|
|
||||
|
|
||||
|
صحنه اول :صبح شوهرت رو خیلی عاشقانه بدرقه می کنی و میپری تو تخت که یه چرت مرغوب بزنی قبل از اینکه عذاب الیم بیدار شه.
یکی داره عروس خوشه اقاقیا می شه ولی وسط یه شهر پر از تیر آهن و فولاد.دوسال طول می کشه که عروس خوش قلم مابفهمه اگه دل یه زن گرفتار باشه تمام حقهای دنیا نمی تونه آزادش کنه یا اگه دل یه مرد گرفتارنباشه هیچ حقی نمی تونه پابندش کنه.ولی خوب مسابقه ایه که شروع شده. می ترسم چند سال دیگه دخترای ما حق خوردن یا خوابیدن رو هم بخوان ثبت کنن واز یه طرف دیگه بیافتن.
دلم می خواد امشب برای پسرم که فردا یک ساله می شه بنویسم.بهش بگم که از وقتی اومده همه چی رو به هم ریخته.حتی از وقتی که باباش اومد هم بدتر .باباش که اومد یه چیزایی رو گرفت ولی وقتی اون اومد همه چی رو گرفت مامان دیگه الان بعضی وقتا حتی یادش می ره بخوابه. دلم می خواد سالی یه بار براش بنویسم گرچه می دونم بزرگ که بشه مسخره می کنه و می گه مامان توهم چه بیکار بودیا!!
این قمریها واسه من دردسر شده اند. اصلا"حیوان تو خونه ما همیشه باعث غصه است.تو بچگیم قرقی داشتم مرد. بزرگتر که شدم فنچ داشتم افتاد تو زودپز که درش باز بود و مردبعدا"سگ داشتیم که به زور ازم جداش کردن و گفتن افسرده شده و باید برگرده پیش صاحب قبلیش.هر سال هم که یکی دوتا تلفات ماهی قرمز داریم . با هرکدوم از اینا من یه فصل گریه کرده ام و سه چهار روز هم پکر بوده ام.
بابا این مردا خیلی باحالند. میرن وسایل خونه می خرن به عنوان هدیه روز زن میدن به خانمهاشون.از همه مسخره تر شوهر دوستم بود که براش دستگاه سبزی خرد کن خریده در حالیکه دوستم دست به سبزی نمی زنه و همسر گرامی همیشه سبزیها رو خرد می کنه.تو خونه ما مراسم با پارسال یه ذره فرق داشت .رمانتیک شده بود.شوهرم وقتی رسید خونه بلافاصله در کیفش رو باز کرد و یه برگ گنده در آورد و گفت "روزت مبارک برگ سبزی است تحفه درویش"و گذاشتش رو میز.منم لبخند زدم و منتظر بقیه اش شدم ولی خبری نشد . یواش یواش داشتم بق می کردم. تا اینکه ساعت شد یازده و شوهرم گفت من کم کم می رم بخوابم.دیگه طاقت نیاوردم گفتم یعنی چی به من برگ دادی ؟اینجوری آدم به زنش کادو می ده؟می خواستم ادامه بدم که گفت برو برگت رو بیار .دوباره اومدم ادامه بدم که ایندفعه دستور داد برو برگت رو بیار.برگ رو که بلند کردم حس کردم سنگینه.برعکسش کردم و دیدم به به دوتا سکه چسبونده پشت برگ.اگرچه به من چیزی نمی رسه وحاج آقا از این جیبش در آورده می ذاره تو اون جیبش ولی کار قشنگی بود و امروز رو به خوبی وخوشی تموم کرد.
عزیزم پول بردار از طرف من واسه خودت یه چیزی بخر! جمله ای که هر سال من می شنوم و هرچی هم توضیح بدی که تو این روز آدم دوست داره شوهرش براش یه چیزی بخره (که معمولا" به دردنخوره)فایده ای نداره.زیاد هم غر بزنی می گه ای بابا عجب غلطی کردیم زن گرفتیم یه روز تولده ,یه روز روز زنه ,یه روز روز مادره ,یه روز سالگرد ازدواجه, یه روز عیده!!!یادم نبود امسال اولین سالیه که مادر هم شده ام خرجش سنگین می شه.
دیروز به عموم زنگ زدم خیلی زارو نزار بود از شیمی درمانی اومده بود و نا نداشت حرف بزنه .میگفت دیشب تا صبح توی دستشویی بوده و درد کشیده.یه جاهایی که بعضی وقتا آدم باهاش خیلی حال می کنه یه وقت دیگه براش جهنم می شه.حکایت دستشوییه واسه عموم. تا پارسال دستشویی برای عموم بهترین جای خونه بود .صبح که بیدار می شد رادیو ,سیگار ,روزنامه و ماژیکش رو بر می داشت می رفت دستشویی و یک ساعت تموم اونجا میموند بدون اینکه فکر کنه بقیه هم دست به آب یا گلاب به روتون !!!دارن .روزنامه اش رو می خوند سیگارش رو می کشید یه جمله بامزه پشت در می نوشت و می آمد.پشت در توالت مثل پشت کامیونها بود .یکی از جمله هاش که یادمه این بود :ده کیلومتر قدم زدن با یه زن خوشگل بهتر از ده قدم راه رفتن با یه زن زشت است.
اصلا" امروز از صبح بد اخلاقم شاید چون مادر شوهرم می خواد بیاد اینجا و من مجبور شدم مهمونی خونه مادر بزرگم رو کنسل کنم. به سرور محترم زنگ زدم و به جای اینکه بگم عزیزم امروز یه ذره زودتر بیا دیگه آخر هفته است و نباید خودتو خسته کنی گفتم امروز زودبیا توله ات رو نگه دار می خوام برم آرایشگاه قبل از اینکه مامان جونت باز بگه چقدر موهات بلند شده بد شدی( مادر شوهر من دو تا تکیه کلام داره که من هنوز نتونستم باهاش کنار بیام به هر کی میرسه یا می گه چقدر چاق شدی یا می گه موهات بلند شده بد شدی)اونم برام فاتحه ای نخوند و گفت اگرم زود بیام می خوام بخوابم خسته ام.من نمی دونم آدمی که صبح ماتحت مبارکش رو از رو تخت می ذاره تو ماشین بعد هم تو شرکت زیر کولر می شینه و چهارتا محاسبه می کنه و هی چایی می خوره و لاس می زنه چه جوری می شه که خسته می شه؟
چند روز بود که خیلی درب و داغون بودیم .همش عصبانیت و بی حوصلگی.گاهی که شوهرم از شرکت می آمد وجوک تعریف می کرد من به جای خندیدن عصبانی می شدم و دادوبیداد راه مینداختم که میشینین اونجا گل می گین گل میشنوین و هرهر کرکر می کنین و ... ولی این چند روزه هی التماس می کردم تروخدا یه چیزی بگو دلمون باز شه وروحیه امان عوض شه (که فایده ای هم نداشت) ولی دیروز یه اتفاق بامزه افتاد کلی خندیدیم و بعد هم واسه هزار نفر تعریف کردیم .آقا پسر دیروز وقت وقت دکترش بود .یه دکتر باحال خوش تیپ که آدم وقتی می خواد بره مطبش کلی باید چیتان پیتان کنه. وقتی داشت پسرمون رو معاینه می کردمن گفتم آقای دکتر نزدیک یه هفته است که خیلی بدقلقی می کنه و مدام گریه می کنه. هنوز حرفم تموم نشده بود که یه دفعه پرسید خانم شما پریودین؟! من فقط حس کردم یه چیزی تو دلم هری ریخت پایین و فکر کردم حتما" بو می دم که اینو می گه. تو این هیر و ویر شوهر موقع نشناسم هم زیر گوشم ویز ویز کرد که صد دفعه گفتم این عطرت بوگند می ده.داشتم فکر می کردم که چی کار کنم که خود دکتره ادامه داد بچه هاتوی این زمان خاص متوجه عوض شدن بوی مادر می شن و بیتابی می کنن .
این مردا تمامشون پدر سوخته اند بی برو برگرد. امشب قبل از اینکه پسرمو عوض کنم یکی دو دقیقه به دیوار تکیه دادم خستگیم مثلا" در بره.شوهرم یه دفعه خندید و گفت مثل معلولها شده ای. منم زیاد حوصله نداشتم گفتم آخرشم معلول می شم مجبوری هم بچه ات رو ترو خشک کنی هم منو(از کارهایی که واقعا"ازش عاجزه تمیز کردن بچه است تو عمرش یه بار پوشک پسرمون رو بست که اونهم برعکس بست یعنی چسبش رو به پشت بچه چسبوند)اون هم با کمال پررویی گفت هر دو تون رو می ذارم خونه بابات می رم یه زن تر و تازه می گیرم!!!بعد که قیافه من رو دید(دهن باز و آماده ردیف کردن یه سری بد و بیراه) خندید و گفت عزیزم من برای تو که هم زنمی هم مادر بچه ام بیشتر از اینا احترام قائلم.اومدم شروع کنم و بگم آدم باید تو دلش باشه که به زبونش بیاد ولی یاد فیلم آیزواید شات افتادم و ساکت شدم. خودش می دونه که ما تا آخرش بیخ ریشش بسته ایم بذار حالا یه خرده حال کنه.
دیروز رفتم واسه شازده شیر خشک بخرم.تا فروردین امسال هر قوطی هزار و چهارصد تومان بود.بعد کردن هزاروهفتصد و دیروز گفت دوهزاروششصد تومان.اول فکر کردم دوربین مخفیه چون سه نفر پشت میز بادقت بربر منو نگاه می کردن.بعد که حساب کرد دیدم نه واقعا" یه دفعه نهصد تومان کشیده اند رو هر قوطی.بعد یکی از دخترها توضیح داد که عکس العملهای مردم غیر منتظره است وما مشتاق بودیم ببینیم شما چه کار می کنید!!!وقتی داشتم برای شوهرم می گفتم گفت دلیلش رو ترویج استفاده از شیر مادر اعلام کرده اند. نمی دونم اینا خودشون احمقند یا ملت رو احمق فرض کرده اند.البته هیچ کدوم فقط می دونن مردم بدبخت دیگه نای نفس کشیدن و اعتراض رو ندارن و می گن بذار ما هم مثل بقیه هر کار می خواهیم بکنیم کی به کیه.
من هر وقت عصبانی می شم شوهرم بسته به شرایط سه نوع واکنش نشون می ده. اگه اوضاع تا یکی دو دقیقه قبل آروم بوده باشه فقط می پرسه عزیزم وقت پریودته؟اگه وضع قاراشمیش بوده می گه تو واقعا" بیماری!! واگه اوضاع وخیم بوده میپرسه چته باز سگ شدی؟تو این پنج شش سال من واقعا" عکس العمل دیگه ای ازش ندیده ام.
آدم وقتی یه چیزی رو می نویسه از دستش خلاص می شه و زیاد باهاش کلنجار نمی ره.بعضی وقتا یه حسی رو داری ولی جرات گفتنش رو نداری بعد همینجور روزها و ماهها اعصابت خرد میشه. ولی وقتی می نویسیش انگار می ره پس ذهنت و مسئله برات تموم می شه.من توزندگیم(تا حالا!)دو بار عاشق شده ام. یه بار اول دبستان بودم که تا سال آخر دبیرستان طول کشیدوبعدش هم از روی بچه بازی و یه لجبازی دو طرفه به خیر و خوشی تموم نشد.دفعه دوم سال دوم دانشکده بودم که عاشق یکی از استادام شدم. از اون مردای گریزپای وارد بود. معلوم بود حواسش به آدم هست و بهت گیر داده ولی تا می خواستم نزدیک بشم دفع می کرد. یه دفعه وانمود می کرد حتی اسمت رو هم نمی دونه یه دفعه هم تمام برنامه ترم رو برای اینکه واحدهات تداخل نداشته باشه عوض می کرد.سال آخر کلافه بودم درسم داشت تموم می شد ولی طاقت دل کندن رو هم نداشتم.اینجا هم شیطنتش گل کرد و شوهرم رو که از دوستای نزدیکش بود معرفی کرد و با یه تیر دو نشون زد.هم می تونست دوباره منو ببینه هم بهم فهموند که اینقدر برام مهم نیستی که بخوام از رقیب بترسم سال اول هنوز دلم پیشش بود ولی عذاب وجدان داشتم . آخرش دیدم کاری نمی تونم بکنم اگه اینجوری ادامه بدم زندگیم به هم می خوره و شوهرم هم لطمه می بینه. نشستم تمام احساسی که تو این مدت بهش داشتم و تمام حرفایی که می خواستم بهش بزنم رو نوشتم ووقتی تموم شد همه رو پاره کردم و ریختم دور . از اون به بعد مسئله حل شد. البته الان هم هروقت می بینمش یه جورایی دلم می لرزه ولی دیگه به چشم بت بهش نگاه نمی کنم یه آدم معمولیه با یه عالمه ایرادولی نمی تونم فراموشش کنم. یادمه بچه بودم یه کتابی رو می خوندم که قهرمانش در جواب سوءظن شوهرش نسبت به مردی که قبلا" زنش رو دوست داشته می گه من جزئی از جوانی اون مردم. چون جوانیش رو نمی تونه فراموش کنه پس من رو هم نمی تونه از یاد ببره.الان احساس من هم نسبت به استادم همینطوره.دیدنش یه عالمه خاطره خوب از دانشکده و عارف بازی و لحظه های شیرین شیخ صنعان خوندن و از لیلی و مجنون گفتن و شیطونیهای حافظ رو کشف کردن رو به یادم میاره پس طبیعیه که هنوز از دیدنش خوشحال بشم.اینا رو نمی شه به کسی گفت هیچ کس باور نمی کنه دلیل خوشحالیت فقط همینه پس مجبورم همینجا بنویسم و از دستشون خلاص شم.
واقعا"دیگه حوصله آدمای احمق رو ندارم .حتی اگه مامانم باشه. چرا میگن ننه بابا در مسجداند نه میشه کند نه می شه سوزوند؟ وقتی یکی اعصاب آدم رو خرد می کنه باید گذاشتش کنار . وقتی بچه ها بزرگ می شن مادر پدرها به چشم دشمنی بهشون نگاه می کنن که منتظره اونا بمیرن بیافته رو مالشون.چه طوری می شه آدم بچه اش رو نشناسه؟ کدوم احمقی گفته
مامانم اینا دیشب از شمال برگشتند. یه چیزایی میگه که آدم فکر میکنه از اروپا برگشته . اینکه توی شهرک خانمها و آقایون با مایو می رن تو آب یه خرده عجیب نیست؟اول گفتم دروغ نگو بعد دیدم مرض نداره یه همچین دروغی بگه.وقتی خودشون میگن جامعه ما دچار بحران جنسی شده یعنی دیگه هیچ کار نمی تونن بکنن.
اولش اینجوری شروع می شه:وای چه پسر خوشگلی دارین. چند وقتشه؟ چقدر شبیه شماست. البته چال چونه اش به مامانش رفته. خوشروییش هم به شما رفته .وای تیپش کپی شماست. بعد میشه: باید دید آینده اش چه طور می شه. راستی شما چه کاره اید؟ ای داد گفتم قیافتون شبیه مهندساست.ما از پونک اومدیم شما کجا ساکنین؟ما هنوز ازدواج نکرده ایم شبها پیش یه خانم مسن می خوابیم. من شهید بهشتی درس خوندم شما کجا؟ و ...
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||