|
|
||||
|
|
||||
|
مادر بزرگ من یه رگ اصفهانی داره .یعنی خانواده اش تماما" اصفهانند و خودش بعد از ازدواج اومده تهران و به غایت از اصفهانیها و اخلاقشون بدش میاد(علارغم اینکه بعضی وقتا شدیدا" اصفهانی میشه). گاهی که از فک و فامیلش دلتنگ می شه خیلی غلیظ می گه الهی زاینده رود طغیان کنه و همه اصفهانیها رو آب ببره!البته اصولا" به آب بردن خیلی علاقه داره چون یادمه بچه که بودم مدام می گفت خدا کنه این انگلیس بره زیر آب ما خلاص شیم. بعد از فوت پدر بزرگم هم چون سر تقسیم ویلای شمالش با نادختریش اختلاف داشت همش می گفت الهی آب ببردش که به هیچ کس هیچی نرسه که آخرش هم همینطور شد.حالا این مادربزرگ یه خواهر هفتاد ساله داره که تو سن پانزده سالگی نامزد یکی از گوینده های رادیو که خیلی معروفه و آدمای سن و سال دار حتما" می شناسنش میشه ولی به روایت خاله زنکی یه زن رشتی قاپ مرده رو می دزده و عروسی سر نمی گیره. خاله جان هم دیگه ازدواج نمی کنه تا می شه هفتاد سالش .پارسال هم به خاطر یه سکته مغزی حرکت یک پا و یک دست رو از دست داده به علاوه اینکه لبش هم کج شده.حالا بعد از پنجاه و پنج سال آقای داماد که زنش فوت کرده و هنوز عاشق نامزدشه برگشته و قول و قرار عروسی رو گذاشته اند. حالا دیگه نمی دونم برای اینا عروسی چه معنی ای میده ولی به هر حال خبر خوب و رمانتیکی بود.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||