|
|
||||
|
|
||||
|
چقدر تو اعتماد به نفس داری !!! این جمله دوستمه به من وقتی گفتم من هم گاهی وبلاگ می نویسم. اول فکر کردم به خاطر نوشته هامه ولی وقتی گفت آمار بازدیدکننده هایت اینقدر مسخره است و تو بدون شرمندگی اونو جلوی همه گذاشته ای تازه فهمیدم چقدر من اعتماد به نفس دارم . دو روزه که منتظر نیروی کمکی هستم که فونتم رو درست کنه وقتی درست شد دوباره افاضات صادر می کنم گاهی به خودم با تعجب نگاه می کنم.پریروز رفتم پشت بام ببینم چرا کولر باد گرم می زنه. یه پسر حدودا"سی ساله رو دیدم سلام کرد و مودبانه پیشنهاد کرد که کولر مارو هم نگاه کنه.بعد هم گفت که تازه اومده تو این ساختمون وبه اجاره و گرونی و سیاست هم گریزی زد. چند دقیقه بیشتر نشد. منم تشکر کردم و اومدم پایین .ولی نمی دونم چرا تمام روز سرحال بودم از اینکه بچم زودبیدار شده عصبانی نبودم و عزای شام را هم نگرفته بودم . یه دفعه دیگه هم وقتی بود که معلم زبانم رو دیدم توقع داشتم یه مرد خوش تیپ و آدم حسابی باشه ولی با دیدنش بدم نمی آمد از زبان خوندن منصرف بشم.شاید دارم مشکل دار می شم. یه کشف جدید!وابستگی یش ار حد نوزاد به مادرش به خاطر مرفینی است که پس از هضم شیر مادر در بدن نوزاد تولید می شه.قبلا"هم که گفته بودن مهر مادری نتیجه فعالیت یه ژن خاصه.با این حساب عشق مادر فرزندی رو چه طوری می شه توجیه کرد؟همش فکر می کردم این پسر پدر سوخته من چرابین من وبقیه زنها فرقی نمی ذاره. کافیه یه زنی بهش بخنده زود دستاشو باز می کنه میره بغلش.در صورتی که همه می گفتن صبر کن همچین یکه شناس شه که فقط بغل خودت آروم می گیره.ما که چنین چیزی ندیدیم . ولی خوب این مطلبو که دیدم راحتتر می تونم با این مسئله کنار بیام .چون پسرم شیر منو نخورده پس طبیعیه که وابستگیش به من کم باشه. یه دوستی دارم که یه ساله مهاجرت کرده و رفته آمریکا البته آمریکای جنوبی .وقتی رفت خوشحال شدم و فکر کردم عاقبت به خیر شده.امروز زنگ زد که من برای دو ماه اومده ام ایران و می خوام امروز ببینمت. وقتی دیدمش وا رفتم و وقتی از زندگیش گفت کم مونده بود گریه کنم. اینجا که بود لیسانس حقوق گرفت .خانواده اش بی نهایت اصیل و پولدار وخودش هم خوشگل و خوش هیکل بود. حالا اونجا خرج خودش و شوهرش رو با ماساژ دادن در میاره چون کار شوهرش نگرفته.لاغر و سیاه هم شده بود. ولی چیزی که جالب بود هیجانش بود وقتی که از پاتریک حرف میزد. پسری که عاشقش شده ولی از بدشانسی آدم درست و حسابی ای است و به خاطر دوستی ای که با شوهرش داره علیرغم موقعیتهای بی شمار دست از پا خطا نکرده.وقتی این چیزها رو می گفت بازم این فکر سراغم اومد که تمام کارهای مارو موقعیتهامون تعیین میکنه.این دختر تنها کسی بود که هر چرت و پرتی از بالا و پایین با شوهرم می گفت من یه ذره هم حساس نمی شدم ولی حالا می بینم موقعیت که پیش بیاد همه ما می تونیم یه عکس العمل عجیب نشون بدیم.دوست ندارم جای اون باشم .مقاومت سختی می خواد که همسایه دیوار به دیوارت عاشقت باشه شوهرت از صبح تا شب نباشه و تو و اون از صبح تا شب خونه باشین و بتونین خودتون رو کنترل کنین. نفس کارش ایرادی نداره ولی می دونم اگه مقاومتش بشکنه پشیمون می شه خیلی پشیمون چون به یه چیزایی اعتقاد داره . شاید موقعیت زندگیش سخته و می خواد یه جوری ازش فرار کنه.به هر حال نمی شه زیاد بهش خرده گرفت. فایده نداره. روزی هزار بار هم پیش خودت و بقیه از جایگاه زن دفاع کنی و بگی فرقی نمی کنه مهم اینه که آدم باشه بازم یه جاهایی مجبوری اقرار کنی تحت تاثیر محیطه که این حرفا رو می زنی.شایدم عادته.بچه که بودم مامانم همیشه می گفت من پیش دکتر زن نمی رم وبالطبع منم نمی رفتم.وقتی که باردار شدم چون باید تنها می رفتم دکتر ونمی تونستم هر دقیقه از این ور شهر برم اون ور شهر یه خانمی رو که دوستم معرفی کردو نزدیک خونه بود به عنوان دکتر انتخاب کردم.نتیجه اش این شد که من زایمان کردم و ایشون هنوز داشت خودشو به بیمارستان می رسوند.برای پسرم هم یه دکتر زن انتخاب کردم که بتونم راحت باشم و هر سؤالی دارم کامل جواب بگیرم(اصولا"خانمها زیاد حرف می زنندو با یه سؤال کلی از سؤالهای دیگه رو هم جواب می دن)اولش همه چی رو براه بود و راضی بودم پسرم هم چون اصولا"میونه اش با خانمها خیلی خوبه(به باباش رفته)راضی بود و هر دفعه کلی ذوق می کرد.چند روز پیش متوجه دوتا غده روی دست پسرم شدم که تا حالا ندیده بودم.زود به دکترش زنگ زدم و اون هم گفت چیزی نیست و مال واکسن سل است ولی اینقدر شل و بدون اطمینان گفت که من نگرانتر شدم و همون روز بردمش پیش یه دکتر دیگه که این بار مرد بود بعد از معاینه با چنان لحن محکمی گفت چیزی نیست که من اصلا" لازم ندیدم سؤال دیگه ای بکنم.علاوه بر این به من گفت پوشک بچه رو باز کنم که بعضی جاهاش رو هم معاینه کنه . کاری که تو این نه ماه دکتر قبلی یک بار هم نکرده بود.این شد که برای بار دوم به این نتیجه رسیدم که حداقل تو طبابت به مردها بیشتر اعتماد دارم.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||