نمی دونم چقدر حق داریم روی هدفهامون ,خواسته هامون ,اعتقاداتمون یا عادتهامون پافشاری کنیم. تمام بچگی من و برادرم پر از کابوس رعایت آداب بود. آداب معاشرت, غذا خوردن ,لباس پوشیدن ,حرف زدن و ...یادم نمیاد هیچوقت اون جوری که می خواستم یا اقتضای سنم بوده رفتار کرده باشم . همیشه توهم دوهزار چشمی که مارو می بینن با ما بود. ولی الان چند سالیه که به این نتیجه رسیده ام که همه این کارا بیخودیه . اولا" که رعایت این آداب به این حد افراطی نتیجه ای نداده جز وسواس فکری و عذاب کشیدن. دوما" تو این مملکت که آدمای حسابی انگشت شمار شده ان چه فایده ای داره رعایت این آداب؟
اولای ازدواجم مدام تو فکر تربیت شوهرم بودم و می خواستم یه جورایی این مزخرفات رو بهش تحمیل کنم که با تمام درگیریهایی که پیدا می کردیم موفق نشدم والان خوشحالم که شوهرم تن در نداد و باعث شد که تقدس این آداب از سرم بیافته و این بلاها رو سر پسرم هم نخوام بیارم.
الان این مشکل یه جور دیگه داره بروز می کنه. شوهرم چند وقته گیر داده که چند روزی بریم دوبی ولی از اونجایی که همیشه تو خانواده ما دوبی و ترکیه رفتن بی شخصیتی بوده و آدمای بی فرهنگ به اینجاها می روند هر کاری می کنم نمی تونم خودمو راضی کنم که برم. دوست دارم برم ولی یه نیرویی اجازه نمیده.بابام تا شنید گفت اینقدر بدبخت شدی که می خوای بری پولتو بریزی تو جیب این عربهای...؟ مامانم هم طبق معمول گفت آدم یا نمیره یا اگه بره میره یه جای درست حسابی . حالا واقعا" نمی دونم بین واقعیت وباورهای خانوادگی کدوم رو انتخاب کنم.ما که حالا حالاها نمی تونیم بریم اروپا درسته که خودمون رو از جاهای دیگه هم محروم کنیم چون فقط می خواهیم به یه سری عادات پوچی که معلوم نیست ریشه اش چیه پابند باشیم؟