چی میشد اگه مردم اینقدر حرف بیخود نمی زدند؟ نمی دونم چه جوری چیزی رو می گن که بهش باور ندارن. وقتی می گن بچه خوبه, بچه گرمی زندگیه, بچه زن و شوهر رو به هم نزدیک می کنه دلم می خواد یه چیزی بزنم تو مغزشون.خیلی باید زندگی آدم سرد بی معنی و مزخرف باشه که یه بچه بتونه گرمش کنه. بچه خوبه بچه نفس آدمه ولی اگه زن و شوهر از قبل به هم نزدیک نباشن بچه هیچ کاری نمی تونه بکنه.
پسر ما شب ساعت 11 می خوابه .همچین که می خوابه انگار برگه آزادی منو دادن دستم. تازه یادم می افته چقدر کمرم درد می کنه . تازه یادم می افته شوهرم دو ساعت پیش برام چایی ریخته بود یادم می افته باید ساعت 8 آن لاین می شدم و با دوستم که آمریکاست قبل از این که بره سر کار حرف می زدم.همونی که همیشه میگه تو عین جغدی ساعت 3 نصفه شب میای خودتو نشون می دی و میری. تازه امروز می گفت حالم داره ازت به هم می خوره که ادای زنهای پنجاه ساله رو در میاری که هفت تا کره دارن(نقل به مضمون!)تازه از اینها که فارغ می شم یادم می افته شوهر هم دارم .میرم می بینم بیچاره نشسته کاراشو می کنه وصداش هم در نمیاد چون می دونه اگه چیزی بگه نوار من راه می افته:
دیگه چی می خوای از صبح تا شب دارم به بچه ات می رسم شده ام کلفت تو و بچه ات آخرشم اولین چیزی که می گه بابائه و فامیل تو رو داره قانون هم می گه بچه توئه و...
بعضی وقتا چقدر مردها بزرگواری به خرج میدن که این حرفارو تحمل می کنن.
فایده هم نداره حتی اگه هفته ای یه شب شام بیرون بخوری, بری لباس جدید بخری, قرار مهمونی بذاری و تمام توصیه های روانشناسا رو به کار ببندی بازم وقتی ذهنت خسته است نمی تونی لذت ببری.ذهنت خسته است و اینهمه کار می کنی تا مادر خوبی باشی بعد تو روزنامه می خونی تمام مهر مادری به خاطر وجود یه ژن خاصه .وقتی تو موش ماده این ژن رو حذف کردن دیدن نه به بچه هاش شیر داد و نه نوازششون کرد.بعضی وقتا آدم فکر می کنه باور هاش به یه مو بنده. شاید بهتره آدم همین باورها رو تقویت کنه هرچند که گاهی بهشون شک می کنه .برای اینکه حداقل آرامش داره . من مدام فکر می کنم نباید به خاطر بچه حق زندگی کردن از من گرفته بشه و برای همین با خودم یه دم کلنجار می رم ولی اون دوستی که تلفن می کنه و می گه با امدن بچه زندگیش از این رو به اون رو شده و راحت نقش یه مادر فداکار ایروونی رو پذیرفته آرامشی رو داره که گاهی آدم بهش حسودیش می شه.