برای آدمایی مثل من جنگ یه خاطره بد بود که تاثیرش به اضطرابهای گذرا و ترس از هواپیما و یه چیزایی مثل اینها محدود می شه که شاید یه جورایی به خاطرشون پاداش هم گرفتیم . معافیت پسرایی که پدرشون چند سال تو جنگ بودند و دلارهایی که بابت ماموریت به مناطق جنگی میامد تو خونه و ...
ولی برای یه سری از آدما جنگ یعنی خراب شدن تمام زندگیشون . بچه ای که اصلا" نمیدونه پدر یعنی چی یا زنی که دایم باید از شوهر شیمیاییش پرستاری کنه یا مادری که باید مواظب بچه موجیش باشه میدونه که جنگ یعنی چی.
چند ماهه که عراق و اتفاقاتش شده جزئی از زندگی ایرانیها. روزنامه ها از صدا و سیما بدترن. روزی که صدام رو گرفتن بدون استثنا تمام روزنامه ها اون عکس وحشتناک صدام رو چاپ کرده بودن. همه اظهار نظر می کردن . حرف از انتقام و خوار شدن و اعدام و از این مزخرفات هنوزم همه جا هست .
برای من هیچ کدوم از این خبرا جالب نبود. ولی چند روز پیش نمی دونم تو کدوم شماره روزنامه شرق یه مطلب کوتاه نوشته شده بود راجع به اینکه از این به بعد به کتابای تاریخ بچه ها یه خط اضافه می شه و اونا مجبورن حفظش کنن . صدام بزرگترین دیکتاتور
زمان معاصر به دست آمریکا سقوط کرد و ...
فکر کنم تاثیر این مطلب از تمام حرفایی که می زنن بیشتر باشه. شاید یه روز نوه من ازم بپرسه واقعا" تو صدام رو دیدی؟چه جوری پیداش کردن و چیزایی شبیه این ...
البته شاید به این مهمی هم نباشه ولی چون خودم وقتی مادربزرگم از شهریور بیست یا ازاولین روز کشف حجاب یا این مناسبتهای تاریخی که ما فقط تو کتابا خوندیم حرف می زنه حس می کنم بهترین لحظه های عمرم رو میگذرونم فکر می کنم شاید نوه هام هم همین احساس رو داشته باشن. شایدم اصلا" هیچ احساسی نداشته باشن و وقتی براشون تعریف کنم بگن خوب که چی ؟ اصلا" صدام کی بود چی کاره بود؟!