|
|
||||
|
|
||||
|
آدم وقتی یه چیزی رو می نویسه از دستش خلاص می شه و زیاد باهاش کلنجار نمی ره.بعضی وقتا یه حسی رو داری ولی جرات گفتنش رو نداری بعد همینجور روزها و ماهها اعصابت خرد میشه. ولی وقتی می نویسیش انگار می ره پس ذهنت و مسئله برات تموم می شه.من توزندگیم(تا حالا!)دو بار عاشق شده ام. یه بار اول دبستان بودم که تا سال آخر دبیرستان طول کشیدوبعدش هم از روی بچه بازی و یه لجبازی دو طرفه به خیر و خوشی تموم نشد.دفعه دوم سال دوم دانشکده بودم که عاشق یکی از استادام شدم. از اون مردای گریزپای وارد بود. معلوم بود حواسش به آدم هست و بهت گیر داده ولی تا می خواستم نزدیک بشم دفع می کرد. یه دفعه وانمود می کرد حتی اسمت رو هم نمی دونه یه دفعه هم تمام برنامه ترم رو برای اینکه واحدهات تداخل نداشته باشه عوض می کرد.سال آخر کلافه بودم درسم داشت تموم می شد ولی طاقت دل کندن رو هم نداشتم.اینجا هم شیطنتش گل کرد و شوهرم رو که از دوستای نزدیکش بود معرفی کرد و با یه تیر دو نشون زد.هم می تونست دوباره منو ببینه هم بهم فهموند که اینقدر برام مهم نیستی که بخوام از رقیب بترسم سال اول هنوز دلم پیشش بود ولی عذاب وجدان داشتم . آخرش دیدم کاری نمی تونم بکنم اگه اینجوری ادامه بدم زندگیم به هم می خوره و شوهرم هم لطمه می بینه. نشستم تمام احساسی که تو این مدت بهش داشتم و تمام حرفایی که می خواستم بهش بزنم رو نوشتم ووقتی تموم شد همه رو پاره کردم و ریختم دور . از اون به بعد مسئله حل شد. البته الان هم هروقت می بینمش یه جورایی دلم می لرزه ولی دیگه به چشم بت بهش نگاه نمی کنم یه آدم معمولیه با یه عالمه ایرادولی نمی تونم فراموشش کنم. یادمه بچه بودم یه کتابی رو می خوندم که قهرمانش در جواب سوءظن شوهرش نسبت به مردی که قبلا" زنش رو دوست داشته می گه من جزئی از جوانی اون مردم. چون جوانیش رو نمی تونه فراموش کنه پس من رو هم نمی تونه از یاد ببره.الان احساس من هم نسبت به استادم همینطوره.دیدنش یه عالمه خاطره خوب از دانشکده و عارف بازی و لحظه های شیرین شیخ صنعان خوندن و از لیلی و مجنون گفتن و شیطونیهای حافظ رو کشف کردن رو به یادم میاره پس طبیعیه که هنوز از دیدنش خوشحال بشم.اینا رو نمی شه به کسی گفت هیچ کس باور نمی کنه دلیل خوشحالیت فقط همینه پس مجبورم همینجا بنویسم و از دستشون خلاص شم.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||