار ووسیله نقلیه اشان فقط اتوبوس و از مسافرت و تفریح هم خبری نیست.
مایه خنده اشان هم ماییم که میوه برامون میارن دم در و هر جا می خواییم بریم آژانس می گیریم.به قول خودشون هرجا می رن می گن یه دوست داریم اینجوریه و هر هر می خندیم!
حالا اینا رو نوشتم چون عصبانیم . دیروز این آدم استثنایی بهم زنگ زده و می گه می خوام لباسامو بفروشم دیگه کمدم جا نداره و از اینهمه لباس خسته شده ام!!! اگه دوست داری بیا و به هر کی هم می خوای بگو.
نمیدونم چه جوریه که آدما به خودشون اجازه میدن به هر کی هر پیشنهادی می خوان بدن فقط به این خاطر که شاید چندر غاز گیرشون بیاد.اینقدر بهم برخورده بود که شب به شوهرم گفتم و اونهم بدتر حالمو گرفت . گفت چشمت کور که هر چی آشغال تو دنیاست دوست توئه!

Monday, October 13, 2003

 

احساس می کنم یه چیز خیلی خوشمزه ام که عالم و آدم می خوان تیکه پاره ام کنن.
پسرم پانزده روزه که جز شیر هیچی نمی خوره . مدام داره گریه می کنه گاز می گیره سرفه می کنه میخوابه ددر می خواد وزن کم می کنه از من رو برمی گردونه و...
شوهرم یه عالمه کار عقب افتاده داره تا میاد می خوابه ساعت دوازده بیدار می شه تا صبح دق دق و خش خش می کنه سر هر چیزی بهم می پره رژیم داره عصبی شده و ...
خودم پام پیچ خورده قوزک پام شده قد یه سیب کتفم در رفته استخونام سرما خورده و درد می کنه شصت پای بی ناخنم چرک کرده و...
اینا به علاوه بلاتکلیفی خونه کافیه که آدم دلش بخواد خودشو پرت کنه پایین .
دیشب عروسی دعوت بودیم کلی ذوق کردیم که یکی دو ساعت حال می کنیم روحیه امان عوض می شه. لباس که پوشیدم یه دفعه شوهرم گفت اینجوری می خوای بیای؟ فکر کردی اینا کی هستند ؟ اگه اینجوری بیای اینقدر نگات می کنن که روانی بشی. چون از آشناهای خودش بودن فکر کردم راست میگه زود لباسو عوض کردم عین زن حاجیها یه مشت طلا به گل و گردنم انداختم و رفتیم .حالا فکر کن آدم چه احساسی پیدا می کنه وقتی وارد شه و ببینه تمام لباسا دکولته شیک و همه آدم حسابین. مجبور شدم تمام شب یه گوشه بشینم که کسی فکر نکنه من با اون لباس احمقانه جزو خدمه هستم. وقتی زندگی آدم گره بخوره چاره ای نیست جز صبر تا به قول بابام رگش بگذره.
خدا کنه زودتر همه چی درست بشه و از این کلافگی در بیاییم.

Tuesday, October 07, 2003

 

خیلی وقتا شده که به خاطر یه حرف یا یه اعتراض کوچیک که به مامانم می کنم کلی بهش بر می خوره و میگه نسل شما ها هیچ ارزشی برای مادر پدرهاتون قائل نیستین برعکس نسل ما که اینهمه به بزرگترامون احترام می ذاریم. همین تو می دونی من چقدر برات زحمت کشیده ام چقدر بالاسرت بیدار بودم(از بس نحس بودی)تک و تنها بابات. همیشه ماموریت بود .من تو شهر غریب با سن کم تو رو به دندون می کشیدم . همش مریض بودی گریه می کردی و ...
بارها براش توضیح داده ام که ماموریت بابا ,تنهایی وکم سنی شما,مریض شدنم و چیزای دیگه هیچ ربطی به من نداشته و من توش دخالتی نداشتم . شما به خاطر لذت بچه داشتن منو به وجود آوردین و تازه من باید طلبکار باشم به خاطر ظلمهایی که به خاطر کم سنی شما و ماموریتهای بابابهم شده.ولی این حرفها هیچ وقت مامانم رو راضی نمی کنه .از همه بدتر می بینم که خیلی ازدخترای هم سن و سال من هم همین عقاید رو دارن و وقتی من می گم که علارغم وسواسی که رو پسرم دارم و به خاطرش زندگیم رو کنار گذاشته ام هرگز توقعی ازش ندارم و اصلا" از اینکه منو ببره خانه سالمندان ناراحت نمی شم همه چپ چپ نگاه می کنن و نچ نچ می کنن.واقعا"این احساس رو دارم که بچه بزرگ کردن مثل گربه یا سگ بزرگ کردنه مگه ما از بچه گربه امان توقع داریم وقتی بالغ شد به ما سر بزنه و به دادمون برسه؟
دیشب تو روزنامه هایی که می خواستم بریزم دور یه مصاحبه پیدا کردم که معرکه بود . مصاحبه شونده مرضیه مرتاض لنگرودی بود که من نمی شناسمش ولی حتما" یه جورایی مهمه که باهاش مصاحبه کرده اند. یه تیکه از حرفاش شبیه فکر من بود. گفته بود:"احتمال میدم کودکان و نوجوانان ایرانی مادرانی خوشحالتر ,امیدوارتر ,بدون افسردگی و نق و نال را ترجیح بدهند. مادرانی که دائم با چماق فداکاری بالای سر فرزندانشان نایستندو رل قهرمان شهید را بازی نکنندو آنها را شرمنده ومرهون فداکاریهای خود نسازندو اجازه زیستن مستقل بدون احساس گناه را به فرزندانشان بدهند".
واقعا" می شه یه روز بچه ها از این منتهای الکی خلاص بشن و مجبور نشن الکی اول کتابشون بنویسن تقدیم به مادرم به پاس تمام زحمات و فداکاریهایش؟

Sunday, October 05, 2003

 

هیچی عذاب آورتر از عوض کردن خونه نیست.جای خوب گیر آوردن یه طرف بسته بندی یه طرف جا افتادن تو خونه جدید هم یه طرف.همیشه دلم می خواست میتونستم تمام زندگیم رو تو یه وانت جا بدم و راحت دنبال خودم بکشم . چقدر خوب بود اینجا هم می شد تو کاروان زندگی کرد.دیشب یه جای خوب پیدا کردیم . یه ساختمون ساکت و آروم. مامانم همیشه می گه شماها رو هیچی بهتون نگن می رین تو قبرستون خونه می گیرین .اون می گه ساختمون باید روح داشته باشه همسایه ها همدیگه رو بشناسن و....یه سری چرت و پرت که فقط آدمای نسل قبل می تونن بگن.
دیشب کتاب "سلام خانم جنیفر لوپز" یثربی رو تموم کردم . به نظرم محشر بود .هر موقعیتی رو که یه زن میتونه توش قرار بگیره تبدیل به داستان کرده. اینقدر کتاب خوبی بود که بهش ایمیل زدم و به عنوان یه خواننده معمولی نظرم رو گفتم. کاری که به ندرت ازم سر می زنه .
دیشب اعلام کردن قاتل لاله ( همسر بدبخت اون مربی فوتبال عوضی )اعتراف کرده و کلی برای نیروی انتظامی هلهله و ولوله کردن که چه درایتی داره و چه امنیتی ایجاد کرده. تنها چیزی که براشون مهم نبود قاتل اصلی بود که با صیغه کردن یه زن عوضی تر از خودش باعث مرگ زنش شد.کشته شدنش مهم نیست .من به خاطر حقارتی که قبل از مرگش تحمل کرد دلم می سوزه. هیچ تحقیری بالاتر از این نیست که شوهر آدم حتی یه نگاه به زن دیگه ای بکنه چه برسه به به ادامه اش .
دیشب...

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010