|
|
||||
|
|
||||
|
روزنامه همشهری تو صفحه اجتماعی زنان معمولا" مقاله های خوبی راجع به زندگی , تربیت بچه ها و روابط زناشویی داره ولی روز یکشنبه یه عنوان مضحک برای مقاله انتخاب کرده است ; "چگونه در دل شوهر راه یابیم"وتوصیه های تکراری رو مثل لبخند زدن و خسته نباشید گفتن و پول نخواستن و ... رو ارائه داده و در آخر مقاله هم(علارغم اینکه در اول آن نوشته فقط خانمها بخوانند)به آقایون توصیه کرده به جای خرید جواهر دست نوازشی به سر زنانشان بکشند که به عقیده نگارنده مقاله معجزه می کند.
فردا بلاخره میرم ناخنهای پام رو بکشم. تو این ده ماه یه روز نبوده که پام به جایی نخوره و جیغ و داد نکنم. اگرم به جایی نخورده پسرکم که معمولا" فکر میکنه من نردبامم محکم لگدش کرده.اگه این چندتا عروسی در پیش نبود بازم از ترسم نمی رفتم .تو این مواقع حرفای مردم خیلی جالبه . شوهرم می گه اگه ناخنت در نیاد چی؟ همسایه می گه ناخن شوهرم سه هفته است افتاده و هنوز در نیامده. دوستم می گه مامانش ناخنش رو کشیده ولی هم کج در اومده هم عود کرده!
چند روزه احساس می کنم بیرون از زندگیم ایستاده ام ودارم جریانش رو نگاه می کنم . نه دخالتی دارم نه می تونم خوشحال و ناراحت بشم. مثل همون تصویر مرگه که نمی دونم کی تو بچگیم برام رقم زد. می گفت وقتی میمیری از اون بالا می بینی که جسمت رو خاک می کنن. هی داد می زنی بابا من زنده ام من این بالام ولی هیچکس تو رو نمی بینه. حالا منم دارم از بیرون به زندگیم نگاه می کنم و هی از خودم می پرسم واقعا" جای من اینجاست ؟از اول قرار بود من به اینجا برسم؟ نمی تونم باور کنم ولی انگار همه باور کرده اندجز خودم. یکی هست که می دونی براش مهمی. نشون نمی ده ولی همین که به روسریت که افتاده رو مبل هی ور میره کافیه که بفهمی طرف گرفتار شده. گرفتار شده ولی وجود زن و بچه ,شوهر تو , ته مایه های مذهبی ذهنش و اینکه همیشه در مقام معشوقی بوده بهش اجازه نمی ده که باور کنه می تونه در مقام عاشقی هم قرار بگیره.حالا اینا به تو مربوط نیست تو به خودت فکر می کنی .به پتانسیلهات ,به اینکه چه طور ناخودآگاه تو یه لحظه زن می شی .تو این چند ساله هر وقت بهش نگاه کردی احساس حقارت کردی چون رابطه ات از یه جنس دیگه بود شاگردی و استادی بود ولی ایندفعه فرق می کرد یه زن بود در مقابل یه مرد . جاهاتون عوض شده . چقدر بهش مسلطی .چقدر خوبه که فکر می کنی گاهی وقتا زن بودن لذتبخشه. ما برگشتیم . اصلا" هم خوش نگذشت. اصلا" هم دلم باز نشد . اصلا" هم خستگیم در نرفت.روز اول عصبانی شدم که چرا بلیط برگشت رو برای هفته پیش گرفته اند. روز دوم پسرم داشت جلوی چشمم خفه می شد و من نمی تونستم کاری بکنم. خیار پریده بود تو گلوش و هرچی می زدم در نمیامد.اومدم کمک بخوام که دیدم شوهرم از ترس چشماشو بسته و مادر شوهرم بیحال شده. نمی دونم چه طوری شد که در اومد .تا آخر شب فقط گریه می کردم.روز سوم هم پسرم رو زود بیدار کردنددر نتیجه خودم رو لوس کردم و با هیچکس حرف نزدم.روز آخر هم که الکی گذشت. شمال یعنی هوای خوب و غذای خوب. هوا که سرد و بارانی بود غذاها هم بیمزه و نچسب . من حتی یه دونه سیر هم نخوردم برخلاف همیشه که از شمال میامدیم تا دو روز صدام در نمیامد و بدتر از اون تا چند روز در حال خاروندن سر و کله ام بودم.بیخیال . دفعه دیگه حتما" خوش می گذره..
بلاخره تموم شد. فکر کردم ساعت یازده است ولی الان دیدم دوی نصفه شبه. همیشه همینجوره . هروقت ما می خواهیم بریم مسافرت از رزرو بلیط تا قفل کردن در و خاموش کردن چراغها با منه. سرور فقط نگاه می کنه. البته امشب لطف کرد و گفت من ظرفاتو می شورم (اینجور موقعها ظرفها مال من می شه)الانم احتمالا"با پسرش پادشاه سوم یا چهارم رو خواب میبینن.
یه اتفاق در سرزمین مرد پرور من:
هرچی می گذره از دختر داشتن بیشتر می ترسم چون منم مثل اکثر زنهای ایرونی بلد نیستم دختر بزرگ کنم فقط فرقم اینه که واقعیت رو قبول دارم نمی گم چه فرقی می کنه دختر و پسر نداره.
چند روزه که بدجور کم آورده ام. از خودم خیلی دلگیرم. از فرار کردن از قایم شدن از اینکه خودم رو احمق جلوه بدم خسته شدم. مردم از بس تکرار کردم
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||