دلم می خواد امشب برای پسرم که فردا یک ساله می شه بنویسم.بهش بگم که از وقتی اومده همه چی رو به هم ریخته.حتی از وقتی که باباش اومد هم بدتر .باباش که اومد یه چیزایی رو گرفت ولی وقتی اون اومد همه چی رو گرفت مامان دیگه الان بعضی وقتا حتی یادش می ره بخوابه. دلم می خواد سالی یه بار براش بنویسم گرچه می دونم بزرگ که بشه مسخره می کنه و می گه مامان توهم چه بیکار بودیا!!
سختیهای بزرگ کردنت یه طرف نگرانی آینده ات یه طرف.همه مسخره می کنن و می گن دست تو نیست هرچی بخواد بشه می شه. ولی من می دونم دست منه . همه چیزش دست منه. من مسوول آینده بچه ام هستم. هرکی می خواد بخنده بخنده. مادره که یه بچه رو خوشبخت یا بدبخت می کنه. الان هیچ کس اسمت رو صدا نمی کنه. همه می گن آقای دکتر .اونم نه دکتر معمولی جراح مغز واعصاب .دلیلشو نمی دونم شاید چون همشون از نظر مغزی مشکل دارن و به تو امید بسته اند.شایدم چون به قول مادربزرگت ذکاوت از چشمات می باره .استاد مامانت هم همین عقیده رو داره .می گه چنان با دقت نگاه می کنی که آدم نگران می شه.ولی پسرکم برای مامان مهم نیست چی بشی تنها چیزی که برای مامان مهمه اینه که وقتی بیست سالت شداز خودت راضی باشی.فکر نکنی تمام استعدادهات هدر رفته. چقدر خوشحالم که تو تو یه چیزایی به بابا رفتی .صبوری و اجتماعی بودنت به بابا رفته . اگه خراب بشه تقصیر منه . اینجا مینویسم که بعدا" زیرش نزنم .مامان عجوله . مامان همیشه وقتی خسته می شه یه اتاق تاریک می خواد و سکوت ولی بابا که خسته می شه دلش می خواد بره مهمونی .سعی می کنم نذارم مثل مامان بشی.
می گن چند وقت دیگه تب وبلاگ نویسی می خوابه . اگه سال دیگه وبلاگها بودن برات دوباره می نویسم .اون موقع بزرگتر شده ای و بهتر می شه راجع به خصوصیات اخلاقیت فکر کرد.
پارسای نازنینم تولدت مبارک.