|
|
||||
|
|
||||
|
این مردا تمامشون پدر سوخته اند بی برو برگرد. امشب قبل از اینکه پسرمو عوض کنم یکی دو دقیقه به دیوار تکیه دادم خستگیم مثلا" در بره.شوهرم یه دفعه خندید و گفت مثل معلولها شده ای. منم زیاد حوصله نداشتم گفتم آخرشم معلول می شم مجبوری هم بچه ات رو ترو خشک کنی هم منو(از کارهایی که واقعا"ازش عاجزه تمیز کردن بچه است تو عمرش یه بار پوشک پسرمون رو بست که اونهم برعکس بست یعنی چسبش رو به پشت بچه چسبوند)اون هم با کمال پررویی گفت هر دو تون رو می ذارم خونه بابات می رم یه زن تر و تازه می گیرم!!!بعد که قیافه من رو دید(دهن باز و آماده ردیف کردن یه سری بد و بیراه) خندید و گفت عزیزم من برای تو که هم زنمی هم مادر بچه ام بیشتر از اینا احترام قائلم.اومدم شروع کنم و بگم آدم باید تو دلش باشه که به زبونش بیاد ولی یاد فیلم آیزواید شات افتادم و ساکت شدم. خودش می دونه که ما تا آخرش بیخ ریشش بسته ایم بذار حالا یه خرده حال کنه.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||