Monday, June 30, 2003

 

چقدر تو اعتماد به نفس داری !!! این جمله دوستمه به من وقتی گفتم من هم گاهی وبلاگ می نویسم. اول فکر کردم به خاطر نوشته هامه ولی وقتی گفت آمار بازدیدکننده هایت اینقدر مسخره است و تو بدون شرمندگی اونو جلوی همه گذاشته ای تازه فهمیدم چقدر من اعتماد به نفس دارم .

 

دو روزه که منتظر نیروی کمکی هستم که فونتم رو درست کنه وقتی درست شد دوباره افاضات صادر می کنم

Wednesday, June 18, 2003

 

گاهی به خودم با تعجب نگاه می کنم.پریروز رفتم پشت بام ببینم چرا کولر باد گرم می زنه. یه پسر حدودا"سی ساله رو دیدم سلام کرد و مودبانه پیشنهاد کرد که کولر مارو هم نگاه کنه.بعد هم گفت که تازه اومده تو این ساختمون وبه اجاره و گرونی و سیاست هم گریزی زد. چند دقیقه بیشتر نشد. منم تشکر کردم و اومدم پایین .ولی نمی دونم چرا تمام روز سرحال بودم از اینکه بچم زودبیدار شده عصبانی نبودم و عزای شام را هم نگرفته بودم . یه دفعه دیگه هم وقتی بود که معلم زبانم رو دیدم توقع داشتم یه مرد خوش تیپ و آدم حسابی باشه ولی با دیدنش بدم نمی آمد از زبان خوندن منصرف بشم.شاید دارم مشکل دار می شم.

 

یه کشف جدید!وابستگی یش ار حد نوزاد به مادرش به خاطر مرفینی است که پس از هضم شیر مادر در بدن نوزاد تولید می شه.قبلا"هم که گفته بودن مهر مادری نتیجه فعالیت یه ژن خاصه.با این حساب عشق مادر فرزندی رو چه طوری می شه توجیه کرد؟همش فکر می کردم این پسر پدر سوخته من چرابین من وبقیه زنها فرقی نمی ذاره. کافیه یه زنی بهش بخنده زود دستاشو باز می کنه میره بغلش.در صورتی که همه می گفتن صبر کن همچین یکه شناس شه که فقط بغل خودت آروم می گیره.ما که چنین چیزی ندیدیم . ولی خوب این مطلبو که دیدم راحتتر می تونم با این مسئله کنار بیام .چون پسرم شیر منو نخورده پس طبیعیه که وابستگیش به من کم باشه.

Tuesday, June 17, 2003

 

یه دوستی دارم که یه ساله مهاجرت کرده و رفته آمریکا البته آمریکای جنوبی .وقتی رفت خوشحال شدم و فکر کردم عاقبت به خیر شده.امروز زنگ زد که من برای دو ماه اومده ام ایران و می خوام امروز ببینمت. وقتی دیدمش وا رفتم و وقتی از زندگیش گفت کم مونده بود گریه کنم. اینجا که بود لیسانس حقوق گرفت .خانواده اش بی نهایت اصیل و پولدار وخودش هم خوشگل و خوش هیکل بود. حالا اونجا خرج خودش و شوهرش رو با ماساژ دادن در میاره چون کار شوهرش نگرفته.لاغر و سیاه هم شده بود. ولی چیزی که جالب بود هیجانش بود وقتی که از پاتریک حرف میزد. پسری که عاشقش شده ولی از بدشانسی آدم درست و حسابی ای است و به خاطر دوستی ای که با شوهرش داره علیرغم موقعیتهای بی شمار دست از پا خطا نکرده.وقتی این چیزها رو می گفت بازم این فکر سراغم اومد که تمام کارهای مارو موقعیتهامون تعیین میکنه.این دختر تنها کسی بود که هر چرت و پرتی از بالا و پایین با شوهرم می گفت من یه ذره هم حساس نمی شدم ولی حالا می بینم موقعیت که پیش بیاد همه ما می تونیم یه عکس العمل عجیب نشون بدیم.دوست ندارم جای اون باشم .مقاومت سختی می خواد که همسایه دیوار به دیوارت عاشقت باشه شوهرت از صبح تا شب نباشه و تو و اون از صبح تا شب خونه باشین و بتونین خودتون رو کنترل کنین. نفس کارش ایرادی نداره ولی می دونم اگه مقاومتش بشکنه پشیمون می شه خیلی پشیمون چون به یه چیزایی اعتقاد داره . شاید موقعیت زندگیش سخته و می خواد یه جوری ازش فرار کنه.به هر حال نمی شه زیاد بهش خرده گرفت.

Wednesday, June 04, 2003

 

فایده نداره. روزی هزار بار هم پیش خودت و بقیه از جایگاه زن دفاع کنی و بگی فرقی نمی کنه مهم اینه که آدم باشه بازم یه جاهایی مجبوری اقرار کنی تحت تاثیر محیطه که این حرفا رو می زنی.شایدم عادته.بچه که بودم مامانم همیشه می گفت من پیش دکتر زن نمی رم وبالطبع منم نمی رفتم.وقتی که باردار شدم چون باید تنها می رفتم دکتر ونمی تونستم هر دقیقه از این ور شهر برم اون ور شهر یه خانمی رو که دوستم معرفی کردو نزدیک خونه بود به عنوان دکتر انتخاب کردم.نتیجه اش این شد که من زایمان کردم و ایشون هنوز داشت خودشو به بیمارستان می رسوند.برای پسرم هم یه دکتر زن انتخاب کردم که بتونم راحت باشم و هر سؤالی دارم کامل جواب بگیرم(اصولا"خانمها زیاد حرف می زنندو با یه سؤال کلی از سؤالهای دیگه رو هم جواب می دن)اولش همه چی رو براه بود و راضی بودم پسرم هم چون اصولا"میونه اش با خانمها خیلی خوبه(به باباش رفته)راضی بود و هر دفعه کلی ذوق می کرد.چند روز پیش متوجه دوتا غده روی دست پسرم شدم که تا حالا ندیده بودم.زود به دکترش زنگ زدم و اون هم گفت چیزی نیست و مال واکسن سل است ولی اینقدر شل و بدون اطمینان گفت که من نگرانتر شدم و همون روز بردمش پیش یه دکتر دیگه که این بار مرد بود بعد از معاینه با چنان لحن محکمی گفت چیزی نیست که من اصلا" لازم ندیدم سؤال دیگه ای بکنم.علاوه بر این به من گفت پوشک بچه رو باز کنم که بعضی جاهاش رو هم معاینه کنه . کاری که تو این نه ماه دکتر قبلی یک بار هم نکرده بود.این شد که برای بار دوم به این نتیجه رسیدم که حداقل تو طبابت به مردها بیشتر اعتماد دارم.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010
September 2010
November 2010