|
|
||||
|
|
||||
|
چهار سال اول رو خیلی باشکوه گذروندیم. به قول مرحوم حالت ژیگولو و ژیگولت می شدیم می رفتیم یه رستوران شیک یه شام رمانتیک صرف می کردیم و تادوسه روز هم دعوا نمیکردیم.سال پنجم که پسرمون اومد برای اینکه ثابت کنیم ما خیلی بیشتر ازاین حرفها به استحکام رابطه امان اهمیت میدیم بازم با هر مشقتی که بود بردیم بچه رو دادیم به مامانم و رفتیم شام خوردیم ولی ایندفعه به جای رستوران همیشگی رفتیم یه رستورانی که به مامانم اینا نزدیک بود و در ضمن با سرعت بیشتری هم شام خوردیم.امشب سال ششم بود.سرور تازه ساعت هشت رسید خونه . هرچی فکر کردیم دیدیم اصلا" حال نداریم تو این ترافیک بریم پارسا رو تحویل مامانم بدیم شام بخوریم دوباره بریم بگیریمش و بیاییم خونه. تصمیم گرفتیم بریم بیرون و شام رو تو اولین رستورانی که دیدیم بخوریم. اولین رستوران یه جایی بود که چهارده تا پله می خورد می رفت پایین و تنها مشتریش ما بودیم. میز صندلیهای عهد دقیانوس با نمکدونهای فلزی چرب و چیلی ویه تلویزیون که با صدای گوشخراش فوتبال پخش می کرد وسایل رستوران رو تشکیل می داد. چاره ای نبود نشستیم.گارسون اومدو قبل از اینکه ما بپرسیم با لهجه غلیظ قزوینی گفت برگ کوبیده قیمه!دوتا برگ سفارش دادیم و بعد شوهرم پرسید نوشابه چی داری که جواب شنید کوکاکولای زرد(لهجه قزوینی فراموش نشه)!ماهم چون کوکاکولای زرد! دوست نداریم ماست موسیر خواستیم که گفت نداریم ولی میرم الان از مغازه می خرم.خلاصه به هر مشقتی بود شام رو با کثافتکاریهایی که پارسا می کردصرف کردیم و برگشتیم. تا یکی دو ساعت هی غر میزدیم وابراز پشیمونی می کردیم ولی بعد به این نتیجه رسیدیم که امشب خیلی بهتر از پنج سال قبل بود و بیشتر خوش گذشت. حداقل مجبور نبودیم ادای چیزی رو دربیاریم که نیستیم.شایدم چون سنمون داره میره بالا دیگه حوصله ژیگول بازی رو نداریم. یه جورایی دارم می فهم چرا بابام علارغم گریه زاری ما و اداواصولمون دست از سر کباب مگسی میدون راه آهن ور نمیداشت.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||