|
|
||||
|
|
||||
|
یه دوستی دارم که یه ساله مهاجرت کرده و رفته آمریکا البته آمریکای جنوبی .وقتی رفت خوشحال شدم و فکر کردم عاقبت به خیر شده.امروز زنگ زد که من برای دو ماه اومده ام ایران و می خوام امروز ببینمت. وقتی دیدمش وا رفتم و وقتی از زندگیش گفت کم مونده بود گریه کنم. اینجا که بود لیسانس حقوق گرفت .خانواده اش بی نهایت اصیل و پولدار وخودش هم خوشگل و خوش هیکل بود. حالا اونجا خرج خودش و شوهرش رو با ماساژ دادن در میاره چون کار شوهرش نگرفته.لاغر و سیاه هم شده بود. ولی چیزی که جالب بود هیجانش بود وقتی که از پاتریک حرف میزد. پسری که عاشقش شده ولی از بدشانسی آدم درست و حسابی ای است و به خاطر دوستی ای که با شوهرش داره علیرغم موقعیتهای بی شمار دست از پا خطا نکرده.وقتی این چیزها رو می گفت بازم این فکر سراغم اومد که تمام کارهای مارو موقعیتهامون تعیین میکنه.این دختر تنها کسی بود که هر چرت و پرتی از بالا و پایین با شوهرم می گفت من یه ذره هم حساس نمی شدم ولی حالا می بینم موقعیت که پیش بیاد همه ما می تونیم یه عکس العمل عجیب نشون بدیم.دوست ندارم جای اون باشم .مقاومت سختی می خواد که همسایه دیوار به دیوارت عاشقت باشه شوهرت از صبح تا شب نباشه و تو و اون از صبح تا شب خونه باشین و بتونین خودتون رو کنترل کنین. نفس کارش ایرادی نداره ولی می دونم اگه مقاومتش بشکنه پشیمون می شه خیلی پشیمون چون به یه چیزایی اعتقاد داره . شاید موقعیت زندگیش سخته و می خواد یه جوری ازش فرار کنه.به هر حال نمی شه زیاد بهش خرده گرفت.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||