Sunday, July 25, 2010

 

کنجکاوی پارسا نسبت به بدنش برام جالبه. خیلی وقتا که صداش در نمیاد و میرم توی اتاقش می‌بینم داره خودشو توی آینه ورانداز می‌کنه؛ گاهی بازوهاش رو قلمبه می‌کنه تا ببینه چه‌قدر میاد بالا و گاهی هم بند و بساطش رو زیر و رو می‌کنه! موضوع برام وقتی جالب‌تر می‌شه که یادم میافته خودم تا همین ده‌سال پیش هیچ تصوری از بدنم نداشتم. اصلا یادم نمیاد یک بار جلوی آینه ایستاده‌باشم و بدنم رو نگاه کرده‌باشم. توی خونه فقط دستشویی‌ها آیینه داشتن و میز توالت مامانم، که خوب اونا هم نهایتاً تا کمر رو نشون می‌دادن. الان که فکر می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که این قضیه هم لابد در راستای ایدئولوژی حاکم توی خونه بود؛ یعنی توی آینه نگاه کردن هم لابد باعث انحراف فکرم می‌شد؛ همون‌طور که عینک آفتابی باعث انحراف چشمم می‌شد.


از همین تریبون اعلام می‌کنم خدابیامرزه پدر اونی رو که به من یاد داد بدن چه‌قدر مؤثره توی اعتماد به نفس داشتن.

Friday, May 21, 2010

 

پدربزرگم سال‌های آخر زندگیش یه چیز رو هی تکرار می‌کرد؛ می‌گفت حس غربت دارم. همه‌ی دوستام مرده‌ان.
شده حکایت ما. دوستات رو یکی یکی بدرقه می‌کنی و می‌دونی که دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینیشون مگه تو فیس‌بوک و مسنجر و بی‌بی‌سی فارسی. این‌جوری می‌شه که حس می‌کنی این شهر دیگه شهر تو نیست.


رفتن این آخری خیلی سخت بود.

Tuesday, May 18, 2010

 



بوستان بهشت مادران یا پارک مخصوص بانوان


چه خوب که اصلا معلوم نیست این بهشت چه‌قدر دیوار داره!

Friday, April 30, 2010

 

همیشه همین طور بوده. من لباسی رو می‌خرم که دوست دارم، بعد از اخم و تخم سرور میندازمش کنار و لباسی رو می‌پوشم که دوست ندارم،و بعد دوباره لباسی رو می‌خرم که دوست دارم. کی این بازی تموم میشه؟

Wednesday, April 28, 2010

 

من می‌ترسم و نمی‌دونم وقتی پارسا فردوسی رو رفسنجانی می‌خونه و یا وقتی می‌پرسه ا.ن بدتره یا ضحاک ماردوش باید چه واکنشی نشون بدم.

Sunday, March 28, 2010

 

وقتی سرور این بیت رو خوند تا پارسا حفظ کنه:

بزرگی گر به کام شیر در است
رو خطر کن ز کام شیر بجوی


تنم داغ شد و با هیجان تأییدش کردم. ولی وقتی خوند:

نیرزدعسل جان من زهر نیش
قناعت نکوتر به دوشاب خویش


زود گفتم خوب بسه دیگه پاشین جمع کنین.




نتیجه‌ خیلی خیلی اخلاقی: سلام آقای جنتی!

Saturday, March 27, 2010

 

هفته اول عید مثل همه هفته‌های اول همه سال‌های قبل گذشته. بی‌دلیل خوابیدن روی زمین حسابی کار دستم داده. گردنم تکون نمی‌خوره.سرور اومد بهترش کنه بدتر شد. بهش گفتم این کارم ازت بر نمیاد اما چیزی عوض نشد. سال‌هاست اون کاری ازش بر نمیاد و سال هاست که من این جمله رو تکرار می‌کنم. دو سال پیش دکترم گفت یه لیوان شکسته روی میزته. یا باید بندازیش دور یا باید تحملش کنی. من نمی‌تونستم لیوان رو بندازم دور پس شروع کردم به قرص خوردن تا بتونم هر روز ببینمش و تحملش کنم. این جوری بود که کم کم به سرور نزدیک شدم. عادت کردم به دیدنش و اعتراض نکردن. عادت کردم به وبلاگ ننوشتن، به لباس بسته پوشیدن، به مش نکردن موهام، به سریال دیدن، به چاق شدن، به ندیدن مهم‌ترین آدم بزرگ زندگیم، به درد دل کردن، به آرزو نداشتن، و به بی‌تفاوتی. از چهار پنج ماه پیش که قرصامو قطع کردم دست و پا زدنم محسوس شده. مسئول فنی عزیز که همیشه گوش به زنگه و امیدوار، یه جای خوشگل درست کرده برای نوشتنم ولی من ترجیح می‌دم همین جا بنویسم. از همین تریبون! ازش عذر می‌خوام.

 

 

 

   
 

HOME 

ARCHIVES

March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
September 2007
October 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
March 2010
April 2010
May 2010
July 2010