صحنه اول :صبح شوهرت رو خیلی عاشقانه بدرقه می کنی و میپری تو تخت که یه چرت مرغوب بزنی قبل از اینکه عذاب الیم بیدار شه.
صحنه دوم : هنوز چشمات گرم نشده که مامانت زنگ می زنه.سلام مامان چه خبره صبح به این زودی؟ هیچی می خواستم بگم بابات صبح رفت شمال . دو سه روزی راحت شدم الانم می خوام برم بیرون گفتم نگران می شی بهت خبر بدم. دوباره می پری تو تخت ولی زنگ در رو می زنن. همسایه جدیدیه فقط یه دفعه تو پله ها دیدیش .سلام می شه بیام پیشتون یه چایی بخورم . این شوهر بیشرف حیز من زندگی برام نذاشته . هر جا میریم قاطی زنها می لوله. هی می گه بچه می خوام .طلاقت میدم اوهوم اهوم اهوم.فین فین فین
دیگه خوابت پریده و داری فکر می کنی صبحونه چی بخوری که دوستت تلفن میکنه .سلام دلم خیلی پره این شوهر ... از صبح تا شب سگ دو می زنه برای ننه اش .زنیکه هاف هافو برای سر قبرش می خواد . یک حالی ازش بگیرم همین الان می رم یکی از چک پولاشو میریزم به حساب خودم. دیوونه تو هم بکن اگه به فکر خودت نباشی فردا یه تیپا می زنه بیرونت می کنه و ... .
یه تیکه کیک از شب تولد پسرت مونده با یه لیوان چایی میشینی که بخوری . چشمت میافته به روزنامه دوسه روز پیش .پایین صفحه نوشته زندگی زهرا کاظمی. می رسی به اونجا که نوشته "شوهرش با یک زن سیاهپوست ازدواج کرد و خانه و پولها راهم برد".روزنامه رو ورق می زنی .صفحه بعد : از هر پنج ازدواج در تهران یک طلاق.
صحنه سوم:شب شده و تو میری که عاشقانه استقبال کنی چون فکر می کنی که خیلی خوشبختی .در رو که باز می کنی شوهرت دهنش رو کج می کنه و می گه این دیگه چه مدل مویی است! شبیه زنهای دهه شصت شده ای.
صحنه چهارم : صبحه و تو به قالب تمام زنهایی رفته ای که دیروز باهات حرف زده اند. از تخت پایین نمیایی تا صدای بسته شدن در بیاد.