|
|
||||
|
|
||||
|
امشب دوباره فیلت یاد هندوستان کرده . داری برای خودت راحت زندگیتو می کنی خودتو زدی به اون راه و داری نقش یک همسر وفادار مادر نمونه و زنی رو بازی می کنی که هیچی تو ذهنت نیست جزشوهرش و بچه اش . عید هم نزدیکه و تو کاملا" در نقش یک کدبانوی نمونه مشغول گردگیری کتابخانه ای و فکر میکنی بعدش شیر بچه رو میدم جارو میکنم مرغم را بار میگذارم برنج را خیس می کنم آرایش میکنم و منتظر می مونم تا ساعت هفت بشه و شوهرم بیاد یادم باشه بهش زنگ بزنم و بگم ماست و تخم مرغ بخره و ... بعد چشمت می افته به کتاب چراغها را من خاموش میکنم و همانجا ولو میشوی و دوباره شروع به خوندن میکنی . نتیجه اش یک حال خراب تن ماهی برای شام ونگ ونگ بچه تصویر یک زن شلخته پیش بند بسته و صدای زیر لب شوهرته که می گه از صبح چی کار می کردی. نمی دونم کی این کلنجار تموم میشه .فکر این که حداقل یکی دیگه هم مثل توئه یک کم از احساس گناهت کم می کنه. چه احساس مضحکیه هر وقت می خواهی به خودت به عنوان آدم فکر کنی عذاب وجدان داری .خوبیش اینه که آدم فردا همه چی رو فراموش می کنه و دوباره زندگی قشنگ می شه دوباره بوی قرمه سبزی لباسهای اتو شده رضایت طرف مربوطه و کلی خدمات جانبی دیگر از یادت می بره که دیشب چقدر غیر قابل تحمل شده بودی. تازه وقتی فکر می کنی می بینی کلی جای امیدواری هست درسته که خیلی نا محسوسه ولی داری پیش میری. دیروز فیلمی دیدی که هفت هشت تا لغت جدید داشت یک کتاب جدید در باره روانشناسی بچه ها خوندی یک کسی که اصلا" نمی شناسیش اشکال وبلاگت رو رفع می کنه که تو انگیزه نوشتن (هرچند به درد نخور) را داشته باشی مامانت گفته پسرت را چهار شنبه نگه می داره تا تو بری خانه ای روی آب را ببینی و ... خلاصه فردا حتما" روز خوبیه و تو انرژی داری تا دو سه هفته از دست خودت راحت باشی.
|
|
|||
|
March 2003
|
||||
|
|
||||