|
|
||||
|
|
||||
|
آقا شوهر داشتن عجب نعمتیه! این جمله ایه که ما به کرات از مادربزرگ هشتاد و دو سالمون می شنویم تا پیچ سماورش شل می شه تا لامپش می سوزه تا دلش می گیره و هوس کوه و بیابون میکنه تا یه چیزی گرون می شه و...
من اصلا" حوصله ندارم ساعتهای طولانی پشت کامپیوتر بشینم یا بخوام تمام اطلاعاتی رو که لازم دارم از اینترنت بگیرم.حتما" بیست سال دیگه بچه هام مسخره ام می کنن و می گن اه مامانو هنوز مثل عهد بوق داره کتاب می خونه . البته لازم نیست بیست سال دیگه رو بگم برادرم که فقط شش سال از من کوچکتره چند روز پیش که من و شوهرم از کارتونهای محبوب بچگیمون مثل خانواده دکتر ارنست یا مهاجران حرف می زدیم هرهر خندید و گفت اه اینا رو من بهترین کارتونی که یادم میاد جنگ ستاره هاست.اونوقت چه جوری میشه آدم با بچه هاش پیش بره.میگن آدمایی که سه هزلر سال پیش زندگی می کردن با آدمایی که دو هزار سال پیش زندگی می کردن هیچ تفاوتی نداشته اند ولی آدمای این نسل با نسل بعدی زمین تا آسمون فرق دارن.
دو سه تا چیز بامزه راجع به پشه ها یاد گرفتم که دلم می خواد بنویسم(از فواید زبان خوندن چون اگر جزو درس زبانم نبود عمرا" نمی خواستم چیزی راجع به پشه ها بخونم)اول اینکه فقط پشه های ماده هستند که نیش می زنند و خون می خورند که اون هم به خاطر تولید مثله .یه قطره خون می تونه صدها تخم پشه رو آماده خروج کنه. دوم این که باید آب باشه که بچه پشه ها بتونن در بیان در غیر این صورت تا پنج سال تو تخم می مونن و بعد میمیرن.سوم اینکه پشه ها الکی آدم رو نمی زنن . اول از بوی عرقتون شما رو معاینه می کنن که ماده شیمیایی مضری تو خونتون نباشه بعد هم رطوبت و گرمای بدنتون رو می سنجند و بعد نیش میزنن. پس در واقع خیلی باید خوش بو و خوشمزه باشیم که مورد پسند واقع بشیم و نکته آخر اینکه اگه توی یه خونه از یکی خوششون بیاد و نیشش بزنن دیگه تا آخر همون آدمو نیش می زنن و سراغ کس دیگه نمی رن(قابل توجه آقایون محترم)
مردای خانواده ما اصولا" آدمای مزخرفی هستند و اینکه من نمی تونم بعد از پنج سال باور کنم که شوهرم مرد خوبیه و با مردای ما فرق می کنه به خاطر همین مسئله است.از بین مردای ما یکی از عموها دیگه هر کاری رو که از یه مرد ممکنه سر بزنه انجام داده . از روانی کردن زن اولش تا بیرون کردن تنها دخترش و خرد کردن سینی تو سر مادرش.زن اولش یه دختر پولدار و خوشگل بود که از بس ازش تعریف کردو به پاش افتاد اخلاق دختره رو عوض کرد و بعد هم عاشق یه زن بیوه و به قول مادر بزرگم لگوری(من معنیش رو نمی دونم)شد و زنش رو طلاق داد . دختره هم افتاد به قرص خوردن و خودکشی و یک افتضاحی که آدم نمی تونه توصیف کنه.فاجعه اینجاست که هنوز هم بعد از بیست و دو سال عموم رو دوست داره. بعد رسید به مادرش که مخالف ازدواجش با زن فعلی بود .بماند که چه فحشها داد و چه عربده ها کشید و آخرسر هم سینی شیرینی را زد تو سرش(البته مادر هم بی تقصیر نبود آدم عاقل وقتی می بینه یکی یه تصمیمی گرفته که قابل تغییر نیست کوتاه میاد و خودش رو قاطی نمی کنه).دخترش رو هم که قبول نکرد یه مدت برادر ها نگه داشتند بعد مادر بزرگ و حالا که یه دختر بیست ساله است مادرش قبولش کرده.حالا سه ماهه که سرطان روده بزرگ گرفته که میگن از همه سرطانها بدتره به خاطر درد وحشتناکش و اعضای در گیر بیماری. با اینکه عمومه و دوستش دارم حتی یه لحظه هم نمی تونم از این فکر بیرون بیام که داره تقاص کارهاش رو پس می ده. شاید احمقانه باشه و خرافات به حساب بیاد ولی من به این معتقدم . زن فعلیش هم کار چندانی براش نمی کنه. چون معتقده فایده ای نداره و طرف رفتنیه. مادرش هم که هفته پیش از آمریکا اومده و عازم شماله و میگه دوست ندارم راجع به غم و غصه بشنوم .دخترش هم فقط چهارشنبه و پنج شنبه میاد و بهش سر می زنه. چقدر وحشتناکه که آدم اینجوری تنها باشه. وقتی فکر می کنم که شبهایی که ما بی درد و راحت می خوابیم اون توی دستشویی خوابیده و داره از درد فریاد می کشه تمام وجودم می لرزه ولی جز دعا کردن و از خدا خواستن که ببخشدش از کسی کاری بر نمیاد.
اکثر خانمهای دور و برم عقیده دارن با مرد خسیس و با مرد معتاد نمی شه زندگی کرد ولی من با تمام وجود معتقدم فقط در صورتیکه شوهر آدم چشم چرون و هوسباز باشه نمی شه باهاش زندگی کرد. همه زنایی که شوهرشون تو شرکتهای خصوصی کار می کنن یا همه زنایی که حداقل یکی از فیلمها و سریالهای تلویزیون رو دیده باشن با شنیدن اسم منشی و روابطش با اهالی شرکت شاخکهاشون تیز می شه. من تا پارسال فکر می کردم تو این زمینه آدم بیماری هستم شکاک و بدبین و مریض .تو خونه ما معمولا" سر این مسئله دعواهای وحشتناکی پیش میامدو هر دفعه هم شوهرم با قسم و آیه و دو سه تا جمله تو مریضی و حساس شدی و گور پدرش هم کرده و اصلا" بیا شرکت ببینش و از این حرفها آرومم می کرد. ولی ته دلم آروم نبود به شوهرم شک نداشتم ولی به این هم معتقد بودم که چو گل بسیار شد پیلان بلغزند.آخرش هم گند کار طرف و مدیر شرکت در اومد.می گم گند کارش چون هیچی براش مهم نبود. نه اینکه طرف متاهله نه اینکه بچه داره . نه اینکه سنش جای باباشه و...
معلم زبانم می گه من متعجبم چرا و با این دامنه لغتی که بلدی و با این گرامر خوب چرا روان حرف نمی زنی .بابا جون من خصلتا"آدم پر حرفی نیستم فارسی هم که حرف می زنم با دو جمله حرفم رو تموم می کنم (حالا من که دو جمله می گم بابام خیلی بدتره اون مثلا" می گه فلانی زنگ زد گفت فلان فلان واگه ازش سوال کنی عصبانی می شه و میگه خودت باید بفهمی دیگه)البته می دونم که یه دلیل بزرگش اطلاعات کمه . ولی با این وجود من ترجیح می دم که آدم اینجوری باشه تا مثل شوهر من که آدمو خفه می کنه با توضیحاتش. از اون بدتر اینه که هیچوقت نمی گه نمی دونم. من اگه چیزی رو ندونم سوال طرف تموم نشده می گم نمی دونم. دیشب ازش راجع به رنگین کمون مصنوعی پرسیدم. گفت بله پدیده جالبیه .گفتم می دونم می خوام بدونم چه طوری درست می شه. گفت به هر حال توی آزمایشگاهها می شه درست کرد. گفتم خوب چه جوری؟ گفت متخصصها با وسایل آزمایشگاهی و یه سری وسایل شیمیایی می تونن درستش کنن. دیگه کلافم کرد .گفتم بابا جون یه کلمه بگو نمی دونم خودت رو و منو خلاص کن .آخرش هم نگفت نمی دونم گفت دیگه بیشتر از این چی می خواهی بدونی؟دمش گرم با این همه اعتماد به نفس الکی.
دلم خیلی بی تابی می کنه. بعضی وقتا حس می کنی اینقدر بدون پشتوانه ای که از زندگی می ترسی. یه باور سی ساله با یه حرف
یه چیزایی تو زندگی آدم اینقدر نامحسوس تبدیل به عادت می شه که اصلا"یادت نمیاد شروعش از کجا بود.شازده ما هم خیلی گرماییه و هم جدیدا" سر دندون در آوردنش داره پدر مارو در میاره. هر شب نیم ساعت به نیم ساعت بلند می شه و گریه می کنه. دیدم نمی شه هی بلند شد و رفت ساکتش کرد.تختش رو اوردیم کنار تخت خودمون . باز دیدم مجبورم هر دقیقه بلند شم درش بیارم بخوابونمش و دوباره بذارمش سر جاش . ترجیح دادم بیارم کنار خودمون. بعد دیدم هم خیلی گرمه هم سرور گرامی ممکنه مادوتا رو له کنه. بند و بساط رو برداشتم و نزدیک یه هفته با پسرم توی هال خوابیدیم .حالا امشب که هوا خنکتر شده و ما می خواستیم برگردیم سر جامون آقا می فرمان خوب همونجا بخوابین بهتره!!!از یه طرف از ونگ ونگ بچه راحته و از یه طرف از مشت و غر من که مدام می گم تو جای من نیا. اولش گفتم باشه بعد یادم افتاد یک عمر دعوای پدر بزرگ مرحومم با مادربزرگم سر تمکین نکردن مادربزرگم از وظایف زناشویی دقیقا" از همین جا شروع شد.پنج تا بچه شیر به شیر بهش امون نمی داد اطاق بچه هارو ول کنه. خلاصه اینکه قال قضیه را کندم واومدم سر جام.
بعضی وقتا خیلی نا امید می شم . دلم می خواد دیگه به هیچی فکر نکنم .من مطمئنم در صد قابل توجهی از زنان خانه دار تحصیلکرده
بابا این بچه تربیت کردن عجب معضلی شده. آدم نمی دونه کدوم کار خوبه کدوم بده یا تا بیست سال دیگه معیار خوب و بد چیه . تا ما دختر خونه بودیم می گفتن دختر عاقل دختریه که زیاد بیرون نره زیاد نخنده زیاد حرف نزنه و ... تا یه شوهر خوب بیاد سراغش!!!
یه شعر جالب از عالمتاج قائم مقامی (ژاله) که هشتاد سال پیش سروده شده:
آدم وقتی از دست یکی عصبانیه مشکلی نیست .دوتا داد تو می زنی دوتا هم اون و بعد از دو روز مسئله حله. ولی وقتی دلخوری انگار یه چیزی بیخ گلوتو می گیره و نمی ذاره حرف بزنی. در نتیجه هی خودتو می کشی کنار و فاصله می گیری . اگه طرف غریبه باشه که می ذاریش کنار و خودتو راحت می کنی ولی اگه شوهرت باشه چی؟ یه چیزایی تو زندگی هست که اگه انگولکش نکنیم همونجوری می مونه ولی اگه هی بهش فکر کنی می تونه زندگی آدمو به هم بریزه.من یه اشتباه بزرگ تو زندگیم کردم و این بود که علاقه مشترک خودم و شوهرم رو از بین بردم. من ادبیات خونده بودم و اون مهندسی مکانیک .ولی عاشق ادبیات بود و فلسفه و اصلا"نمی خواست مکانیک رو ادامه بده ولی از اونجایی که تو این مملکت نمی شه باعلوم انسانی زندگی رو چرخوند من باتمام مقاومتی که شوهرم می کردوادارش کردم که ادبیات و فلسفه رو که نفسش بود بذاره کنار و مهندس بشه. خودش مسلما"نمی تونه متوجه بشه که در واقع من باعث موفقیتش شده ام چون مدام گوشزد می کنه که تو به خاطر پول منو از یه زندگی لذت بخش جدا کردی .ولی حالا یواش یواش دارم تقاص پس می دم امشب می گفت بیا یه ذره این نقشه ها رو نگاه کن نه به معماری نه به مکانیک و نه به نقشه کشی هیچ علاقه ای نداری.دو سه بار دیگه هم یه چیزی تو همین مایه ها گفته بود.بدترینش وقتی بود که داشت حساب می کرد چندتا از دوستاش خانمهاشونم مهندسن و دید همه .
یکی یکی بتهای آدم می شکنه. امروز یه مهمونی زنونه دعوت بودم و البته برای اولین بار بود . تجربه مهمونی زنونه رو تو این پنج سالی که ازدواج کرده ام نداشتم. خیلی با انرژی و سر حال اومدم خونه. ولی الان که فکر می کنم می ینم در واقع فاجعه بود . مامدت هفت ساعت با شور و هیجان راجع به شوهر ومادر شوهر و بچه حرف زدیم .وسط حرف هم می پریدیم با اشتیاق تایید می کردیم و ای وای مثل مال من می گفتیم!!! واقعا" عجب پتانسیلی برای عامی شدن داشتم و نمی دونستم. دیشب داشتم به قبل از ازدواجم فکر می کردم که همیشه و با یه تعصب مسخره می گفتم من اول یه انسانم بعد یه زن و آخر سر یه مادر . ولی الان نمی تونم به خودم دروغ بگم .من اول مادرم. هنوزم گاهی مقاومت می کنم ولی چند روز بیشتر طول نمی کشه دوباره اول مادر می شم.حالا می فهمم زنهایی رو که مسخره می کردم از اول اینجوری نبوده اند . به مرور زمان مسخره و تهی شده اند .همون پروسه ای که من و همه دوستایی که همفکر بودیم داریم طی می کنیم.قبلا" این آگاهی رو نداشتم چون همیشه مردها حضور داشتن و ما راجع به سیاست و فلان رمان و آخرین فیلم و ... حرف می زدیم ولی امروز نه. عجب تسلطی داره این روح مردانه. تا وقتی حضور داره آدم از بیان خصلتهای ذاتی زنانه اش هم شرم داره |
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||