واقعا"دیگه حوصله آدمای احمق رو ندارم .حتی اگه مامانم باشه. چرا میگن ننه بابا در مسجداند نه میشه کند نه می شه سوزوند؟ وقتی یکی اعصاب آدم رو خرد می کنه باید گذاشتش کنار . وقتی بچه ها بزرگ می شن مادر پدرها به چشم دشمنی بهشون نگاه می کنن که منتظره اونا بمیرن بیافته رو مالشون.چه طوری می شه آدم بچه اش رو نشناسه؟ کدوم احمقی گفته
هیچ دشمن بدتر از اولاد نیست
شاخ گاوی بدتر از داماد نیست.
مادر بزرگ من زن دوم پدر بزرگم بود. می گه زن اولش رو طلاق داده بود که من رو که دختر عموش بودم گرفت(الله اعلم من زیاد باورم نمیشه)پدر بزرگه که زیاد اهل زندگی نبود مادر بزرگم هم که اومد نور علی نور شد و با اومدن سه بچه دیگه زیادی شور شد و دو بچه ای که از زن اول بودن کاملا" فراموش شدن.جوری شد که وقتی پدر بزرگم فوت کرد دخترش نتونست خودشو راضی کنه که یه فاتحه بخونه (من یه جورایی بهش حق می دم چون مادر بزرگم رو می شناسم)بعد که پدر بزرگم فوت کرد معلوم شد تمام اموالش رو به اسم مادر بزرگم کرده و در نتیجه هیچ چیز حتی یه یادگاری برای اون دوتا بچه نمونده.حالا بعد از این همه سال مادر بزرگم می خواد از بین اون همه ظروف قیمتی دوتا ظرف کریستال به دختره بده که مثلا" ازش راضی باشه. به خدا عقلشون پوک می شه وقتی پیر می شن من اگه جاش بودم این دو تا ظرف رو جلو چشمش می زدم خرد می کردم.حالا از اون بدتر دفاع مامانمه. همچین با هیجان دفاع می کنه که انگار می خواد به من یه چیزایی رو بگه . خدایا چرا منو نمیشناسن؟