|
|
||||
|
|
||||
|
چند روز بود که خیلی درب و داغون بودیم .همش عصبانیت و بی حوصلگی.گاهی که شوهرم از شرکت می آمد وجوک تعریف می کرد من به جای خندیدن عصبانی می شدم و دادوبیداد راه مینداختم که میشینین اونجا گل می گین گل میشنوین و هرهر کرکر می کنین و ... ولی این چند روزه هی التماس می کردم تروخدا یه چیزی بگو دلمون باز شه وروحیه امان عوض شه (که فایده ای هم نداشت) ولی دیروز یه اتفاق بامزه افتاد کلی خندیدیم و بعد هم واسه هزار نفر تعریف کردیم .آقا پسر دیروز وقت وقت دکترش بود .یه دکتر باحال خوش تیپ که آدم وقتی می خواد بره مطبش کلی باید چیتان پیتان کنه. وقتی داشت پسرمون رو معاینه می کردمن گفتم آقای دکتر نزدیک یه هفته است که خیلی بدقلقی می کنه و مدام گریه می کنه. هنوز حرفم تموم نشده بود که یه دفعه پرسید خانم شما پریودین؟! من فقط حس کردم یه چیزی تو دلم هری ریخت پایین و فکر کردم حتما" بو می دم که اینو می گه. تو این هیر و ویر شوهر موقع نشناسم هم زیر گوشم ویز ویز کرد که صد دفعه گفتم این عطرت بوگند می ده.داشتم فکر می کردم که چی کار کنم که خود دکتره ادامه داد بچه هاتوی این زمان خاص متوجه عوض شدن بوی مادر می شن و بیتابی می کنن .
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||