Monday, September 29, 2003

 

روزنامه همشهری تو صفحه اجتماعی زنان معمولا" مقاله های خوبی راجع به زندگی , تربیت بچه ها و روابط زناشویی داره ولی روز یکشنبه یه عنوان مضحک برای مقاله انتخاب کرده است ; "چگونه در دل شوهر راه یابیم"وتوصیه های تکراری رو مثل لبخند زدن و خسته نباشید گفتن و پول نخواستن و ... رو ارائه داده و در آخر مقاله هم(علارغم اینکه در اول آن نوشته فقط خانمها بخوانند)به آقایون توصیه کرده به جای خرید جواهر دست نوازشی به سر زنانشان بکشند که به عقیده نگارنده مقاله معجزه می کند.
چه جوریه که بعضی از نویسنده ها اینجوری کولاک می کنن؟!

Tuesday, September 23, 2003

 

فردا بلاخره میرم ناخنهای پام رو بکشم. تو این ده ماه یه روز نبوده که پام به جایی نخوره و جیغ و داد نکنم. اگرم به جایی نخورده پسرکم که معمولا" فکر میکنه من نردبامم محکم لگدش کرده.اگه این چندتا عروسی در پیش نبود بازم از ترسم نمی رفتم .تو این مواقع حرفای مردم خیلی جالبه . شوهرم می گه اگه ناخنت در نیاد چی؟ همسایه می گه ناخن شوهرم سه هفته است افتاده و هنوز در نیامده. دوستم می گه مامانش ناخنش رو کشیده ولی هم کج در اومده هم عود کرده!
من بر عکس اینام. هفته پیش دوستم زایمان داشت و شب قبلش زنگ زد یه چیزایی بپرسه . منم از تجربه خودم گفتم که چقدر راحت و بی درد بود.پس فرداش که زنگ زدم تا گفتم الو گفت خاک بر سرت با چاخانات. دارم از درد می میرم!
یاد یکی از آشناها افتادم که رفته بود دیدن عموم که سرطان داره و وسط حرفاش گفته منم بابام مثل تو بود ودر عرض دو ماه مرد!!! خیلی خوبه که مانخواهیم سکوت رو به هر نحوی پر کنیم.

Friday, September 19, 2003

 

چند روزه احساس می کنم بیرون از زندگیم ایستاده ام ودارم جریانش رو نگاه می کنم . نه دخالتی دارم نه می تونم خوشحال و ناراحت بشم. مثل همون تصویر مرگه که نمی دونم کی تو بچگیم برام رقم زد. می گفت وقتی میمیری از اون بالا می بینی که جسمت رو خاک می کنن. هی داد می زنی بابا من زنده ام من این بالام ولی هیچکس تو رو نمی بینه. حالا منم دارم از بیرون به زندگیم نگاه می کنم و هی از خودم می پرسم واقعا" جای من اینجاست ؟از اول قرار بود من به اینجا برسم؟ نمی تونم باور کنم ولی انگار همه باور کرده اندجز خودم.

Monday, September 15, 2003

 

یکی هست که می دونی براش مهمی. نشون نمی ده ولی همین که به روسریت که افتاده رو مبل هی ور میره کافیه که بفهمی طرف گرفتار شده. گرفتار شده ولی وجود زن و بچه ,شوهر تو , ته مایه های مذهبی ذهنش و اینکه همیشه در مقام معشوقی بوده بهش اجازه نمی ده که باور کنه می تونه در مقام عاشقی هم قرار بگیره.حالا اینا به تو مربوط نیست تو به خودت فکر می کنی .به پتانسیلهات ,به اینکه چه طور ناخودآگاه تو یه لحظه زن می شی .تو این چند ساله هر وقت بهش نگاه کردی احساس حقارت کردی چون رابطه ات از یه جنس دیگه بود شاگردی و استادی بود ولی ایندفعه فرق می کرد یه زن بود در مقابل یه مرد . جاهاتون عوض شده . چقدر بهش مسلطی .چقدر خوبه که فکر می کنی گاهی وقتا زن بودن لذتبخشه.

Sunday, September 14, 2003

 

ما برگشتیم . اصلا" هم خوش نگذشت. اصلا" هم دلم باز نشد . اصلا" هم خستگیم در نرفت.روز اول عصبانی شدم که چرا بلیط برگشت رو برای هفته پیش گرفته اند. روز دوم پسرم داشت جلوی چشمم خفه می شد و من نمی تونستم کاری بکنم. خیار پریده بود تو گلوش و هرچی می زدم در نمیامد.اومدم کمک بخوام که دیدم شوهرم از ترس چشماشو بسته و مادر شوهرم بیحال شده. نمی دونم چه طوری شد که در اومد .تا آخر شب فقط گریه می کردم.روز سوم هم پسرم رو زود بیدار کردنددر نتیجه خودم رو لوس کردم و با هیچکس حرف نزدم.روز آخر هم که الکی گذشت. شمال یعنی هوای خوب و غذای خوب. هوا که سرد و بارانی بود غذاها هم بیمزه و نچسب . من حتی یه دونه سیر هم نخوردم برخلاف همیشه که از شمال میامدیم تا دو روز صدام در نمیامد و بدتر از اون تا چند روز در حال خاروندن سر و کله ام بودم.بیخیال . دفعه دیگه حتما" خوش می گذره..

Tuesday, September 09, 2003

 

بلاخره تموم شد. فکر کردم ساعت یازده است ولی الان دیدم دوی نصفه شبه. همیشه همینجوره . هروقت ما می خواهیم بریم مسافرت از رزرو بلیط تا قفل کردن در و خاموش کردن چراغها با منه. سرور فقط نگاه می کنه. البته امشب لطف کرد و گفت من ظرفاتو می شورم (اینجور موقعها ظرفها مال من می شه)الانم احتمالا"با پسرش پادشاه سوم یا چهارم رو خواب میبینن.

Sunday, September 07, 2003

 

یه اتفاق در سرزمین مرد پرور من:
این اتفاق چند هفته پیش در یکی از بیمارستانهای جنوب تهران روی داد. حدود 35 نفر در حیاط جمع شدند .بوی اسپند ,ساز و دهل و حلقه های گل.عکاس و فیلمبردار ,دو گوسفند در انتظار قصاب و رقص محلی .این همه شور و هیجان و ساز و آواز برای زنی چهل و پنج ساله بود که هشت فرزند دختر داشته و این بار پسر به دنیا آورده.چهار داماد و نوه های این زن نیز به استقبال برادر زن و دایی کوچک خود آمده بودند.همسایه ها می گویند از یک هفته پیش کوچه چراغانی است و وسط کوچه پر از گلدانهای گل است و هر روز از رهگذران با شیرینی و شربت پذیرایی می شود .یک گاو و چهار گوسفند از اردبیل آورده اند که جلوی پای مادر و نوزاد بکشند.دیشب به همه همسایه ها چلو گوشت داده اند.کارکنان بیمارستان انعامی دو برابر روزهای معمولی گرفته اند . ماشینهای همراهان گل زده شده است.
ظهر بیمارستان آرام گرفت. در اورژانس باز شد. زنی را آوردند که شوهرش او را از بالای پله ها به پایین پرت کرده بود.عصر که شد جنین مرده بود و مادر در اغما بود.
نقل(با تلخیص)از روزنامه شرق ـ شنبه 15 شهریور

Saturday, September 06, 2003

 

هرچی می گذره از دختر داشتن بیشتر می ترسم چون منم مثل اکثر زنهای ایرونی بلد نیستم دختر بزرگ کنم فقط فرقم اینه که واقعیت رو قبول دارم نمی گم چه فرقی می کنه دختر و پسر نداره.
یکسال بود که دنبال فیلم Gia می گشتم . دیشب بلاخره دیدمش .مثل Lolita بود.مثل Rain بود .کاش می شد همه دختر دارها این سه تا فیلم رو ببینن. مطمئنا" خیلی صحنه ها رو می بینن که به نوعی بین خودشون و مادرشون یا خودشون و دخترشون اتفاق افتاده. من وقتی Rainرو دیدم یه صحنه از بچگیم یادم اومد موقعی که چهار یا پنج ساله بودم(همین به یاد موندن دلیل اهمیت و تاثیر عمیقیه که این مسئله برام ایجاد کرده بوده) صحنه ای که جلوی بابام ایستاده بودم و شکایت نازکی بلوزهای مامانم رو می کردم و توصیه می کردم "باید یواش یواش جلوشو بگیرین". تا همین چند سال پیش هم به نوعی عذاب وجدان داشتم و فکر می کردم به مادرم خیانت کرده ام ولی حالا دیگه خیلی برام شفاف و طبیعیه.
دختر بزرگ کردن هنره . سخت ترین درس زن بودنه. مادرهای ایرانی بلد نیستن به دختراشون زنانگی رو یاد بدن چون نسل در نسل یاد گرفتن که کنترل زنی که زن باشه سخته.
نمی دونم چرا دارم اینا رو می گم. یه حس گنگ دارم .یه واقعیتی رو می بینم که می ترسم باورش کنم .اگرم باورش کنم کاری ازم برنمیاد . مسلما"انکار می شه .ولی میدونم که هست هرچند که تو هزارتوهای ذهن طرف مقابل پنهان شده باشه و تو فقط حس کنی که هست.دیگه مطمئنم دلم نمیخواد در درجه اول انسان باشم .دلم می خواد اول زن باشم.
راستی یه دلیل دیگه برای اینکه پسر داشتن بهتره. دیشب تو یه کتاب خوندم که قدیمیها میگن پسر بزرگ کردن مثل بادمجون سرخ کردنه. روغن زیاد می بره ولی بعد همه رو پس میده!!!

Wednesday, September 03, 2003

 

چند روزه که بدجور کم آورده ام. از خودم خیلی دلگیرم. از فرار کردن از قایم شدن از اینکه خودم رو احمق جلوه بدم خسته شدم. مردم از بس تکرار کردم
کدام قله کدام اوج
مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل
چند وقت پیش نامه های فروغ به شوهرش رو خوندم. جز رقت بار چیزی راجع بهشون نمی شه گفت . می شه حس کرد چه کشمکشی با خودش داشته وقتی این شعر رو گفته.
دیشب دیگه اوج بد قلقیم بود . رمان جدیدی رو که گرفته بودم شروع کردم. حالم به هم خورد . یادم باشه دیگه گول مجله زنان رو نخورم . بعضی از کتابهای معرفی شده اش مزخرفه یه چیزیه تو مایه های کتابای دانیل استیل. دیدم دارم کلافه می شم.به ذهنم رسید برم اینترنت ولگردی. لیست وبلاگهای اکسیر به دادم رسید.یه وبلاگ تقریبا" جدید رو باز کردم.یه فضای آشنا دیدم .یه جورایی آرامبخش. نوشته هاش مثل مثل پرت و پلاهایی بود که تو دانشگاه می گفتم.اون موقع که عاشق بودم . اون موقع که امیدوار بودم . اون موقع که انقدر پر از انگیزه بودم که فکرش رو هم نمی کردم یه روزی حوصله ام سر بره و بخوام الکی تو اینترنت پرسه بزنم. همشو خوندم . بعضی از کامنتهاش از خودش لبریز تر بود . از اون جمله هایی که آدم وقتی ملکوتی می شه می گه بود. جمله های لطیف و بی ربط مثل مال سهراب.
بعد یه اتفاق جالبتر افتاد. تو یکی از کامنتها اسم صاحب وبلاگ اومده بود.اسم پسرونه برای یه دختر .شکم دو برابر شد . تو دانشگاه که بودیم یه دختری بود دو سه ترم از ما بالاتر. همین اسم رو هم داشت. اون موقع که ما تو انجمن ادبی غزل می خوندیم اون سپید می خوند. ما درگیر عرفان و عشق الهی بودیم اون از معشوق زمینی می گفت . اون موقع که ما هنوز گیر هدایت بودیم اون کافکا می خوند.قیافش پسرونه رفتار خشن و تنهای تنها . مثل ما نبود که گله ای راه بره .استادا هم باهاش مشکل داشتن .یکی از استادا می گفت آدم باهاش معذبه . نمی فهمی داری با یه پسر حرف می زنی یا با یه دختر.بعدش هم می خواست با یکی از همون بچه های ادبیات ازدواج کنه که یه دفعه غیبش زد. اون موقع برای من بت بود الانش هم گاهی فکر می کنم که هنوز دلم می خواد شبیه اون باشم.
حالا حدس می زنم که خودشه. اگه چند بار دیگه بنویسه می تونم مطمئن بشم .بدیش اینه که این آدما کم می نویسن. وقتی می نویسن که تاپ باشه. به هر حال برای من همین کافیه . همین یه انگیزه است . همین یه بوی آشناست . مثل یه عطر که یه عالمه خاطره یاد آدم میاره.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010