گاهی به خودم با تعجب نگاه می کنم.پریروز رفتم پشت بام ببینم چرا کولر باد گرم می زنه. یه پسر حدودا"سی ساله رو دیدم سلام کرد و مودبانه پیشنهاد کرد که کولر مارو هم نگاه کنه.بعد هم گفت که تازه اومده تو این ساختمون وبه اجاره و گرونی و سیاست هم گریزی زد. چند دقیقه بیشتر نشد. منم تشکر کردم و اومدم پایین .ولی نمی دونم چرا تمام روز سرحال بودم از اینکه بچم زودبیدار شده عصبانی نبودم و عزای شام را هم نگرفته بودم . یه دفعه دیگه هم وقتی بود که معلم زبانم رو دیدم توقع داشتم یه مرد خوش تیپ و آدم حسابی باشه ولی با دیدنش بدم نمی آمد از زبان خوندن منصرف بشم.شاید دارم مشکل دار می شم.