Wednesday, August 20, 2003

 

این قمریها واسه من دردسر شده اند. اصلا"حیوان تو خونه ما همیشه باعث غصه است.تو بچگیم قرقی داشتم مرد. بزرگتر که شدم فنچ داشتم افتاد تو زودپز که درش باز بود و مردبعدا"سگ داشتیم که به زور ازم جداش کردن و گفتن افسرده شده و باید برگرده پیش صاحب قبلیش.هر سال هم که یکی دوتا تلفات ماهی قرمز داریم . با هرکدوم از اینا من یه فصل گریه کرده ام و سه چهار روز هم پکر بوده ام.
دیروز صبح این قمری ما از رو تخماش بلند شد و هنوز هم برنگشته. نمیدونم تخمها مشکل داشته اند که بلند شده یا گربه خوردتش و مرده. تمام دیشب به این فکر می کردم که اگه جوجه اش در بیاد من باید چه کار کنم. شوهرم که معتقده تخمها فاسده و بهتره من یه فکری به حال اعصاب حساس شده خودم بکنم و می گه کدوم دیوونه ای برای یه جوجه در نیومده غصه می خوره؟
فکر کنم راست میگه چند روزه نا آرومم. دیشب که شب بدی بود پر از اضطراب و گریه بی دلیل.مثل اون شبی که لاله و لادن مردن و شوهرم با تعجب می پرسید برای چی اینجوری زار می زنی و خودم هم نمی دونستم.
برادرم بچه که بود به مامانم می گفت مامان دندونم درد می کنه پسته بده خوب شه. حالا منم می خوام به شوهرم زنگ بزنم و بگم اگه امشب بیرون شام بخوریم حالم خوب می شه!شاید واقعا" خوب بشه.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010
September 2010
November 2010