Monday, April 28, 2003

 

بعضی از زنها غیر قابل تحملند البته برای من. نفرت انگیزند و در نهایت دروغگویی. آدمی که به خودش دروغ بگه وحشتناکه و اگه این دروغشو باور کنه قطعا" به قول علما!!! در جهل مرکبه. چند روز پیش یه فیلم عاشقانه دیدم از همین فیلمهایی که تو ایران فیلمفارسی گفته می شه و درجه ج می گیره و اگه به کسی بگی این فیلم را دیدی پوزخند تحویل می گیری و متهم می شی به بی کلاسی و عوام بودن. ولی به هر حال من دیدم و اتفاقا" یه جاهایی حال هم کردم. موضوعش رابطه عاشقانه یه مرد مسن اهل ادبیاته با یه دختر جوان . موضوع فیلم و بازیها که چنگی به دل نمی زد فقط حرفهای لطیف و شاعرانه مرد بود که آدمو مشتاق دیدن فیلم می کرد. البته درسته چون من چندین سال همه چیزم ادبیات بود از مکالمه اونا بیشتر لذت بردم ولی کدوم زنیه که بتونه بگه دوست نداره از این حرفا بشنوه؟ من نمی تونم باور کنم زنی بگه من دوست ندارم اینطوری توسط مردی غیر از شوهرم ستایش بشم.درسته که یه آدم سالم به همچین ستایشی جواب نمی ده ولی تا مدتها بهش فکر میکنه. من خودمو همیشه جزو زنهای تقریبا" نرمال میدونم که معتقدم به حفظ حریم خانوادگیم ( نه از روی اعتقادات مسخره و به اجبار بلکه صد در صد به انتخاب خودم) ولی با این حال می دونم که ستایش شدن چقدر برای یه زن حیاتیه و چقدر ارضاش می کنه . شوهر آدم اگه از صبح تا شب قربون صدقه آدم بره به اندازه نیم نگاه یه مرد دیگه نیست.ولی کی جرات داره اینا رو بگه .به شوهرت که بگی فوری می گه اسلام حق داشته مجازات سنگسار براتون وضع کنه به دور و بریهاتم که بگی میگن وا! زنه بعد از پنج سال شوهرداری و یه بچه هنوزم تنش می خاره!!! حالا بیا و صد دفعه بگو باباجون من منظورم اینه که ذات زن اینجوریه سرشتش اینه که دوست داره همیشه در مقام معشوقی باشه و ستایش بشه.اصلا" ولش کن . تلویزیون یه تبلیغی داره که می گه مهم نیست چه دوغی باشه مهم اینه که پاستوریزه باشه حالا ما هم میگیم مهم نیست آگاهانه باشه مهم اینه که سالم باشی.

Tuesday, April 22, 2003

 

یه خبر خوب ! یکی از دخترای ما داره ازدواج میکنه . اگر چه ازدواج اینهمه دردسر داره ولی بازم هیجان انگیزه مخصوصا" اگه مثل این یکی آگاهانه باشه. هردوتاشون مهندس عمران از بهترین دانشگاه هر دو جوان هردو دارای خانواده خوب و همسطح و ...ولی مهمترین چیز قبول پنج شرط عروس توسط داماد آینده است که حق طلاق و حضانت بچه ها مهمترینش است چقدر آدم امیدوار می شه که دخترهای ما اینقدر آگاه شده اند وپسرهایمان هم دارن از اریکه اشان میان پایین . کاش یه روزی این حق را توی تمام عقد نامه ها بنویسند.خیلی موضوع شخصی ای بود ولی انقدر خوشحالم که دلم خواست یه جا بنویسم .این خیلی مهمه که مهریه احمقانه داره جاشو میده به این بدیهی ترین حقوق.

Monday, April 14, 2003

 

بعضی وبلاگها رو که می خونم تمام مدت فکر می کنم صاحبش داره با تمام قوا میدود. انگار از بس می خواد بیشتر بنویسه عصبی شده و این به وبلاگش سرایت کرده. تمام وبلاگش پره از لینک و عکس و اینکه اینجا و اونجا چه اتفاقی افتاده و از این شاعرشعر و ازاون نویسنده مطلب. کم پیش میاد که برای دل خودشون بنویسند. تمام تلاششون برای اینه که مخاطبشون رو بهت زده کنند از اینهمه اطلاعات مخصوصا" اگه اسمشونو به همه گفته باشن و یه جورایی بت شده باشن .ولی فکر کنم اگه اینجوری نباشه بهتره. به نظر من وبلاگ باید یه جایی باشه برای خالی شدن بدون اینکه نگران باشی الان کی چه فکری درباره ات می کنه میتونی راحت این نقاب تمدن و شخصیت و موقعیت اجتماعیتو کنار بزنی و حداقل راجع به خودت روراست حرف بزنی. راحت بگی که به چی فکر می کنی و نظرت راجع به هر چیز چیه. یه دوستی داریم که وبلاگش پره از نوشته های دیگران البته خیلی هم طرفدار داره چون به نظر میاد که خیلی آدم فرهیخته ایه ولی من مطمئنم یه روزی خسته می شه آقا جون نمی شه آدم هم بگه کارهای کیشلوفسکی معرکه است و هم بگه فیلم پای آمریکایی قشنگه . بابا جون تکلیفتو روشن کن یه ورت مال تو نیست .البته می دونم که درد مخاطب بد دردیه آدم بعضی وقتا حاضره همه چیشو از دست بده تا مخاطبو نگه داره. من سه سال پیش با مشقت خلاص شدم و آرامش فکری رو به همه چی ترجیح دادم . الان یه زن خانه دارم یعنی چیزی که همیشه ازش متنفر بودم وهنوز هم هستم ولی باز هم ترجیحش میدم به اون زمانی که خانه دار نبودم و مدام ذهنم درگیر این بود که چه چیز را کجا نگم و کجا فلان مطلبو بگم .همون دغدغه ای که هنوز شوهرم درگیرشه و ذهنش کاملا" دوپاره است وقتی هم می خواهم کمکش کنم که یک طرف را بگیرد و قال قضیه را بکند متهمم می کنه به اینکه تو می خواهی جلوی پیشرفت منو بگیری.نمی خواد بفهمه که هر بخش از زندگی حال و هوای خاص خودشو می طلبه اگه میانسال باشی و ادای نوجوانها رو در آوری فقط مایه مسخره می شوی نمی فهمه که باید نوع لذتهاش رو تغییر بده.می دونم ک سخته مثل وقتیه که من برای فرار از کشمکشهام تمرین مربا پختن می کردم . بگذریم بلاخره اینم یه جور زندگیه . اصلا" نمی دونم چرا اینها رو نوشتم آهان یادم افتاد دیشب اون وبلاگه کلافم کرده بود.

Sunday, April 13, 2003

 

نمی دونم آدم چقدر مجازه حسودی کنه. دیشب دلم برای اینی که هستم سوخت و تنگ شد برای اونی که بودم. برای شوهرم هم دلم سوخت . ما خیلی هم عاشق هم نبودیم ولی نمی دونم چرا اینقدر زود و احمقانه ازدواج کردیم .شاید می خواستیم از یه چیز مشترک فرار کنیم .بعضی وقتها اداهای مردم آدمو حسود می کنه با اینکه مطمئنی همش ادا و عاشق بازیهای اول کاره ولی انگار دلت می خواد برای تو هم تکرار بشه .بی خیال. اون دوتا هم مثل ما چند سال دیگه می فهمند که زندگی فقط کتاب و موسیقی و عشق و قشنگی نیست.گاهی یه چیز خیلی ساده مثل پیژامه مجبورت می کنه بگی کاش بیشتر فکر میکردم .

Friday, April 11, 2003

 

چقدربعضی وقتا تحمل مرد چاقی که یا دایم داره می خوره یا لم داده و داره خمیازه می کشه سخته و چقدر نفرت انگیزه که آدم مجبور باشه همیشه مرتب باشه در مقابل همچین مردی .

Sunday, April 06, 2003

 

بعد ازهفده هجده روز سلام! واقعا" که تعطیلات کسل کننده ای است مخصوصا" که شوهر آدم تا آخرین روز شرکت نره . همون سرویس دادن از ساعت هفت شب به بعد نفس آدم رو
میگیره .از سه روز پیش می خواستم بیام و بنویسم منتها شبها مرد سی ساله خونه!!! با کامپیوتر کار داشت و روزها هم که مرد هفت ماهه خونه نمیگذاره من نفس بکشم . اگر بغلش کنم که دکمه های کیبرد را توی دهانش می کند و اگر ولش کنم آنقدر بابا بابا می کنه که دلم می سوزه . نمی دونم اشتباهی فکر می کنه من بابا هستم یا از دست من به باباش پناه می بره. به هر حال الان که ساعت هشت بعداز ظهر است هردو خوابند و من از ترس بیدار شدنشان با کمال سرعت تایپ می کنم که متنم نصفه نمونه چون اگر بیدار شوند یکی شام می خواهد و اون یکی شیر و بازی . خدا به زنهای ایرانی قوت و حوصله بده برای خدمات بیشتر!!! آمین.
اول میخواستم با یه چیزی راجع به بهار شروع کنم ولی پشیمون شدم چون اولا به هروبلاگی سر میزنی درباره بهار یایه چیزی مرتبط با اون مطلب نوشته شده دوما" توی این مملکت از بهار نوشتن مسخره است . اگر به طبیعت باشه که دمای یست و نه درجه بهاری نیست جوانه درختها هم که چند روز دیگه تبدیل به برگهای سیاه می شه اگرم به دل ملت نگاه کنیم که مثل همیشه ماتمکده است رسانه های گروهی هم که مرده اند از بس دامبول دیمبل کرده اند!!! پس بهار یعنی چی؟ ما که نه نفس مشک فشان صبا را دیدیم نه مجلس انس و غزل و سرود . نمی دونم حافظ اینها را خودش دیده یا اونم الکی و بر اساس چیزهایی که از قدیمیها شنیده این شعرها را گفته !!! به هر حال ما همچنان امیدوار می مونیم و شکر گذار . مادر بزرگم می گه مادر اگر جای ملت بدبخت عراق بودی چی کار می کردی. خوب اینهم حرف حسابیه! دیگه باید برم چون آقای کوچک بیدار شده و من متعجبم چرا هنوز اعتراض نکرده.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010