Saturday, August 30, 2003

 

صحنه اول :صبح شوهرت رو خیلی عاشقانه بدرقه می کنی و میپری تو تخت که یه چرت مرغوب بزنی قبل از اینکه عذاب الیم بیدار شه.
صحنه دوم : هنوز چشمات گرم نشده که مامانت زنگ می زنه.سلام مامان چه خبره صبح به این زودی؟ هیچی می خواستم بگم بابات صبح رفت شمال . دو سه روزی راحت شدم الانم می خوام برم بیرون گفتم نگران می شی بهت خبر بدم. دوباره می پری تو تخت ولی زنگ در رو می زنن. همسایه جدیدیه فقط یه دفعه تو پله ها دیدیش .سلام می شه بیام پیشتون یه چایی بخورم . این شوهر بیشرف حیز من زندگی برام نذاشته . هر جا میریم قاطی زنها می لوله. هی می گه بچه می خوام .طلاقت میدم اوهوم اهوم اهوم.فین فین فین
دیگه خوابت پریده و داری فکر می کنی صبحونه چی بخوری که دوستت تلفن میکنه .سلام دلم خیلی پره این شوهر ... از صبح تا شب سگ دو می زنه برای ننه اش .زنیکه هاف هافو برای سر قبرش می خواد . یک حالی ازش بگیرم همین الان می رم یکی از چک پولاشو میریزم به حساب خودم. دیوونه تو هم بکن اگه به فکر خودت نباشی فردا یه تیپا می زنه بیرونت می کنه و ... .
یه تیکه کیک از شب تولد پسرت مونده با یه لیوان چایی میشینی که بخوری . چشمت میافته به روزنامه دوسه روز پیش .پایین صفحه نوشته زندگی زهرا کاظمی. می رسی به اونجا که نوشته "شوهرش با یک زن سیاهپوست ازدواج کرد و خانه و پولها راهم برد".روزنامه رو ورق می زنی .صفحه بعد : از هر پنج ازدواج در تهران یک طلاق.
صحنه سوم:شب شده و تو میری که عاشقانه استقبال کنی چون فکر می کنی که خیلی خوشبختی .در رو که باز می کنی شوهرت دهنش رو کج می کنه و می گه این دیگه چه مدل مویی است! شبیه زنهای دهه شصت شده ای.
صحنه چهارم : صبحه و تو به قالب تمام زنهایی رفته ای که دیروز باهات حرف زده اند. از تخت پایین نمیایی تا صدای بسته شدن در بیاد.

Wednesday, August 27, 2003

 

یکی داره عروس خوشه اقاقیا می شه ولی وسط یه شهر پر از تیر آهن و فولاد.دوسال طول می کشه که عروس خوش قلم مابفهمه اگه دل یه زن گرفتار باشه تمام حقهای دنیا نمی تونه آزادش کنه یا اگه دل یه مرد گرفتارنباشه هیچ حقی نمی تونه پابندش کنه.ولی خوب مسابقه ایه که شروع شده. می ترسم چند سال دیگه دخترای ما حق خوردن یا خوابیدن رو هم بخوان ثبت کنن واز یه طرف دیگه بیافتن.

Tuesday, August 26, 2003

 

دلم می خواد امشب برای پسرم که فردا یک ساله می شه بنویسم.بهش بگم که از وقتی اومده همه چی رو به هم ریخته.حتی از وقتی که باباش اومد هم بدتر .باباش که اومد یه چیزایی رو گرفت ولی وقتی اون اومد همه چی رو گرفت مامان دیگه الان بعضی وقتا حتی یادش می ره بخوابه. دلم می خواد سالی یه بار براش بنویسم گرچه می دونم بزرگ که بشه مسخره می کنه و می گه مامان توهم چه بیکار بودیا!!
سختیهای بزرگ کردنت یه طرف نگرانی آینده ات یه طرف.همه مسخره می کنن و می گن دست تو نیست هرچی بخواد بشه می شه. ولی من می دونم دست منه . همه چیزش دست منه. من مسوول آینده بچه ام هستم. هرکی می خواد بخنده بخنده. مادره که یه بچه رو خوشبخت یا بدبخت می کنه. الان هیچ کس اسمت رو صدا نمی کنه. همه می گن آقای دکتر .اونم نه دکتر معمولی جراح مغز واعصاب .دلیلشو نمی دونم شاید چون همشون از نظر مغزی مشکل دارن و به تو امید بسته اند.شایدم چون به قول مادربزرگت ذکاوت از چشمات می باره .استاد مامانت هم همین عقیده رو داره .می گه چنان با دقت نگاه می کنی که آدم نگران می شه.ولی پسرکم برای مامان مهم نیست چی بشی تنها چیزی که برای مامان مهمه اینه که وقتی بیست سالت شداز خودت راضی باشی.فکر نکنی تمام استعدادهات هدر رفته. چقدر خوشحالم که تو تو یه چیزایی به بابا رفتی .صبوری و اجتماعی بودنت به بابا رفته . اگه خراب بشه تقصیر منه . اینجا مینویسم که بعدا" زیرش نزنم .مامان عجوله . مامان همیشه وقتی خسته می شه یه اتاق تاریک می خواد و سکوت ولی بابا که خسته می شه دلش می خواد بره مهمونی .سعی می کنم نذارم مثل مامان بشی.
می گن چند وقت دیگه تب وبلاگ نویسی می خوابه . اگه سال دیگه وبلاگها بودن برات دوباره می نویسم .اون موقع بزرگتر شده ای و بهتر می شه راجع به خصوصیات اخلاقیت فکر کرد.
پارسای نازنینم تولدت مبارک.

Wednesday, August 20, 2003

 

این قمریها واسه من دردسر شده اند. اصلا"حیوان تو خونه ما همیشه باعث غصه است.تو بچگیم قرقی داشتم مرد. بزرگتر که شدم فنچ داشتم افتاد تو زودپز که درش باز بود و مردبعدا"سگ داشتیم که به زور ازم جداش کردن و گفتن افسرده شده و باید برگرده پیش صاحب قبلیش.هر سال هم که یکی دوتا تلفات ماهی قرمز داریم . با هرکدوم از اینا من یه فصل گریه کرده ام و سه چهار روز هم پکر بوده ام.
دیروز صبح این قمری ما از رو تخماش بلند شد و هنوز هم برنگشته. نمیدونم تخمها مشکل داشته اند که بلند شده یا گربه خوردتش و مرده. تمام دیشب به این فکر می کردم که اگه جوجه اش در بیاد من باید چه کار کنم. شوهرم که معتقده تخمها فاسده و بهتره من یه فکری به حال اعصاب حساس شده خودم بکنم و می گه کدوم دیوونه ای برای یه جوجه در نیومده غصه می خوره؟
فکر کنم راست میگه چند روزه نا آرومم. دیشب که شب بدی بود پر از اضطراب و گریه بی دلیل.مثل اون شبی که لاله و لادن مردن و شوهرم با تعجب می پرسید برای چی اینجوری زار می زنی و خودم هم نمی دونستم.
برادرم بچه که بود به مامانم می گفت مامان دندونم درد می کنه پسته بده خوب شه. حالا منم می خوام به شوهرم زنگ بزنم و بگم اگه امشب بیرون شام بخوریم حالم خوب می شه!شاید واقعا" خوب بشه.

Tuesday, August 19, 2003

 

بابا این مردا خیلی باحالند. میرن وسایل خونه می خرن به عنوان هدیه روز زن میدن به خانمهاشون.از همه مسخره تر شوهر دوستم بود که براش دستگاه سبزی خرد کن خریده در حالیکه دوستم دست به سبزی نمی زنه و همسر گرامی همیشه سبزیها رو خرد می کنه.تو خونه ما مراسم با پارسال یه ذره فرق داشت .رمانتیک شده بود.شوهرم وقتی رسید خونه بلافاصله در کیفش رو باز کرد و یه برگ گنده در آورد و گفت "روزت مبارک برگ سبزی است تحفه درویش"و گذاشتش رو میز.منم لبخند زدم و منتظر بقیه اش شدم ولی خبری نشد . یواش یواش داشتم بق می کردم. تا اینکه ساعت شد یازده و شوهرم گفت من کم کم می رم بخوابم.دیگه طاقت نیاوردم گفتم یعنی چی به من برگ دادی ؟اینجوری آدم به زنش کادو می ده؟می خواستم ادامه بدم که گفت برو برگت رو بیار .دوباره اومدم ادامه بدم که ایندفعه دستور داد برو برگت رو بیار.برگ رو که بلند کردم حس کردم سنگینه.برعکسش کردم و دیدم به به دوتا سکه چسبونده پشت برگ.اگرچه به من چیزی نمی رسه وحاج آقا از این جیبش در آورده می ذاره تو اون جیبش ولی کار قشنگی بود و امروز رو به خوبی وخوشی تموم کرد.

Sunday, August 17, 2003

 

عزیزم پول بردار از طرف من واسه خودت یه چیزی بخر! جمله ای که هر سال من می شنوم و هرچی هم توضیح بدی که تو این روز آدم دوست داره شوهرش براش یه چیزی بخره (که معمولا" به دردنخوره)فایده ای نداره.زیاد هم غر بزنی می گه ای بابا عجب غلطی کردیم زن گرفتیم یه روز تولده ,یه روز روز زنه ,یه روز روز مادره ,یه روز سالگرد ازدواجه, یه روز عیده!!!یادم نبود امسال اولین سالیه که مادر هم شده ام خرجش سنگین می شه.
قبل ازازدواجم که هنوز عجیب غریب بودم فکر می کردم یعنی چی که می گن روز زن .همین یعنی تبعیض .وقتی روز مرد نداریم روز زن هم معنی نداره.اولین روزی که با شوهرم آشنا شدم همینطور که قدم می زدیم رسیدیم به پارک رفتگر زیر پل گیشا.اونجا هم حس روشنفکریم گل کرد و گفتم وقتی پارک دکتر نداریم پارک رفتگر هم بی معنیه وهمین باعث می شه آدم یادش بیاد رفتگرها قشری هستند که دیده نمی شن و بایدبه این وسیله به یاد مردم بیاد که اینها هم وجود دارن.اون موقع شوهرم مخالفت کرد و یه عالمه حرف زد که من هیچیشو یادم نیست فقط یادمه سکوت کردم(شاید چون ترسیدم دیگه من رو نگیره!).ولی الان می بینم زیاد هم بد نیست که یه روز به اسم زن باشه ولی به شرطی که خراب نشه یعنی اگه تو این روز مردا مثل همیشه رفتار کنن برای زنها سخت تره و بیشتر احساس بدبختی بهشون دست می ده چون خودشون رو برای یه روز هیجان انگیز آماده کرده اند و اگه معمولی باشه یه جورایی سرخورده می شن. حسش شبیه حسی می شه که من روز زایمانم داشتم.همیشه فکر می کردم این روز خیلی هیجان انگیزو باشکوهه.قرار بود کلی قر و فرم رو درست کنم و طی مراسمی با همه اهل و عیال بریم بیمارستان ولی از اونجا که پسرم فکر می کرد این دنیا حلوا خیر می کنن به جای سی شهریور چهارم به دنیا اومد .اون روز من الکی و به اصرار مامان رفتم بیمارستان چون مطمئن بودم زوده. ولی آقا پسر اومد بدون هیچ تشریفاتی . من ساعت چهار رفتم توی اتاق و چهار و ربع مراسم تموم شدو هیچ کس هم جز مامانم تو این مراسم بی شکوه نبود.حالا اگه قبلا" واسه خودم بزرگش نکرده بودم اینجوری وا نمی رفتم.حالا هم باید سعی کنم اصلا" به سه شنبه فکر نکنم چون مطمئنم همون جمله عزیزم پول بردار از طرف من یه چیزی برای خودت بخر رو می شنوم.

Thursday, August 14, 2003

 

دیروز به عموم زنگ زدم خیلی زارو نزار بود از شیمی درمانی اومده بود و نا نداشت حرف بزنه .میگفت دیشب تا صبح توی دستشویی بوده و درد کشیده.یه جاهایی که بعضی وقتا آدم باهاش خیلی حال می کنه یه وقت دیگه براش جهنم می شه.حکایت دستشوییه واسه عموم. تا پارسال دستشویی برای عموم بهترین جای خونه بود .صبح که بیدار می شد رادیو ,سیگار ,روزنامه و ماژیکش رو بر می داشت می رفت دستشویی و یک ساعت تموم اونجا میموند بدون اینکه فکر کنه بقیه هم دست به آب یا گلاب به روتون !!!دارن .روزنامه اش رو می خوند سیگارش رو می کشید یه جمله بامزه پشت در می نوشت و می آمد.پشت در توالت مثل پشت کامیونها بود .یکی از جمله هاش که یادمه این بود :ده کیلومتر قدم زدن با یه زن خوشگل بهتر از ده قدم راه رفتن با یه زن زشت است.
حالا طفلک آرزوشه که یه دفعه بره اون تو و عذاب نکشه.

 

اصلا" امروز از صبح بد اخلاقم شاید چون مادر شوهرم می خواد بیاد اینجا و من مجبور شدم مهمونی خونه مادر بزرگم رو کنسل کنم. به سرور محترم زنگ زدم و به جای اینکه بگم عزیزم امروز یه ذره زودتر بیا دیگه آخر هفته است و نباید خودتو خسته کنی گفتم امروز زودبیا توله ات رو نگه دار می خوام برم آرایشگاه قبل از اینکه مامان جونت باز بگه چقدر موهات بلند شده بد شدی( مادر شوهر من دو تا تکیه کلام داره که من هنوز نتونستم باهاش کنار بیام به هر کی میرسه یا می گه چقدر چاق شدی یا می گه موهات بلند شده بد شدی)اونم برام فاتحه ای نخوند و گفت اگرم زود بیام می خوام بخوابم خسته ام.من نمی دونم آدمی که صبح ماتحت مبارکش رو از رو تخت می ذاره تو ماشین بعد هم تو شرکت زیر کولر می شینه و چهارتا محاسبه می کنه و هی چایی می خوره و لاس می زنه چه جوری می شه که خسته می شه؟

 

چند روز بود که خیلی درب و داغون بودیم .همش عصبانیت و بی حوصلگی.گاهی که شوهرم از شرکت می آمد وجوک تعریف می کرد من به جای خندیدن عصبانی می شدم و دادوبیداد راه مینداختم که میشینین اونجا گل می گین گل میشنوین و هرهر کرکر می کنین و ... ولی این چند روزه هی التماس می کردم تروخدا یه چیزی بگو دلمون باز شه وروحیه امان عوض شه (که فایده ای هم نداشت) ولی دیروز یه اتفاق بامزه افتاد کلی خندیدیم و بعد هم واسه هزار نفر تعریف کردیم .آقا پسر دیروز وقت وقت دکترش بود .یه دکتر باحال خوش تیپ که آدم وقتی می خواد بره مطبش کلی باید چیتان پیتان کنه. وقتی داشت پسرمون رو معاینه می کردمن گفتم آقای دکتر نزدیک یه هفته است که خیلی بدقلقی می کنه و مدام گریه می کنه. هنوز حرفم تموم نشده بود که یه دفعه پرسید خانم شما پریودین؟! من فقط حس کردم یه چیزی تو دلم هری ریخت پایین و فکر کردم حتما" بو می دم که اینو می گه. تو این هیر و ویر شوهر موقع نشناسم هم زیر گوشم ویز ویز کرد که صد دفعه گفتم این عطرت بوگند می ده.داشتم فکر می کردم که چی کار کنم که خود دکتره ادامه داد بچه هاتوی این زمان خاص متوجه عوض شدن بوی مادر می شن و بیتابی می کنن .
مسئله حل شده بود ولی سه چهار ساعت طول کشید تامن بتونم از شوکی که بهم دست داده بودخلاص بشم.یاد دوستم افتادم که یه مدت انگلیس بود و می گفت انگلیسیها اینقدر با فاصله باهات حرف می زنن که تو همش فکر می کنی بو میدی .

Monday, August 11, 2003

 

این مردا تمامشون پدر سوخته اند بی برو برگرد. امشب قبل از اینکه پسرمو عوض کنم یکی دو دقیقه به دیوار تکیه دادم خستگیم مثلا" در بره.شوهرم یه دفعه خندید و گفت مثل معلولها شده ای. منم زیاد حوصله نداشتم گفتم آخرشم معلول می شم مجبوری هم بچه ات رو ترو خشک کنی هم منو(از کارهایی که واقعا"ازش عاجزه تمیز کردن بچه است تو عمرش یه بار پوشک پسرمون رو بست که اونهم برعکس بست یعنی چسبش رو به پشت بچه چسبوند)اون هم با کمال پررویی گفت هر دو تون رو می ذارم خونه بابات می رم یه زن تر و تازه می گیرم!!!بعد که قیافه من رو دید(دهن باز و آماده ردیف کردن یه سری بد و بیراه) خندید و گفت عزیزم من برای تو که هم زنمی هم مادر بچه ام بیشتر از اینا احترام قائلم.اومدم شروع کنم و بگم آدم باید تو دلش باشه که به زبونش بیاد ولی یاد فیلم آیزواید شات افتادم و ساکت شدم. خودش می دونه که ما تا آخرش بیخ ریشش بسته ایم بذار حالا یه خرده حال کنه.

Sunday, August 10, 2003

 

دیروز رفتم واسه شازده شیر خشک بخرم.تا فروردین امسال هر قوطی هزار و چهارصد تومان بود.بعد کردن هزاروهفتصد و دیروز گفت دوهزاروششصد تومان.اول فکر کردم دوربین مخفیه چون سه نفر پشت میز بادقت بربر منو نگاه می کردن.بعد که حساب کرد دیدم نه واقعا" یه دفعه نهصد تومان کشیده اند رو هر قوطی.بعد یکی از دخترها توضیح داد که عکس العملهای مردم غیر منتظره است وما مشتاق بودیم ببینیم شما چه کار می کنید!!!وقتی داشتم برای شوهرم می گفتم گفت دلیلش رو ترویج استفاده از شیر مادر اعلام کرده اند. نمی دونم اینا خودشون احمقند یا ملت رو احمق فرض کرده اند.البته هیچ کدوم فقط می دونن مردم بدبخت دیگه نای نفس کشیدن و اعتراض رو ندارن و می گن بذار ما هم مثل بقیه هر کار می خواهیم بکنیم کی به کیه.

Saturday, August 09, 2003

 

من هر وقت عصبانی می شم شوهرم بسته به شرایط سه نوع واکنش نشون می ده. اگه اوضاع تا یکی دو دقیقه قبل آروم بوده باشه فقط می پرسه عزیزم وقت پریودته؟اگه وضع قاراشمیش بوده می گه تو واقعا" بیماری!! واگه اوضاع وخیم بوده میپرسه چته باز سگ شدی؟تو این پنج شش سال من واقعا" عکس العمل دیگه ای ازش ندیده ام.
امشب نوبت دومی بود .یعنی به نظرش من بیمارم. قضیه اینقدر ساده شروع شد که کلی فکر کردم تا یادم اومد.ما دو ساله که تو بهار و تابستان بالکن خونمون رو اجاره می دیم!!!دوسال پیش دوتا قمری اومدن بالکن مارو پسندیدن و یه لونه خوشگل ساختن و زایمان فرمودن و بچه ها رو سرو سامون دادن و رفتن . از اون به بعد ما پشت سر هم مستاجر داریم .یه زوج جدید میان همون لونه رو تر تمیز می کنن دوتا شاخه کم و زیاد می کنن(ری دکوریت می کنن!!!)و به همون منوال داستان سپری می شه.امشب من به شوهرم گفتم راستی دوتا مهمون جدید اومدن وکلی راجع به کارایی که میکنن و پرنده نر چقدر هوای زن باردارش رو داره و چقدر پرنده های تک همسر زندگیشون قشنگه و ...دادسخن دادم. شوهرم هم در جوابم گفت من زیاد قمری دوست ندارم واز بچگی مرغ و خروس دوست داشتم.بعد یه دفعه دعوا شد. اه خروس هم شد حیوون ,همیشه جلو راه می ره بیست تا مرغ پشتش, تو اصلا" حالیت نیست ,چه می فهمی زنها چه احساسی دارن و آخرش رسید به این که من دیگه پامو خونه مادرت اینا نمی ذارم ,مامانت یه دم داره تلویزیون نگاه می کنه ,شصت دفعه چایی می خوره و جواب اون که نه پس مادر تو خوبه که برای من زیر پوش رکابی آورده که می دونه من نمی پوشم و مادر بزرگت به بچه من گفته بزغاله و ...به بزغاله که رسیدیم هردومون خندمون گرفت .به خاطر چیزای مسخره ای که تو دلمون می مونه و اینجور جاها می ریزه بیرون.آخرش به خیر ختم شد ولی طرف گفت واقعا" تو رفتارت تجدید نظر کن تو واقعا" بیماری.

Wednesday, August 06, 2003

 

آدم وقتی یه چیزی رو می نویسه از دستش خلاص می شه و زیاد باهاش کلنجار نمی ره.بعضی وقتا یه حسی رو داری ولی جرات گفتنش رو نداری بعد همینجور روزها و ماهها اعصابت خرد میشه. ولی وقتی می نویسیش انگار می ره پس ذهنت و مسئله برات تموم می شه.من توزندگیم(تا حالا!)دو بار عاشق شده ام. یه بار اول دبستان بودم که تا سال آخر دبیرستان طول کشیدوبعدش هم از روی بچه بازی و یه لجبازی دو طرفه به خیر و خوشی تموم نشد.دفعه دوم سال دوم دانشکده بودم که عاشق یکی از استادام شدم. از اون مردای گریزپای وارد بود. معلوم بود حواسش به آدم هست و بهت گیر داده ولی تا می خواستم نزدیک بشم دفع می کرد. یه دفعه وانمود می کرد حتی اسمت رو هم نمی دونه یه دفعه هم تمام برنامه ترم رو برای اینکه واحدهات تداخل نداشته باشه عوض می کرد.سال آخر کلافه بودم درسم داشت تموم می شد ولی طاقت دل کندن رو هم نداشتم.اینجا هم شیطنتش گل کرد و شوهرم رو که از دوستای نزدیکش بود معرفی کرد و با یه تیر دو نشون زد.هم می تونست دوباره منو ببینه هم بهم فهموند که اینقدر برام مهم نیستی که بخوام از رقیب بترسم سال اول هنوز دلم پیشش بود ولی عذاب وجدان داشتم . آخرش دیدم کاری نمی تونم بکنم اگه اینجوری ادامه بدم زندگیم به هم می خوره و شوهرم هم لطمه می بینه. نشستم تمام احساسی که تو این مدت بهش داشتم و تمام حرفایی که می خواستم بهش بزنم رو نوشتم ووقتی تموم شد همه رو پاره کردم و ریختم دور . از اون به بعد مسئله حل شد. البته الان هم هروقت می بینمش یه جورایی دلم می لرزه ولی دیگه به چشم بت بهش نگاه نمی کنم یه آدم معمولیه با یه عالمه ایرادولی نمی تونم فراموشش کنم. یادمه بچه بودم یه کتابی رو می خوندم که قهرمانش در جواب سوءظن شوهرش نسبت به مردی که قبلا" زنش رو دوست داشته می گه من جزئی از جوانی اون مردم. چون جوانیش رو نمی تونه فراموش کنه پس من رو هم نمی تونه از یاد ببره.الان احساس من هم نسبت به استادم همینطوره.دیدنش یه عالمه خاطره خوب از دانشکده و عارف بازی و لحظه های شیرین شیخ صنعان خوندن و از لیلی و مجنون گفتن و شیطونیهای حافظ رو کشف کردن رو به یادم میاره پس طبیعیه که هنوز از دیدنش خوشحال بشم.اینا رو نمی شه به کسی گفت هیچ کس باور نمی کنه دلیل خوشحالیت فقط همینه پس مجبورم همینجا بنویسم و از دستشون خلاص شم.

 

واقعا"دیگه حوصله آدمای احمق رو ندارم .حتی اگه مامانم باشه. چرا میگن ننه بابا در مسجداند نه میشه کند نه می شه سوزوند؟ وقتی یکی اعصاب آدم رو خرد می کنه باید گذاشتش کنار . وقتی بچه ها بزرگ می شن مادر پدرها به چشم دشمنی بهشون نگاه می کنن که منتظره اونا بمیرن بیافته رو مالشون.چه طوری می شه آدم بچه اش رو نشناسه؟ کدوم احمقی گفته
هیچ دشمن بدتر از اولاد نیست
شاخ گاوی بدتر از داماد نیست.
مادر بزرگ من زن دوم پدر بزرگم بود. می گه زن اولش رو طلاق داده بود که من رو که دختر عموش بودم گرفت(الله اعلم من زیاد باورم نمیشه)پدر بزرگه که زیاد اهل زندگی نبود مادر بزرگم هم که اومد نور علی نور شد و با اومدن سه بچه دیگه زیادی شور شد و دو بچه ای که از زن اول بودن کاملا" فراموش شدن.جوری شد که وقتی پدر بزرگم فوت کرد دخترش نتونست خودشو راضی کنه که یه فاتحه بخونه (من یه جورایی بهش حق می دم چون مادر بزرگم رو می شناسم)بعد که پدر بزرگم فوت کرد معلوم شد تمام اموالش رو به اسم مادر بزرگم کرده و در نتیجه هیچ چیز حتی یه یادگاری برای اون دوتا بچه نمونده.حالا بعد از این همه سال مادر بزرگم می خواد از بین اون همه ظروف قیمتی دوتا ظرف کریستال به دختره بده که مثلا" ازش راضی باشه. به خدا عقلشون پوک می شه وقتی پیر می شن من اگه جاش بودم این دو تا ظرف رو جلو چشمش می زدم خرد می کردم.حالا از اون بدتر دفاع مامانمه. همچین با هیجان دفاع می کنه که انگار می خواد به من یه چیزایی رو بگه . خدایا چرا منو نمیشناسن؟

Monday, August 04, 2003

 

مامانم اینا دیشب از شمال برگشتند. یه چیزایی میگه که آدم فکر میکنه از اروپا برگشته . اینکه توی شهرک خانمها و آقایون با مایو می رن تو آب یه خرده عجیب نیست؟اول گفتم دروغ نگو بعد دیدم مرض نداره یه همچین دروغی بگه.وقتی خودشون میگن جامعه ما دچار بحران جنسی شده یعنی دیگه هیچ کار نمی تونن بکنن.

Saturday, August 02, 2003

 

اولش اینجوری شروع می شه:وای چه پسر خوشگلی دارین. چند وقتشه؟ چقدر شبیه شماست. البته چال چونه اش به مامانش رفته. خوشروییش هم به شما رفته .وای تیپش کپی شماست. بعد میشه: باید دید آینده اش چه طور می شه. راستی شما چه کاره اید؟ ای داد گفتم قیافتون شبیه مهندساست.ما از پونک اومدیم شما کجا ساکنین؟ما هنوز ازدواج نکرده ایم شبها پیش یه خانم مسن می خوابیم. من شهید بهشتی درس خوندم شما کجا؟ و ...
این گفته ها یا چیزای شبیه به اون وقتی پیش میاد که آدم با شوهرش و پسرش می خواد توی یه پارک هوایی عوض کنه و دلش باز بشه ناغافل دوتا دختر به قول بعضیها معلوم الحال سر می رسن و میخوان ببینن شوهرت مشتری هست یا نه. هم تعجب می کنی از اینکه فکر می کنن تو خری و نمی فهمی هم خنده ات میگیره چون می دونی شوهرت اهلش نیست(حداقل فعلا")هم نگران می شی که اگه تو باهاش نباشی هم اینقدر بی اعتنا و کوتاه بهشون جواب میده؟خوبیش اینه که من فقط بعضی وقتا گیر میدم وگرنه امشب الم شنگه داشتیم.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010