Wednesday, July 30, 2003

 

آقا شوهر داشتن عجب نعمتیه! این جمله ایه که ما به کرات از مادربزرگ هشتاد و دو سالمون می شنویم تا پیچ سماورش شل می شه تا لامپش می سوزه تا دلش می گیره و هوس کوه و بیابون میکنه تا یه چیزی گرون می شه و...
تا امشب نفهمیده بودم چقدر راست می گه.امشب شوهرم گفت خسته است و ساعت ده رفت خوابید . پسرمون هم نیمساعت بعد خوابش گرفت و بی دردسر خوابید. منم که ذوق زده شده بودم قبل از اینکه برم سراغ کارام تصمیم گرفتم با خیال راحت برم دستشویی.آدم باید مادر باشه که بفهمه زنی که بچه داره فقط در دو حالت می تونه بره دستشویی( اونهم نه با خیال راحت )وقتی که بچه خواب باشه یا توی روروئکش جلوی در دستشویی وایستاده باشه!!! خلاصه شاد و شنگول در رو باز کردم که دیدم دو تا شاخک بدترکیب از لای در داره تکون می خوره .دیگه بماند چه جوری پریدم بیرون و با التماس شوهرم رو بیدار کردم و چقدر غر شنیدم که زن گنده از یه سوسک فسقلی می ترسه و ...خلاصه آخرش به این نتیجه رسیدم که شوهر چیز خوبیه اگه اون نبود من حاضر بودم خونه همسایه برم دستشویی و تو خونه خودمون نرم. البته من فقط از سوسک می ترسم و این شوهرم که دم از شجاعت می زنه از سگ به این نازنینی می ترسه.گفتم دستشویی یاد یه چیزی افتادم . توی کتاب زبانم واژه رست روم رو داشتم و تا حالا نشنیده بودم .معلمم پرسید معنیش رو می دونی ؟چون درس راجع به فرودگاه بود گفتم یه جاییه که در فاصله دو پرواز مردم میرن توش استراحت می کنن.پرسید مطمئنی منم باکمال پررویی گفتم بله. بعد که معنیش رو تو دیکشنری دیدم کلی شرمنده شدم ولی معلمم گفت باز تو خوبی یکی دیگه از شاگردام گفت یعنی هتل. الان هم صدای خرچ خرچ از توی بالکن میاد نکنه بتونه بیاد تو .چقدر خوبه فرداشوهرم نمیره شرکت.

 

من اصلا" حوصله ندارم ساعتهای طولانی پشت کامپیوتر بشینم یا بخوام تمام اطلاعاتی رو که لازم دارم از اینترنت بگیرم.حتما" بیست سال دیگه بچه هام مسخره ام می کنن و می گن اه مامانو هنوز مثل عهد بوق داره کتاب می خونه . البته لازم نیست بیست سال دیگه رو بگم برادرم که فقط شش سال از من کوچکتره چند روز پیش که من و شوهرم از کارتونهای محبوب بچگیمون مثل خانواده دکتر ارنست یا مهاجران حرف می زدیم هرهر خندید و گفت اه اینا رو من بهترین کارتونی که یادم میاد جنگ ستاره هاست.اونوقت چه جوری میشه آدم با بچه هاش پیش بره.میگن آدمایی که سه هزلر سال پیش زندگی می کردن با آدمایی که دو هزار سال پیش زندگی می کردن هیچ تفاوتی نداشته اند ولی آدمای این نسل با نسل بعدی زمین تا آسمون فرق دارن.

 

دو سه تا چیز بامزه راجع به پشه ها یاد گرفتم که دلم می خواد بنویسم(از فواید زبان خوندن چون اگر جزو درس زبانم نبود عمرا" نمی خواستم چیزی راجع به پشه ها بخونم)اول اینکه فقط پشه های ماده هستند که نیش می زنند و خون می خورند که اون هم به خاطر تولید مثله .یه قطره خون می تونه صدها تخم پشه رو آماده خروج کنه. دوم این که باید آب باشه که بچه پشه ها بتونن در بیان در غیر این صورت تا پنج سال تو تخم می مونن و بعد میمیرن.سوم اینکه پشه ها الکی آدم رو نمی زنن . اول از بوی عرقتون شما رو معاینه می کنن که ماده شیمیایی مضری تو خونتون نباشه بعد هم رطوبت و گرمای بدنتون رو می سنجند و بعد نیش میزنن. پس در واقع خیلی باید خوش بو و خوشمزه باشیم که مورد پسند واقع بشیم و نکته آخر اینکه اگه توی یه خونه از یکی خوششون بیاد و نیشش بزنن دیگه تا آخر همون آدمو نیش می زنن و سراغ کس دیگه نمی رن(قابل توجه آقایون محترم)
چه وبلاگ مهم و علمی ای! خدا وکیلی از دیشب که اینا رو خوندم از پنج نفر پرسیدم هیچ کدومشون چیزی راجع بهش نمی دونستند.

Tuesday, July 29, 2003

 

مردای خانواده ما اصولا" آدمای مزخرفی هستند و اینکه من نمی تونم بعد از پنج سال باور کنم که شوهرم مرد خوبیه و با مردای ما فرق می کنه به خاطر همین مسئله است.از بین مردای ما یکی از عموها دیگه هر کاری رو که از یه مرد ممکنه سر بزنه انجام داده . از روانی کردن زن اولش تا بیرون کردن تنها دخترش و خرد کردن سینی تو سر مادرش.زن اولش یه دختر پولدار و خوشگل بود که از بس ازش تعریف کردو به پاش افتاد اخلاق دختره رو عوض کرد و بعد هم عاشق یه زن بیوه و به قول مادر بزرگم لگوری(من معنیش رو نمی دونم)شد و زنش رو طلاق داد . دختره هم افتاد به قرص خوردن و خودکشی و یک افتضاحی که آدم نمی تونه توصیف کنه.فاجعه اینجاست که هنوز هم بعد از بیست و دو سال عموم رو دوست داره. بعد رسید به مادرش که مخالف ازدواجش با زن فعلی بود .بماند که چه فحشها داد و چه عربده ها کشید و آخرسر هم سینی شیرینی را زد تو سرش(البته مادر هم بی تقصیر نبود آدم عاقل وقتی می بینه یکی یه تصمیمی گرفته که قابل تغییر نیست کوتاه میاد و خودش رو قاطی نمی کنه).دخترش رو هم که قبول نکرد یه مدت برادر ها نگه داشتند بعد مادر بزرگ و حالا که یه دختر بیست ساله است مادرش قبولش کرده.حالا سه ماهه که سرطان روده بزرگ گرفته که میگن از همه سرطانها بدتره به خاطر درد وحشتناکش و اعضای در گیر بیماری. با اینکه عمومه و دوستش دارم حتی یه لحظه هم نمی تونم از این فکر بیرون بیام که داره تقاص کارهاش رو پس می ده. شاید احمقانه باشه و خرافات به حساب بیاد ولی من به این معتقدم . زن فعلیش هم کار چندانی براش نمی کنه. چون معتقده فایده ای نداره و طرف رفتنیه. مادرش هم که هفته پیش از آمریکا اومده و عازم شماله و میگه دوست ندارم راجع به غم و غصه بشنوم .دخترش هم فقط چهارشنبه و پنج شنبه میاد و بهش سر می زنه. چقدر وحشتناکه که آدم اینجوری تنها باشه. وقتی فکر می کنم که شبهایی که ما بی درد و راحت می خوابیم اون توی دستشویی خوابیده و داره از درد فریاد می کشه تمام وجودم می لرزه ولی جز دعا کردن و از خدا خواستن که ببخشدش از کسی کاری بر نمیاد.
بعضی وقتا می گم خدا کنه آدم همیشه سرش با یه مشکلی گرم باشه که نتونه اینجوری تاخت و تاز کنه و نتیجه به این دردناکی رو ببینه.

 

اکثر خانمهای دور و برم عقیده دارن با مرد خسیس و با مرد معتاد نمی شه زندگی کرد ولی من با تمام وجود معتقدم فقط در صورتیکه شوهر آدم چشم چرون و هوسباز باشه نمی شه باهاش زندگی کرد. همه زنایی که شوهرشون تو شرکتهای خصوصی کار می کنن یا همه زنایی که حداقل یکی از فیلمها و سریالهای تلویزیون رو دیده باشن با شنیدن اسم منشی و روابطش با اهالی شرکت شاخکهاشون تیز می شه. من تا پارسال فکر می کردم تو این زمینه آدم بیماری هستم شکاک و بدبین و مریض .تو خونه ما معمولا" سر این مسئله دعواهای وحشتناکی پیش میامدو هر دفعه هم شوهرم با قسم و آیه و دو سه تا جمله تو مریضی و حساس شدی و گور پدرش هم کرده و اصلا" بیا شرکت ببینش و از این حرفها آرومم می کرد. ولی ته دلم آروم نبود به شوهرم شک نداشتم ولی به این هم معتقد بودم که چو گل بسیار شد پیلان بلغزند.آخرش هم گند کار طرف و مدیر شرکت در اومد.می گم گند کارش چون هیچی براش مهم نبود. نه اینکه طرف متاهله نه اینکه بچه داره . نه اینکه سنش جای باباشه و...
احساس یه زن هیچوقت اشتباه نمی کنه حتی اگه دلیلی هم نداشته باشه .

 

معلم زبانم می گه من متعجبم چرا و با این دامنه لغتی که بلدی و با این گرامر خوب چرا روان حرف نمی زنی .بابا جون من خصلتا"آدم پر حرفی نیستم فارسی هم که حرف می زنم با دو جمله حرفم رو تموم می کنم (حالا من که دو جمله می گم بابام خیلی بدتره اون مثلا" می گه فلانی زنگ زد گفت فلان فلان واگه ازش سوال کنی عصبانی می شه و میگه خودت باید بفهمی دیگه)البته می دونم که یه دلیل بزرگش اطلاعات کمه . ولی با این وجود من ترجیح می دم که آدم اینجوری باشه تا مثل شوهر من که آدمو خفه می کنه با توضیحاتش. از اون بدتر اینه که هیچوقت نمی گه نمی دونم. من اگه چیزی رو ندونم سوال طرف تموم نشده می گم نمی دونم. دیشب ازش راجع به رنگین کمون مصنوعی پرسیدم. گفت بله پدیده جالبیه .گفتم می دونم می خوام بدونم چه طوری درست می شه. گفت به هر حال توی آزمایشگاهها می شه درست کرد. گفتم خوب چه جوری؟ گفت متخصصها با وسایل آزمایشگاهی و یه سری وسایل شیمیایی می تونن درستش کنن. دیگه کلافم کرد .گفتم بابا جون یه کلمه بگو نمی دونم خودت رو و منو خلاص کن .آخرش هم نگفت نمی دونم گفت دیگه بیشتر از این چی می خواهی بدونی؟دمش گرم با این همه اعتماد به نفس الکی.

Friday, July 25, 2003

 

دلم خیلی بی تابی می کنه. بعضی وقتا حس می کنی اینقدر بدون پشتوانه ای که از زندگی می ترسی. یه باور سی ساله با یه حرف

فرو می ریزه.من همیشه با پدرم مشکل داشتم . تو خونه ما به دختر همیشه به چشم یه چیزی نگاه می کردن که باید در کمال صحت و

سلامت زودتر باید به یکی قالب بشه تا از مسوؤلیتش خلاص بشن.برای همین ما همیشه سر کوچکترین مسئله درگیر بودیم. ولی از یه

چیزی مطمئن بودم .به ایمان و اعتقاد پدرم مطمئن بودم . وقتی یکی میمرد (حتی پدر بزرگم )بابام فقط می گفت انا لله و انا الیه راجعون

بااینکه چشماش بی تاب بود. وقتی من می خواستم ازدواج کنم حتی از یه نفر هم راجع به شوهرم چیزی نپرسید .فقط گفت من و

مادرت زندگی کسی رو خراب نکرده ایم پس خدا هم هوای تو رو داره.هر ماه می دیدم چقدر از حقوقش صرف کمک کردن به مردم می

شه. از بزرگواریش و گذشتش مطمئن بودم. ولی دیروز این اعتمادم رو هم از دست دادم .به من که تو عمرم به یاد نمیارم چشمم دنبال

پول بوده باشه گفت تو و شوهرت چشمتون دنبال فلان خونه منه. چیزی نتونستم بگم فقط کیفم رو برداشتم و اومدم خونه ولی تمام راه

رو گریه کردم. هر چی فکر کردم نفهمیدم ما چی کار کردیم که یه همچین توهمی تو ذهن یه همچین آدمی ایجاد شده. بد تر از اون این بود

که مجبور بودم با اون حال خراب یه ربع هم بیرون معطل کنم که شوهرم چیزی نفهمه .فکر اینکه اون بفهمه راجع بهش چنین تصوری رو

دارن وحشتناکه .دامادی رو که به پدرزن میگه عمو و به مادرزن می گه خاله و از پسرشون بیشتر نگرانشونه اینجوری تصویر کردن چه

معنایی داره؟هنوز نمی تونم تصمیم بگیرم باید در برابرش چه عکس العملی نشون بدم. میشه آدم باباش رو بذاره کنار . می شه آدم یه

همچین حرفی رو فراموش کنه و طرف رو ببخشه . الان که اصلا"نمی تونم ببینمش یا ببخشمش .فقط دارم فکر می کنم چقدر واژه پدر

تهی شده.من بیست و سه چهار سال به کی تکیه کرده بودم؟

Thursday, July 24, 2003

 

یه چیزایی تو زندگی آدم اینقدر نامحسوس تبدیل به عادت می شه که اصلا"یادت نمیاد شروعش از کجا بود.شازده ما هم خیلی گرماییه و هم جدیدا" سر دندون در آوردنش داره پدر مارو در میاره. هر شب نیم ساعت به نیم ساعت بلند می شه و گریه می کنه. دیدم نمی شه هی بلند شد و رفت ساکتش کرد.تختش رو اوردیم کنار تخت خودمون . باز دیدم مجبورم هر دقیقه بلند شم درش بیارم بخوابونمش و دوباره بذارمش سر جاش . ترجیح دادم بیارم کنار خودمون. بعد دیدم هم خیلی گرمه هم سرور گرامی ممکنه مادوتا رو له کنه. بند و بساط رو برداشتم و نزدیک یه هفته با پسرم توی هال خوابیدیم .حالا امشب که هوا خنکتر شده و ما می خواستیم برگردیم سر جامون آقا می فرمان خوب همونجا بخوابین بهتره!!!از یه طرف از ونگ ونگ بچه راحته و از یه طرف از مشت و غر من که مدام می گم تو جای من نیا. اولش گفتم باشه بعد یادم افتاد یک عمر دعوای پدر بزرگ مرحومم با مادربزرگم سر تمکین نکردن مادربزرگم از وظایف زناشویی دقیقا" از همین جا شروع شد.پنج تا بچه شیر به شیر بهش امون نمی داد اطاق بچه هارو ول کنه. خلاصه اینکه قال قضیه را کندم واومدم سر جام.

Sunday, July 20, 2003

 

بعضی وقتا خیلی نا امید می شم . دلم می خواد دیگه به هیچی فکر نکنم .من مطمئنم در صد قابل توجهی از زنان خانه دار تحصیلکرده

اند و دلشون می خواد پیشرفت کنن ولی واقعا" بعضی وقتا نمی شه.هر چی هم زور بزنی فایده نداره. من هنوز دارم زبان می خونم .

البته دلیلشو واقعا"نمی دونم فقط می خوام یه چیز دیگه جز بچه داری تو ذهنم باشه هر چند که می دونم به محض اینکه یه سال ولش

کنم همش از یادم می ره .فردا دوباره معلمم میاد و دوباره لباشو غنچه می کنه و می گه استفاده نمی کنی . از وقتای مرده ات استفاده

نمی کنی. هر چی هم توضیح بدی که بابا با بچه و شوهر نمی شه وقتتو تنظیم کنی بازم نمی فهمه چون مرده و بدتر اینکه مجرده و

هنوز تو هپروت سیر می کنه. شوهرم که ازش متنفره و هر وقت شنبه می شه مثل بچه تنبلها می گه خدا کنه فلانی فردا نیاد چون

مجبوره دوساعت تموم پسرمون رو نگه داره ومسلما" کلافه می شه.اگه ژست روشنفکریش اجازه می داد می گفت بگو اصلا" نیاد ولی

خوب فعلا" هنوز برای من زنان می خره و نمی تونه زیاد حالمو بگیره. ولی من خسته ام و هیچ کس نمی فهمه . شوهرم می گه می

دونم عزیزم ولی تو مادری و می تونی تحمل کنی . مامانم می گه وا مگه ما ها بچه بزرگ نکرده ایم یا شوهر داری نکرده ایم ؟ خوب همه

کرده اند تو هم یکی. مادر بزرگم می گه مادر برو خدارو شکر کن شوهرت خوبه و کاری بهت نداره من باید حتی کفشای پدر بزرگت رو

جلوش جفت می کردم با اینکه می دونستم داره می ره خانم بازی!!! دوستم می گه مشکلت اینه که بیکاری اگه بشینی گل بسازی

مشکلاتت حل می شه! بعضی وقتا چقدر آینده وحشتناکه .تصور اینکه چهل پنجاه سال دیگه(زنان خانواده ما معمولا" بالای هشتاد ریغ

رحمت رو سر می کشن)رو همینطوری بیفایده بگذرونی ترسناکه.

Thursday, July 17, 2003

 

بابا این بچه تربیت کردن عجب معضلی شده. آدم نمی دونه کدوم کار خوبه کدوم بده یا تا بیست سال دیگه معیار خوب و بد چیه . تا ما دختر خونه بودیم می گفتن دختر عاقل دختریه که زیاد بیرون نره زیاد نخنده زیاد حرف نزنه و ... تا یه شوهر خوب بیاد سراغش!!!
ولی الان دختر عاقل دختریه که هشتاد تا پسر رو زیر و رو کنه و بهترینش رو انتخاب کنه.
حالا ماجرای پسر ماست .من چون می خواستم این بچه شاد و شنگول بار بیاد از زمان بارداری تا حالا هرچی آهنگ مزخرف وبه قول شوهرم آب حوضی تو دنیا بود گوش کردم حالا این بچه هر جا دامبول دیمبول می شنوه دستاشو می بره بالا و تکون می خوره.توی تلویزیون دارن نوحه می خونن و یا زهرا می گن این بچه می رقصه.اینم شده مشکل برای اینکه شوهرم ناراضیه و می گه تو این بچه رو داری غیر طبیعی بار می آری.بذار شبیه خودمون بار بیاد.حالا من موندم که مگه ما طبیعی هستیم که می خواییم اونم مثل ما بشه ؟

Wednesday, July 16, 2003

 

یه شعر جالب از عالمتاج قائم مقامی (ژاله) که هشتاد سال پیش سروده شده:
روزگار شما نیامدگان
به امید خدای خوشتر باد
خانه عیش ما سیه دل بود
کاخ عمر شما منور باد
شاخ آمالتان همیشه بهار
نخل امیدتان برآور باد
بر شما دختران آینده
زندگی جمله نور و شکر باد
از سرشک غم و نشاط شراب
چشمتان خشک و کامتان تر باد
آسمان رادگر شود رفتار
زندگی را نظام دیگر باد
زن برون آید از اسارت مرد
ور فراتر نشد برابر باد
من نگویم که همچو ما آن مرد
خار در پای و خاک بر سر باد
قرنها بود جنس زن مقهور
قرنها جنس زن مظفر باد
هشتاد ساله گذشته و آب از آب تکون نخورده.ولی خودمونیم کدوم زنیه که ندونه نیازی به این همه قیل و قال نیست وپشت پرده کی رئیسه؟ بابام یه عقیده جالبی داره . می گه خودتو بزن به خریت و ابلهی .اینجوری دیگه نه کسی برات شاخ و شونه می کشه نه کلاه سرت می ذاره.حالا ما زنها هم هر کار بخواهیم می کنیم اگه طرف هم کوچکترین اعتراضی بکنه خودمون رو می زنیم به مظلومیت و شکایت می کنیم که ما همیشه بدبخت بوده ایم.البته اینو که به یکی از دوستام گفتم فرمودند توسری نخورده ای که مزخرف می گی.اگه یه روز جاتو بامن عوض کنی آدم می شی!!!
شاید حق با اون باشه ولی خوشحالم که جای اون نیستم.

Saturday, July 12, 2003

 

آدم وقتی از دست یکی عصبانیه مشکلی نیست .دوتا داد تو می زنی دوتا هم اون و بعد از دو روز مسئله حله. ولی وقتی دلخوری انگار یه چیزی بیخ گلوتو می گیره و نمی ذاره حرف بزنی. در نتیجه هی خودتو می کشی کنار و فاصله می گیری . اگه طرف غریبه باشه که می ذاریش کنار و خودتو راحت می کنی ولی اگه شوهرت باشه چی؟ یه چیزایی تو زندگی هست که اگه انگولکش نکنیم همونجوری می مونه ولی اگه هی بهش فکر کنی می تونه زندگی آدمو به هم بریزه.من یه اشتباه بزرگ تو زندگیم کردم و این بود که علاقه مشترک خودم و شوهرم رو از بین بردم. من ادبیات خونده بودم و اون مهندسی مکانیک .ولی عاشق ادبیات بود و فلسفه و اصلا"نمی خواست مکانیک رو ادامه بده ولی از اونجایی که تو این مملکت نمی شه باعلوم انسانی زندگی رو چرخوند من باتمام مقاومتی که شوهرم می کردوادارش کردم که ادبیات و فلسفه رو که نفسش بود بذاره کنار و مهندس بشه. خودش مسلما"نمی تونه متوجه بشه که در واقع من باعث موفقیتش شده ام چون مدام گوشزد می کنه که تو به خاطر پول منو از یه زندگی لذت بخش جدا کردی .ولی حالا یواش یواش دارم تقاص پس می دم امشب می گفت بیا یه ذره این نقشه ها رو نگاه کن نه به معماری نه به مکانیک و نه به نقشه کشی هیچ علاقه ای نداری.دو سه بار دیگه هم یه چیزی تو همین مایه ها گفته بود.بدترینش وقتی بود که داشت حساب می کرد چندتا از دوستاش خانمهاشونم مهندسن و دید همه .
شاید خنده دار باشه شاید اگه به یکی بگم فوری بگه این نمی تونه تو زندگی ای مثل زندگی شما و با شوهری مثل شوهر تو مسئله ساز باشه ولی مهم اینه که داره ذهن منو خراب می کنه

Friday, July 11, 2003

 

یکی یکی بتهای آدم می شکنه. امروز یه مهمونی زنونه دعوت بودم و البته برای اولین بار بود . تجربه مهمونی زنونه رو تو این پنج سالی که ازدواج کرده ام نداشتم. خیلی با انرژی و سر حال اومدم خونه. ولی الان که فکر می کنم می ینم در واقع فاجعه بود . مامدت هفت ساعت با شور و هیجان راجع به شوهر ومادر شوهر و بچه حرف زدیم .وسط حرف هم می پریدیم با اشتیاق تایید می کردیم و ای وای مثل مال من می گفتیم!!! واقعا" عجب پتانسیلی برای عامی شدن داشتم و نمی دونستم. دیشب داشتم به قبل از ازدواجم فکر می کردم که همیشه و با یه تعصب مسخره می گفتم من اول یه انسانم بعد یه زن و آخر سر یه مادر . ولی الان نمی تونم به خودم دروغ بگم .من اول مادرم. هنوزم گاهی مقاومت می کنم ولی چند روز بیشتر طول نمی کشه دوباره اول مادر می شم.حالا می فهمم زنهایی رو که مسخره می کردم از اول اینجوری نبوده اند . به مرور زمان مسخره و تهی شده اند .همون پروسه ای که من و همه دوستایی که همفکر بودیم داریم طی می کنیم.قبلا" این آگاهی رو نداشتم چون همیشه مردها حضور داشتن و ما راجع به سیاست و فلان رمان و آخرین فیلم و ... حرف می زدیم ولی امروز نه. عجب تسلطی داره این روح مردانه. تا وقتی حضور داره آدم از بیان خصلتهای ذاتی زنانه اش هم شرم داره

Thursday, July 03, 2003

 

تست

Tuesday, July 01, 2003

 

تست

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010